سهيل محمودي و خاك عطرآگين ايران
علی اصغر شعردوست
«اين خاك به جز مدفن بيگانه مباد
چشم طمعي به سوي اين خانه مباد
عالم تن و ايران دل آن است امروز
اين خانه عاشقانه ويرانه مباد»
سهيل محمودي اين رباعي را در سالهاي پرتلاطم جنگ سرود؛ روزهايي كه شكاف آسمان، هر شب، با رد موشكها، نقشهايي از آتش بر تن شب ميدوخت. كوچههاي قديمي تهران كه در كودكي اين شاعر، رنگارنگ ترانهها بود و چاووشيخواني مسافران حج، در سالهاي جواني او فقط خاكستري جنگ را به خود گرفت. اما او، با همان زبان ساده و صميمي، از دلي سخن گفت كه در اين خانه تن، مشتاق ايران است. سهيل محمودي در ۲۷ دي سال۱۳۳۹ در حوالي ميدان خراسان زاده شد و از همان آغاز، با خاك معطر اين سرزمين، پيماني بست كه تا امروز، در شعر و كلامش پايدار ماند.
با سهيل در اوايل دهه شصت كه مدير گروه معارف و سپس مدير شبكه سراسري راديو بودم، آشنا شدم. كار راديويي او، ويژهبرنامه «دري به باغ نور» در ماه رمضان اين دوستي را عمق بخشيد. آن شبها از شعر و ادب و ايران گفتيم و سهيل، دوست قديمي اينجانب، با همان زبانِ بيپيرايه، از دلي سخن راند كه در اين خانه تن، هواي ايران دارد. من كه سالها با او همنشين بودم، از نزديك دريافتم كه چگونه واژههايش، بيآنكه تكلفي داشته باشند، در دل مخاطب، چون باراني بهاري، طراوت ميباريدند. برنامههاي «ضيافت» و «كاروان» و «نغمههاي بهاران» حاصل اين همكاري بود؛ برنامههايي كه هر كدام، سفرنامهاي عاشقانه به اعماق عشق به ايران بودند. او با همان نگاه صميمي كه در كوچههاي ميدان خراسان تهران آموخته بود، از ايران ميگفت؛ از خاكي عطرآگين و از آسماني كه سيمرغ، بر فراز البرز شكوهمندش، بال ميگشود. نگاه او ساده، اما چنان عميق بود كه هر شنوندهاي، خود را درشعر او مييافت و با هر بيت، يك بار ديگر، دلدادگياش به اين سرزمين را در سينهاش باز ميشناخت.
سهيل محمودي، در طول سالها، با نشريات مختلف همكاري داشت و مجموعه شعرهاي متعددي هم از خود به يادگار گذاشته است: از «دريا درغدير» و «فصلي از عاشقانهها» تا «بهار ادامه پيراهن توست» و «دختري كه ميخواست پرنده باشد». او در نخستين مجموعهاش، با پرداختن به دوبيتي و رباعي، از شهيد و شهادت سخن گفت و حماسه را با صميميت زبان محاورهاي پيوند زد. اما آنچه سهيل محمودي را در ميان شاعران همعصرش به چهرهاي يگانه بدل كرده، نگاه سادهاش به ايران است.
در رباعي دوم او، اين نگاه ساده و عميق در قالب دعايي عاشقانه، خود رانشان ميدهد:
«يارب! وطنم شبانههايش روشن
روزم به تبِ ترانههايش روشن
روز و شبش آفتابي و مهتابي
تا باد، چراغِ خانههايش روشن»
او در اين رباعي، وطن را در روشنايي شبانهها و گرماي ترانههايش ميبيند و آرزوي دوام اين روشنايي را دارد؛ اين رباعي، دعايي است براي پايداري ايران؛ سرزميني كه شعر و ترانهاش، چون چراغي، شبستان جان را روشنايي ميبخشند. سهيل در اينجا، از سادهترين واژهها، عميقترين اميد را ساخته است؛ اميدي كه در روزگار جنگ و دردمنديهاي ملي، چون پناهي، دلهاي خسته را آرامش ميبخشيد.
و در رباعي سوم، سهيل محمودي، با نگاهي اسطورهاي و سرشار از عشق، ايران را در قامت سيمرغ و البرز به تصوير ميكشد:
«اي خاك معطر اي گُلِ عاطرمان
اي ديده مهربانِ تو ناظرمان
سيمرغِ هزاربال! يكدم نرود
البرزِ شكوهمندت از خاطرمان»
او در اين رباعي، ايران را با «خاك معطر» و «گلِ عاطر» خطاب ميكند و از«سيمرغ هزاربال» و «البرز شكوهمند» سخن ميگويد كه هرگز از خاطر ايرانيان نميروند. اين تصويرِ اسطورهاي، پيوندي است با كهنترين لايههاي هويت ايراني؛ جايي كه سيمرغ و البرز، نمادهاي عظمت و جاودانگي اين سرزمينند. شاعر با اين نگاه، ايران را از چارچوب زمان و مكان بيرون ميكشد و آن را به اسطورهاي جاودان بدل ميسازد كه در خاطر جمعي ايرانيان، چون كوهي استوار، باقي ميماند.
سهيل محمودي، در اين سه رباعي، از سه زاويه به ايران نگريسته است: عرفان، دعا و اسطوره. رباعي نخست، با تكيه بر جهانبيني عرفاني، ايران را جاني براي جهان تنگونه ميداند و به آن، حياتي روحاني ميبخشد. رباعي دوم، با زباني پر از التماس، روشنايي وطن را از درگاه ايزد يكتا آرزو ميكند و چراغِ خانههايش را تا ابد، فروزان ميخواهد. رباعي سوم، با نگاهي اسطورهاي، جاودانگي ايران را در فرهنگ همچون سيمرغ و البرزش جستوجو ميكند و آن را از مرزهاي زمان، فراتر ميبرد. هر سه رباعي، در روزگار جنگ و دلهرههاي ملي سروده شدهاند و هر يك، گوشهاي از دلدادگي بيپايان محمودي به ايران را بازتاب ميدهند.
سهيل محمودي، شاعري است كه نفسها و محضر بزرگان ادب و هنر ايران را تجربه كرده و اكنون خود از بزرگاني است كه نسلهاي امروز و فرداي شعر و ادبيات ايران از او بايد بهرهها ببرند.