مريم ميرزاخاني را به متن آموزش ايران بياوريم
اميرعباس ميرزاخاني
در روزهاي اخير تصويري در شبكههاي اجتماعي فارسيزبان دست به دست شد؛ تصويري گرافيكي از زني با موهاي كوتاه در برابر تختهاي پر از فرمولهاي رياضي؛ تصويري كه براي بسياري، يادآور چهره زندهياد مريم ميرزاخاني است. روايتهاي همراه اين تصوير گاه چنان پيش رفتهاند كه از «قرار گرفتن عكس ميرزاخاني روي جلد كتاب رياضي دانشآموزان ايتاليايي» سخن گفتهاند.
اما حتي اگر درباره انتساب قطعي اين تصوير به ميرزاخاني -و نيز نيت دقيق طراح يا ناشر- هنوز سند رسمي و صريحي در دست نباشد، يك نكته روشن است؛ جهان آموزش به دنبال چهرههاي الهامبخش براي برانگيختن ميل يادگيري در كودكان است و ما يكي از درخشانترين سرمايههاي علمي معاصر خود را داريم كه هنوز به اندازه جايگاهش به دانشآموزان ايراني معرفي نشده است. آنچه تا اينجا ميتوان با اطمينان بيشتري گفت، اين است كه تصوير مورد بحث، به احتمال زياد به يك مجموعه آموزشي واقعي در ايتاليا مربوط است (نه يك جعل اينترنتي) و از نظر بصري شباهت قابل توجهي به مريم ميرزاخاني دارد. همين شباهت، موتور اصلي موج رسانهاي بوده است. با اين حال، تاكيد بر يك نكته ضروري است؛ شباهت چهره، «اثبات هويت» نيست. اگر قرار است ادعايي مطرح شود
-اينكه تصوير مشخصا ميرزاخاني است يا ناشر به قصد بزرگداشت او چنين انتخابي كرده- بايد بر پايه منبع رسمي و قابل استناد باشد نه صرفا حدسهاي شبكههاي اجتماعي. اما مساله اصلي، حتي فراتر از اين راستيآزمايي تصويري است. پرسش بنيادين اين است: چرا نام و مسير علمي مريم ميرزاخاني، در مدرسههاي ايران، در كتابهاي درسي و در روايت آموزشي ما حضور پررنگ و ماندگار ندارد؟ ميرزاخاني، فقط يك نام افتخارآميز در فهرست مفاخر نيست. او نخستين زن و نخستين ايراني برنده مدال فيلدز بود؛ نماد جهاني توانايي ذهن انساني براي كشف، خلاقيت و تفكر عميق. زندگي و كار او ميتواند براي دانشآموز ايراني، به ويژه در سنين مدرسه، يك «نقشه راه» باشد؛ اينكه رياضيات صرفا حفظ فرمول نيست؛ تمرين نگاه كردن، پرسيدن، ساختن و دوباره ساختن است. اينكه ميتوان از كلاسهاي درس ايران آغاز كرد و به مرزهاي دانش جهان رسيد؛ اگر آموزش، فرصت و اميد فراهم كند. كشورهاي پيشرو در آموزش، خوب ميدانند كه كتاب درسي فقط متن و تمرين نيست؛ كتاب درسي «سازنده تخيل» است. يك تصوير، يك داستان كوتاه يا معرفي يك دانشمند ميتواند نگاه كودك را به علم تغيير دهد. كودكي كه در كتاب يا محتواي آموزشي، چهره يك زنِ دانشمند را كنار تخته رياضي ميبيند، ناخودآگاه ميآموزد كه علم، قلمرو جنسيت و كليشه نيست؛ قلمرو امكان است. اينجاست كه ما بايد صادقانه به خودمان نگاه كنيم. ما گاهي بزرگداشت مفاخر را به چند مناسبت، چند مراسم و چند خبر كوتاه محدود ميكنيم؛ درحاليكه ماندگاري واقعي يك چهره علمي زماني شكل ميگيرد كه او به تجربه روزمره دانشآموز راه پيدا كند؛ در صفحه كتاب، در روايت معلم، در محتواي كلاس، در مسالهها، در برنامههاي تربيتي و در فضاي رسانهاي ويژه كودكان و نوجوانان.
اگر ميخواهيم «مريم ميرزاخاني» واقعا به متن آموزش ايران بيايد، بايد از سطح تحسينهاي كلي عبور كنيم و چند اقدام روشن را جدي بگيريم:
1. گنجاندن روايت زندگي و دستاوردهاي ميرزاخاني در كتابهاي درسي و كمكآموزشي متناسب با سن دانشآموز (از داستانهاي كوتاه براي دبستان تا متنهاي تحليليتر براي متوسطه).
2. توليد محتواي جذاب براي كودكان و نوجوانان: انيميشن كوتاه، كتاب تصويري، پادكست نوجوان، ويديوي آموزشي و بازيهاي يادگيري با محور «حل مساله» و «كنجكاوي».
3. طراحي تمرينها و مسالههاي الهام گرفته از رويكرد او: مسالههايي كه به جاي تكرار مكانيكي، «تفكر» را تمرين بدهند.
4. توانمندسازي معلمان براي روايت درست و جذاب مفاخر علمي (نه صرفا چند جمله كليشهاي در حاشيه درس).
5. برگزاري رويدادهاي دانشآموزي معنادار (مسابقه حل مساله، جشنواره داستان علم، باشگاههاي رياضي) كه نام ميرزاخاني را به تجربه زيسته دانشآموز گره بزند، نه فقط به تابلو و پوستر. ممكن است تصوير روي جلد يك كتاب ايتاليايي واقعا به مريم ميرزاخاني اشاره داشته باشد؛ ممكن هم هست صرفا «تصويري شبيه» او باشد، اما در هر دو حالت، اين موج شبكهاي يك فرصت است؛ فرصتي براي اينكه از خود بپرسيم چرا سرمايههاي الهامبخش ملي ما به متن آموزش راه پيدا نكردهاند. مفاخر ايران نبايد فقط در نام خياباني در پايتخت، قابهاي رسمي و مناسبتها ديده شوند و بعد به فراموشي سپرده شوند. اگر جهان آموزش به دنبال چهرههايي است كه شوق يادگيري را در كودك روشن كند، ما حق نداريم يكي از روشنترين چراغهاي معاصر خود را در حاشيه نگه داريم. مريم ميرزاخاني را بايد به متن آموزش ايران آورد؛ نه با شعار، بلكه با برنامه، محتوا و حضور واقعي در كلاس درس.