پدر و مادر ما متهم هستيم
حسن لطفي
زمانه عجيبي است ديگر معلوم نيست آنچه ميبيني يا ميشنوي، راست است يا دروغ! بعضي از اين ديدهها و شنيدهها آنقدر خوب است كه دوست داري راست راست باشد. نمونهاش فيلمهايي است كه حكايت از كمك انسانها به هم دارد. از آن فيلمهايي كه اين روزها زياد ديده ميشود (يا من زياد ميبينم، آنهم به لطف فضاي مجازي كه كمكم آدمشناس شده است و ميداند چه چيزي دوست داري و... البته اين شناخت كمي هم ترسناك است. آدم ميترسد يك روزي از اين شناخت به ضرر آدم استفاده شود و بيايند بگويند تو فلان چيز را دوست داري!) توي خيليهايش مرد ژندهپوشي ميآيد و درخواست كمك ميكند. كارگري، فروشندهاي يا... دلش به حال نداري او ميسوزد و بهرغم مخالفت بالادستياش از شغل و زندگياش ميگذرد و هر چه دارد را رها ميكند و پي مرد يا زن ژندهپوش ميدود و كمكش ميكند. بعد هم مشخص ميشود آن ژندهپوش مرد يا زن مايهداري است كه خواسته زيردستانش را امتحان كند يا بچه خوش آتيهاي است كه بعد به داد كمككننده ميرسد و... . در كنار اين تخيلات خوب كه ايكاش واقعيت بود، گاهي هم روايتها، گلايهها، خبرها و تصاويري است كه وقت تماشايش دلت ميخواهد دروغ باشد (مثل آن فوتباليستي كه يكي ميآيد و به او ميگويد فرزندم سرطان دارد و در حال موت است و نياز به پول دارم و چه و چه و چه! فوتباليست هم دست به جيب ميشود و پول موردنظر او را ميدهد. چند روز بعد كه يكي به آن فوتباليست ميگويد، بنده خدا كلاش بوده و بچه بيماري در كار نبوده است، فوتباليست به جاي ناراحت شدن خوشحال ميشود كه بچهاي لب پرتگاه مرگ و زندگي نيست و... خود همين حكايت هم از آن شنيدههايي است كه دوست داري واقعيت داشته باشد). متاسفانه خبرها، تصاوير و درددلهايي كه دوست داري دروغ باشد در روزگار ما و در كشور ما كم نيست. نمونهاش حرفهاي جواني است كه وقتي ناراحتيهايش را ديدم، شرمم آمد به صفحه گوشيام نگاه كنم. جواني كه از مشكلات جوانان ميگفت. از نداريها، از شرايطي كه براي او به عنوان جوان درست شده و... ميترسيدم به صفحه گوشي نگاه كنم و يك لحظه با او چشم در چشم شوم. با او كه انگار داشت پدر و مادر ما متهم تازهاي را خلق ميكرد. كاش همه كساني كه مخاطب اين جوان بودند، درددلهاي او را بشنوند. درددلهايي كه انگار مال بخشي از جوانان روزگار ماست. جواناني كه به جاي نامههاي عاشقانه نوشتن پي فرياد زدن در مورد تنگناهايي هستند كه از بين بردنشان كار آنها نيست. اميدوارم روزي تصوير آن جوان و جوانان همچون او را در قابي ببينم كه با لبخندشان پر شده است .