ادامه از صفحه اول
هوش مصنوعي و ضرورت بازتعريف آموزش
هيچ ابزار هوشمندي نميتواند به طور كامل جاي اين ارتباط انساني را بگيرد. اتفاقا اگر هوش مصنوعي بتواند بخشي از كارهاي تكراري معلم را كاهش دهد، فرصت بيشتري براي ارتباط واقعي با دانشآموز ايجاد خواهد شد. ازسوي ديگر نبايد ظرفيت هوش مصنوعي را فقط به كلاس درس محدود كرد. آموزش و پرورش حجم بزرگي از اطلاعات دراختيار دارد اما هنوز در بسياري از موارد تصميمگيريها به شكل سنتي انجام ميشود. تحليل دادههاي آموزشي ميتواند به مديران كمك كند تا وضعيت افت تحصيلي، غيبت دانشآموزان، عملكرد مدارس و بسياري از مسائل آموزشي را دقيقتر بررسي كنند. تصميمگيري مبتني بر داده ميتواند كيفيت سياستگذاري آموزشي را افزايش دهد و به جاي برخورد با مشكلات پس از وقوع آنها امكان پيشبيني و پيشگيري را فراهم كند. البته مسير ورود هوش مصنوعي به مدارس بدون برنامه ميتواند مشكلات تازهاي ايجاد كند. حريم خصوصي دانشآموزان، امنيت اطلاعات، وابستگي بيش از اندازه به فناوري و انتشار اطلاعات نادرست ازجمله موضوعاتي است كه نميتوان آنها را ناديده گرفت، به همين دليل آموزش سواد هوش مصنوعي بايد همزمان با توسعه استفاده از اين فناوري موردتوجه قرار گيرد. دانشآموز بايد بداند چه اطلاعاتي را نبايد دراختيار ابزارهاي هوشمند قرار دهد و چگونه ميتواند صحت يك پاسخ را بررسي كند. موضوع عدالت آموزشي نيز در اين ميان اهميت ويژهاي دارد. اگر امكانات و آموزشهاي مرتبط با هوش مصنوعي تنها دراختيار مدارس برخوردار قرار گيرد فاصله ميان دانشآموزان بيشتر خواهد شد. فناوري زماني ميتواند به توسعه آموزشي كمك كند كه دسترسي به آن عادلانه باشد. مدرسهاي در يك منطقه كمبرخوردار نبايد صرفا به دليل محدوديت امكانات از فرصتهاي آموزشي جديد محروم شود. براي رسيدن به اين هدف پيش از هر چيز بايد معلمان را آماده كرد. نميتوان از معلم انتظار داشت فناوري جديد را وارد كلاس كند اما آموزش و پشتيباني لازم را دراختيار او قرار نداد. توانمندسازي معلمان بايد يكي از محورهاي اصلي برنامه آموزش و پرورش در زمينه هوش مصنوعي باشد. اين آموزش نيز نبايد صرفا به كار با چند ابزار محدود شود بلكه بايد موضوعاتي مانند تفكر انتقادي، اخلاق فناوري، امنيت اطلاعات و روش استفاده آموزشي از هوش مصنوعي را شامل شود. درنهايت بايد پذيرفت كه هوش مصنوعي يك موج زودگذر نيست. اين فناوري در حال تغيير بسياري از عرصههاي زندگي است و آموزش نيز از اين تغيير مستثني نخواهد بود. پرسش اصلي اين نيست كه آيا مدرسه ايراني وارد عصر هوش مصنوعي خواهد شد يا نه. پرسش مهمتر اين است كه آيا آموزش و پرورش خود براي اين تحول برنامه خواهد داشت يا اينكه مانند بسياري از تحولات گذشته ابتدا شاهد وقوع تغيير خواهد بود و سپس به دنبال راهي براي مديريت پيامدهاي آن خواهد گشت. مدرسه آينده مدرسهاي نيست كه صرفا چند رايانه و سامانه هوشمند دراختيار داشته باشد. مدرسه آينده جايي است كه دانشآموز در آن ياد ميگيرد چگونه فكر كند، چگونه اطلاعات را ارزيابي كند، چگونه از فناوري استفاده كند و چگونه در برابر پاسخهاي آماده استقلال فكري خود را حفظ كند. اگر قرار است دانشآموز امروز براي جامعه فردا آماده شود بايد آموزش امروز نيز متناسب با نيازهاي فردا باشد.هوش مصنوعي فرصت بزرگي براي بازتعريف آموزش است، اما اين فرصت تنها زماني به نتيجه ميرسد كه آموزش و پرورش از نگاه شعاري فاصله بگيرد و براي آن سياست مشخص داشته باشد. آينده آموزش از راه رسيده است و مدرسه نميتواند همچنان با ابزارهاي ديروز براي دنياي فردا دانشآموز تربيت كند.
المخا، يك گام تا بابالمندب، يك قدم تا فتح
تجربه سالهاي گذشته نيز نشان داده است كه منطق صرفا نظامي، نه به حذف كامل بازيگران انجاميده و نه توانسته صلحي پايدار ايجاد كند. در مقابل، سناريوي دوم بر «ديپلماسي مبتني بر موازنه جديد قدرت» استوار است. واقعيت آن است كه پس از سالها نبرد، همه طرفها هزينههاي سنگيني پرداختهاند و همين فرسايش، انگيزهاي براي جستوجوي راهحل سياسي ايجاد كرده است. نقش ميانجيگرانه عمان، تلاشهاي سازمان ملل و تجربه تبادل اسرا نشان داده كه هنوز پنجرههايي براي تفاهم وجود دارد؛ هرچند اختلاف بر سر رفع محاصره، ترتيبات امنيتي و آينده ساختار سياسي يمن، مسير توافق را دشوار كرده است. از نگاه راهبردي، ديپلماسي زماني موفق خواهد بود كه بر اصل «امنيت متقابل» استوار شود؛ به اين معنا كه هم نگرانيهاي امنيت دريانوردي در بابالمندب مورد توجه قرار گيرد و هم مطالبات انساني و اقتصادي مردم يمن. آتشبس بشردوستانه، رفع تدريجي محدوديتها، تداوم تبادل اسرا و ايجاد سازوكارهاي راستيآزمايي ميتواند نخستين گامهاي «اعتمادسازي» باشد. واقعيت آن است كه در كوتاهمدت، منطق جنگ همچنان بر فضاي يمن سايه افكنده است؛ اما در ميانمدت، فرسايش متقابل و افزايش هزينهها، همه بازيگران را ناگزير به بازگشت به ميز مذاكره خواهد كرد. تجربه بسياري از بحرانهاي منطقه نشان داده است كه پيروزي نظامي، زماني پايدار ميشود كه به توافق سياسي تبديل گردد. المخا امروز فقط نام يك بندر نيست؛ نقطهاي است كه در آن سرنوشت يمن، امنيت بابالمندب و ثبات منطقه به هم گره خوردهاند. پرسش اصلي اين است كه آيا بازيگران منطقهاي و بينالمللي از تغيير موازنه براي ساختن صلح استفاده خواهند كرد يا آن را به آغازي براي جنگي گستردهتر تبديل ميكنند؛ جنگي كه هزينههاي آن، بسيار فراتر از مرزهاي يمن خواهد بود.
سياست ملي ايرانيزه شدن هوش مصنوعي
مسووليتپذيري و حقوق شهروندان ميتواند اعتماد عمومي را تضعيف كند. بنابراين «هوش مصنوعي مسوولانه» بايد يكي از اصول بنيادين سياستگذاري كشور باشد. درنهايت، ايرانيزه شدن هوش مصنوعي يك پروژه صرفا وزارتخانهاي يا فناورانه نيست؛ يك پروژه ملي است كه مشاركت دولت، دانشگاه، بخش خصوصي، رسانه، جامعه مدني و مردم را ميطلبد. هدف نبايد صرفا اين باشد كه ايران به هوش مصنوعي دسترسي داشته باشد؛ هدف بايد اين باشد كه ايران بتواند با تكيه بر سرمايه انساني و دادههاي خود، هوش مصنوعي را به ابزار توسعه و حل مسائل ملي تبديل كند. آينده حكمراني، بيش از آنكه به حجم اطلاعات وابسته باشد، به توانايي تبديل اطلاعات به تصميم وابسته است. ايرانيزه شدن هوش مصنوعي يعني ساختن فناورياي كه نه تنها زبان ايران را بداند، بلكه مسائل ايران را بفهمد و در خدمت پيشرفت ايران قرار گيرد.