• 1405 سه‌شنبه 24 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6418 -
  • 1405 سه‌شنبه 24 شهريور

منظره‌اي كه تغيير نمي‌كند

بابك نبي

صبح، پيش از آنكه شهر كاملا بيدار شود، خستگي بيدار شده است. كنار تخت نشسته، دستش را روي شانه آدم‌ها گذاشته و آرام همراهشان راه مي‌افتد. مسواك مي‌زنند، قهوه مي‌خورند، دكمه آسانسور را فشار مي‌دهند و هنوز چيزي از روز نگذشته، انگار چند ساعت زندگي كرده‌اند.
اين خستگي شبيه خستگي بعد يك كوه‌پيمايي طولاني نيست. جاي زخم ندارد، تب نمي‌آورد، كسي برايش مرخصي نمي‌نويسد. آدم مي‌تواند خسته باشد و همچنان بخندد، كار كند، جلسه برود و جواب پيام بدهد. خستگي امروز مودب‌تر از آن است كه زندگي را متوقف كند. گوشه‌اي مي‌نشيند و با ما ادامه مي‌دهد. مترو و اتوبوس صبحگاهي شايد نمايشگاه كوچك همين حال عمومي باشند. صورت‌هايي كه هنوز خواب در آنها مانده، چشم‌هايي كه به صفحه تلفن روشن شده‌اند و انگشت‌هايي كه بي‌مقصد بالا مي‌روند و پايين مي‌آيند. خبر، عكس، پيام، تبليغ، حادثه، شوخي. مغز هنوز صبحانه نخورده، جهان را بلعيده است. بخش مهمي از خستگي امروز شايد محصول كار زياد نباشد. ما مدام بايد تصميم بگيريم. كدام پيام مهم است، چه چيزي بخريم، كدام خبر را باور كنيم، پولمان را چگونه خرج كنيم. شب كه مي‌شود، صدها تصميم كوچك گرفته‌ايم بي‌آنكه اتفاق بزرگي افتاده باشد.قصه يك سوي تلخ‌تر هم دارد. گاهي آدم خسته است چون هرچه بيشتر مي‌دود، منظره چندان تغيير نمي‌كند. حقوق مي‌آيد و پيش از آنكه فرصت كند مزه حضور در حساب بانكي را بچشد، ميان اجاره، قسط، خريد خانه و هزينه‌هاي معمول زندگي تقسيم مي‌شود. قيمت‌ها جلوتر مي‌دوند و آدم مدام دنبالشان مي‌كند.خستگي فقط نتيجه «انجام دادن» نيست، گاهي حاصل «نتوانستن» است. نتوانستن سفر رفتن، خانه خريدن، چيزي را كه دوست داري بي‌محاسبه سفارش دادن، هديه‌اي دلخواه براي كسي خريدن يا پذيرفتن يك دعوت ساده، بي‌آنكه گوشه ذهن شروع به جمع و تفريق كند.فشار اقتصادي پيش از آنكه جيب را خالي كند، خيال را اشغال مي‌كند. آدم قيمت يك كالا را نمي‌بيند، معادلش را حساب مي‌كند: چند ساعت كار؟ چند روز حقوق؟ كدام خريد بايد حذف شود؟ كدام خواسته دوباره به ماه بعد منتقل شود؟ زندگي كم‌كم شبيه جدولي مي‌شود كه ستون آرزوهايش بلندتر از ستون امكانات است.
شايد يكي از سنگين‌ترين شكل‌هاي خستگي همين باشد: تلاش كني و احساس كني  هنوز سر جاي قبلي ايستاده‌اي.
عصر، دوستي پيام مي‌دهد: «ببينمت؟» و پاسخ اغلب چيزي شبيه اين است: «بذار يه روز ديگه.» آن روز ديگر هم گاهي نمي‌رسد. دوستي‌ها عقب مي‌افتند، كتاب‌ها كنار تخت پير مي‌شوند و تماس با پدر و مادر به فردا حواله مي‌شود. تقويم‌ها پُرتر شده‌اند، اما زندگي گاهي خالي‌تر به نظر مي‌رسد.اوقات فراغت هم ديگر چندان آزاد نيست. بايد سريال تازه را ديده باشيم، سفر برويم، ورزش كنيم و مهارتي تازه ياد بگيريم. تازه بسياري از همين تفريح‌ها براي بخشي از مردم به چيزهايي تبديل شده‌اند كه بايد اول قيمتشان را پرسيد و بعد آرزويشان را كرد.
شب، بدن روي مبل افتاده اما ذهن هنوز كفش‌هايش را درنياورده است. گوشي را برمي‌داريم تا كمي استراحت كنيم و دقايقي بعد، خسته‌تر، مشغول تماشاي زندگي ديگرانيم. سفر كسي، غذاي ديگري، خانه تازه يك غريبه و لبخند آدمي كه شايد خودش هم همان سوي صفحه، با چشم‌هايي خسته زندگي ما را تماشا كند.
شايد خستگي بزرگ اين سال‌ها، خستگي انساني باشد كه كار مي‌كند اما آسوده نمي‌شود، استراحت مي‌كند اما آرام نمي‌گيرد و پيش از هر آرزو بايد قيمتش را بداند.
و پرسش دردناك همين است: 
اين همه دويده‌ايم، پس چرا هنوز احساس مي‌كنيم نرسيده‌ايم؟

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون