خاطرات، معجزه میکند
غزل حضرتی
مدتی است که شبها موقع خواب، شروع میکنیم باهم حرف زدن. قبلترها برنامه روز بعد را باهم مرور میکردیم؛ با جزییات. این جزییات برای بچهها جذاب بود. برای خودم هم جذاب بود. اینکه بدانیم میخواهیم صبحانه چه بخوریم، بعدش چقدر کارتون ببینیم، بعدش فوتبال بازی کنیم یا جالیز. کی موسیقی گوش کنیم، کی مامان راهی آشپزخانه شود و ناهار درست کند. اینها برای خودم هم دلپذیر بود و خوشم میآمد فردایمان را باهم تصویر میکردیم. اما کوتاه بود و گفتنش بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشید. یکی از شبها یک خاطرهای از بچگیام برای پسرها تعریف کردم، خیلی خوششان آمد. حتی تعجب کرده بودند که مادر قانونمندشان از این شیطنتها هم در بچگی کرده. این دیگر شد روال هر شبمان. موقعی که دراز میکشیم توی جایمان، ازشان میخواهم چشمهایشان را ببندند تا من خاطره بامزهای برایشان تعریف کنم.
شب گذشته برایشان از قهرمانیهایم گفتم؛ طوری که فکر کردند من مدال تابسواری دارم. از روزهای 9 سالگی تا 14 سالگیام برایشان گفتم. روزهایی که با دوستانم روزانه تمرین تابسواری حرفهای میکردیم و ما سه نفر معروف شده بودیم به دختران تابسوار. «من و فاطمه و سمیه بودیم. فاطمه از همهمون کوچولوتر و فرزتر بود. خیلی خوب تابسواری میکرد.» پسر بزرگم پرسید«مگه تابسواری چیه که خوب و بد داشته باشه. مینشستین یکی هلتون میداد دیگه.» گفتم«نه، هل چیه. ما یکجوری تابسواری میکردیم که فکرشم نمیکنین.» پسر کوچک گفت«زود باش تعریف کن». «تابهای اون موقع فلزی بود، نه محافظ پشت داشت نه جلو. سنگین و محکم بود. ما خودمون، خودمون رو تاب میدادیم. مهم ارتفاعی بود که توش میرفتیم بالا. اونقدر میرفتیم بالا که وقتی تاب داشت برمیگشت عقب، دلمون هری میریخت. بعد هم یه کارهایی یاد گرفته بودیم که دهن همه تابسوارا باز میموند.» دیگر داستان داشت به قسمتهای هیجانانگیزش میرسید. هردو با اشتیاق و چشمهایی باز گفتند «چه کارهایی؟» گفتم «یه روز حوصلهمون از این مدل تابسواری سر رفته بود. فاطمه گفت تو بشین روی تاب. من وایمیستم جلوت. بعد باهم تاب بخوریم. شروع کردیم تاب خوردن. من رو به جلو تاب میدادم، فاطمه رو به عقب.» درک و تصور کردن چیزی که میگفتم برایشان سخت بود. نشستم روی تخت، برایشان توضیح دادم که منظورم چیست. دهانشان باز مانده بود «چه کار خطرناکی میکردین.» گفتم «تازه این چیزی نبود، یه روز سمیه اومد گفت من هم رو به فاطمه وایمیستم، تو بشین. اینجوری ما سهتایی سوار یه تاب میشدیم و اوج میگرفتیم، خیلی کیف میداد. ولی هرکی مارو میدید تعجب میکرد که داریم چیکار میکنیم.» پسرها مثل همسایههای دهه 70 ما تعجب کرده بودند. «مامان این چه کاری بود که میکردین. مامانت دعواتون نمیکرد؟ تاحالا شده بود بیفتین؟» گفتم «هیچوقت نیفتادیم. ما سه تا حرفهایترین تابسوارای اون محله بودیم.» ماکان گفت «مغرور نشو مامان. خوب نیست خودت به خودت بگی حرفهایترین. باید بقیه بگن.» من که از حرفش خندهام گرفته بود، گفتم «راست میگی، مغرور شدم. ولی این خاطره مال 30 سال پیشه. الان دیگه شاید نتونم مثل اون موقع تاب بخورم.» اورهان گفت «بازم بگو. دیگه چیکار میکردین؟» گفتم «یه کار دیگه هم میکردیم، اینکه وسط تاب خوردن، خودمون رو پیچ میدادیم، زنجیر تاب چند دور میچرخید دور خودش و ما هم با سرعت باهاش میچرخیدیم، یکم سرمون گیج میرفت اما حال میداد. تازه یه مسابقه هم داشتیم که وقتی به بالاترین حد تاب خوردن میرسیدیم و میرفتیم اون بالای بالا، از روی تاب میپریدیم پایین. یهچیزی شبیه پرواز بود.» اینجای حرفم که رسیدم هردویشان نشستند و هیجانشان به اوج رسیده بود. دیگر باور حرفهایم برایشان سخت شده بود. گفتند «باورمون نمیشه، چطوری اینکارو میکردین؟ میشه فردا بریم پارک بهمون نشون بدی؟» گفتم «آره، میبرمتون پارک و بهتون نشون میدم. اما مطمئنم دیگه نمیتونم اندازه اون روزها اوج بگیرم و بپرم. ممکنه پام آسیب ببینه.» اورهان گفت «چه زندگی خوبی داشتین. خوشبحالتون.» خودم هم همین حس را داشتم. بهشان گفتم «خیلی دلم میخواد میرفتم تو اون سالهای زندگیم. چقدر همهچیز جالب و هیجانانگیز بود. واقعا دلم میخواد با فاطمه و سمیه و میترا بریم تاببازی. تازه ما سرسره سواریمون هم مثل بقیه بچهها نبود. میلههای زیر سرسره رومیگرفتیم، پاهامون رو از اون ور میله آویزان میکردیم و از همون جا خودمون رو به بالای سرسره میرسوندیم. بعد هم برعکس به سمت پایین دراز میکشیدیم و با سر میومدیم پایین.» خودم هم یادم رفته بود که در بچگی چه کارهایی کرده بودم. همهاش روزهای درس خواندن و منظم مرتب بودنم یادم بود. همهاش شاگرد اول شدنهای از سر وظیفه یادم بود. همهاش نمره انضباط بیستم یادم بود.
چقدر دلم میخواست نمره انضباطم 12 میبود، شاگرد هفتم کلاس میشدم، ولی کیف میکردم. حالا که خاطرات آن روزها را به خاطر بچههایم مرور کردم، از اینکه این کارها را کرده بودم لذت بردم. خاطرهبازی آخر شب برای من نعمت شده تا یادم بیاید کودکی قشنگی داشتم.