• 1405 پنج‌شنبه 26 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6420 -
  • 1405 پنج‌شنبه 26 شهريور

بدرقه مردي كه شكل نوشتنش بود

مرضيه نگهبان مروي

چهارشنبه، هجدهم شهريور ۱۴۰۵، بلوك سهِ كوي نويسندگان از همان صبح زود حال و هوايي داشت كه فراموش نشدني است. رفته بوديم با مردي خداحافظي كنيم كه شاعر بود، نويسنده بود، نقاش و منتقد هنري بود و سال‌ها خانه‌اش پناهِ امنِ نويسندگان و هنرمندان جوان بود؛ جواد مجابي.
پيش از هر چيز بايد از همان اولِ آن صبح بگويم. سيروس علي‌نژاد، آهسته و پيش از شروع مراسم، به من گفت كه مجابي آخرين حلقه از «حلقه ياران اميد» بوده است. «اميد» يعني مهدي اخوان ثالث؛ اين حلقه، دوستداران و ياران او بودند و جواد مجابي آخرين نفري بود كه از اين جمع، اين دنيا را ترك مي‌گفت. همان يك جمله كافي بود تا بفهمم آنچه پيش رو داشتيم، فقط تشييع يك نويسنده نبود؛ بدرقه يك نسل بود.
زودتر از ساعت 9 رسيده بودم. صندلي‌ها را در محوطه بيرونِ خانه چيده بودند و پوسترهاي بزرگي از او، با آن نگاه آرام و لبخند هميشگي، به ديوار تكيه داده بودند. روي ميز حلوا و خرما و آب بود. پشت شيشه‌هاي پنجره خانه‌اش هم عكس‌هايش را گذاشته بودند؛ همه‌چيز با سليقه بود. جلوي درِ ورودي خانه‌اش ميزي گذاشته بودند و پشتش پوستري از كلاه و عصاي مجابي. روي ميز هم كتاب‌هايش را چيده بودند.
بزرگ‌ترين پوستر  در جايگاه، جمله‌اي از مجابي را بر خود داشت: «شكل نوشتنم  هستم.» 
كمي جلوتر، ناستين مجابي، همسر جواد مجابي را ديدم؛ با پيراهني آبي روشن و گشاده‌رو. آن رنگ، آن آرامش، به آدم احساسي از رهايي مي‌داد؛ رهايي از رنجِ زيستن.
كم‌كم عكاسان، خبرنگاران و چهره‌هاي فرهنگي و هنري از راه رسيدند و يكي‌يكي جاي گرفتند. بغض در چهره‌ها بود؛ چون مجابي آدمي خوش‌اخلاق و مردمدار بود، مردي كه هميشه زير بال و پرِ جوان‌ها را مي‌گرفت و به آنها اعتماد به ‌نفس مي‌بخشيد. ازجمله حاضران مي‌توان به اسدالله امرايي، علي شروقي، علي‌اكبر حيدري، سيروس علي‌نژاد، يغما گلرويي، حسين سناپور، اصغر همت، محمد ابراهيميان، گلي امامي، پري ملكي، شهاب مقربين، زينب كاظم‌خواه، هوشنگ گلمكاني، حافظ موسوي، پژمان موسوي، محمد قاسم‌زاده، عباس عبدي، اميد بهبهاني، ابوالحسن تهامي، بهزاد شيشه‌گران، محمدعلي جعفريه، فريدون عموزاده خليلي، احترام برومند و ليلي رشيدي  اشاره كرد.
ساعت نه، مراسم با پخشِ صدا و دكلمه‌اي از مجابي از بلندگوها آغاز شد. شنيدنِ آن صدا در آن فضا، حس غريبي داشت؛ حسِ حضوري كه ديگر نبود. دكلمه كه تمام شد، موسيقي ملايمي پخش شد و درست وقتي جمعيت تقريبا كامل شده بود، آمبولانس آمد. پيكر مجابي را آوردند؛ مردم كنار  آمبولانس رفتند، همراهي‌اش كردند و او را  بر جايگاه گذاشتند.
پوريا سوري پشت تريبون رفت و اجرا را به دست گرفت. چهره‌هاي ادبي و فرهنگي يكي‌يكي سخن گفتند و ياد و جايگاه او را گرامي داشتند. از مهم‌ترين‌شان اميرحسن چهل‌تن بود كه مدت‌ها، ديده نشده بود. يغما گلرويي هم شعري در سوگ مجابي خواند. پوپك مجابي، تك‌ دختر او، با لباس سفيدي آمد و براي پدر شعر خواند و آخرين نفري كه پشت تريبون ايستاد، محمود دولت‌آبادي بود؛ با همان ابهت و شكوهِ هميشگي. سخنش را با «خسته‌ام» شروع كرد؛ خسته از چند شب بي‌خوابي در فراقِ جواد. بعد از او گفت و شعري از كسايي مروزي،  شاعر بزرگ خراسان، خواند و در ميانه شعر، بغضش تركيد.
بعد از آن، سخنراني‌ها تمام شد و مردم دست‌ به دست پيكر را تا آمبولانس تشييع كردند. اتوبوسي جلوي كوي نويسندگان ايستاده بود تا مشايعت‌كنندگان را تا امامزاده طاهر كرج ببرد؛ همان‌جا كه مختاري، پوينده  و احمد شاملو آرميده‌اند.
من هم با همان اتوبوس رفتم. در امامزاده با صحنه‌اي سخت روبه‌رو شديم: قبر او را ديديم و شنيديم كه همسرش جمله‌هاي عاشقانه را نثارش مي‌كرد. جواد مجابي در پاي قطعه ۵، رديف ۸ به خاك سپرده شد، در جمعِ دوستاني كه سال‌ها با آنها بود و ما خداحافظي كرديم.
با همان اتوبوس به كوي نويسندگان برگشتيم؛ كويي كه آخرين نويسنده خود را هم از دست داده بود. مجابي كتاب عكسي هم با عنوان «خاطرات نسل آخر» منتشر كرده بود؛ خاطرات عزيزاني كه ديگر تكرار شدني نيستند.
براساس اعلام خانواده او، به ‌جز آيين تشييع، مراسم ديگري برگزار نشد و پس از خاكسپاري، خانه مجابي هفت روز پذيراي دوستان، همكاران و دوستدارانش بود؛ روزهايي كه همين هفته گذشته به پايان رسيد.
و آنچه آن 18 شهريور را در خاطرم ماندگار كرد، آن هواي صبحگاهي بود و آن همه چهره‌اي كه براي بدرقه او آمده بودند. همه آمده بودند تا بگويند اين آخرين نويسنده كوي نويسندگان هيچ‌گاه فراموش نخواهد شد.

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون