آيا جنگ سينماي ايران را زمين زد يا فقط بحران قديمي آن را آشكار كرد؟
صندليها هنوز خالياند
آريو راقب كياني
چراغهاي سالن خاموش ميشوند. پرده جان ميگيرد. تصوير آغاز ميشود؛ اما اينبار چيزي كم است. نگاههاي خيره تماشاگران به پرده نقرهاي، خندههاي پراكنده در حين پخش فيلم، هيجان خاموش شده مخاطب در صحنههاي دراماتيك و آن حس مشتركي كه دهها نفر را براي دو ساعت به يك تجربه واحد پيوند ميزد، ديگر مانند گذشته ديده و شنيده نميشود. صندليهاي خالي امروز سينماي ايران فقط نشانه كاهش فروش نيستند؛ بلكه نشانه بحراني عميقترند؛ بحراني كه سالها آرام و بيصدا شكل گرفت و جنگ، چون آتشي زير خاكستر آن را آشكارتر كرد. در نگاه نخست، پاسخ ساده به نظر ميرسد. كشوري كه هفتههايي را در التهاب جنگ، اختلال در زندگي روزمره و نگرانيهاي اقتصادي سپري كرده، طبيعي است كه شاهد كاهش حضور مردم در مراكز تفريحي و فرهنگي باشد. مديوم سينما نيز از اين قاعده مستثنا نيست. اما آيا اگر جنگ رخ نميداد، امروز سالنهاي سينما مملو از جمعيت بودند؟ آيا همه مشكلات گيشه را ميتوان به شرايط ويژه كشور نسبت داد؟ يا آنچه امروز ميبينيم، نتيجه بحراني است كه سالها پيش آغاز شده بود و اكنون تنها فرصت رخنمايي پيدا كرده است؟ اگر سراغ آمارها برويم، تصويري نگرانكننده پيش روي ما قرار ميدهند. به عنوان مثال، خرداد ۱۴۰۵، سينماي ايران تنها حدود ۵۳۴ هزار مخاطب داشت؛ در حالي كه همين بازه در سال گذشته بيش از يك ميليون و ۴۴۸ هزار نفر به سينما رفته بودند. يعني تنها در فاصله يك سال، تعداد تماشاگران بيش از ۶۳ درصد كاهش يافته است. ميزان فروش نيز از حدود ۱۱۵ ميليارد تومان به نزديك ۷۰ ميليارد تومان رسيده؛ افتي نزديك به ۴۰ درصد و با در نظر گرفتن افزايش قيمت بليت سالانه. اين تفاوت ميان كاهش مخاطب و كاهش فروش نيز خود نكته مهمي را آشكار ميكند؛ افزايش قيمت بليت توانسته بخشي از افت درآمد را پنهان كند، اما نتوانسته صندليهاي خالي را پر كند. بايد اذعان داشت اين آمار و ارقام، صرفا آمار اقتصادي نيستند؛ آنها نشانه تغيير رفتار فرهنگي جامعهاند. اگر تنها قيمت بليت افزايش يافته بود، انتظار ميرفت تعداد مخاطبان ثابت بماند و درآمد رشد كند. اگر فقط جنگ عامل اصلي بود، بايد با فروكش كردن بحران نظامي، استقبال مردم نيز به سرعت افزايش پيدا ميكرد. اما آنچه امروز مشاهده ميشود، چيزي فراتر از يك واكنش موقت است؛ گويي بخشي از جامعه، اساسا انگيزه خود را براي رفتن به سينما از دست داده است. اين همان نقطهاي است كه بايد از تحليل صرفا اقتصادي فاصله گرفت و عينك جامعهشناسي فرهنگي به چشم زد. در هر جامعهاي، رفتار فرهنگي مردم تابع مجموعهاي از عوامل اقتصادي، رواني، اجتماعي و حتي سياسي است. سينما نيز در زمين ديگري توپ نميزند. وقتي مردم تصميم ميگيرند آخر هفته خود را چگونه بگذرانند، تنها قيمت بليت را محاسبه نميكنند؛ آنها احساس كيفيت تجربه، اعتماد به محصول فرهنگي و حتي ميزان تعلق خاطر خود به آن فضا را نيز ميسنجند. از اين منظر، آنچه امروز در سينماي ايران رخ داده است را ميتوان نوعي «قهر مخاطب» تلقي كرد؛ قهري كه الزاما به معناي تحريم آگاهانه سينما نيست، بلكه نوعي فاصله گرفتن تدريجي از تجربه سينما رفتن است. اين فاصله، برخلاف تصور رايج، تنها يك علت ندارد؛ بلكه حاصل همزمان چندين بحران است. در اينجا ميتوان از مفهوم «سرمايه فرهنگي» پير بورديو بهره گرفت. بورديو معتقد بود كه مصرف آثار فرهنگي صرفا تابع درآمد نيست؛ بلكه با احساس تعلق، هويت اجتماعي، سليقه و اعتبار فرهنگي نيز پيوند دارد. افراد به سراغ فضاهايي ميروند كه احساس كنند بازتابي از خود، ارزشها و تجربه زيسته آنان است. به همين دليل، وقتي بخشي از جامعه احساس كند يك نهاد فرهنگي ديگر زبان او را سخن نميگويد يا تجربههاي او را بازنمايي نميكند، فاصلهاي تدريجي شكل ميگيرد؛ فاصلهاي كه الزاما با اعتراض علني همراه نيست، بلكه در سكوت و بياعتنايي خود را نشان ميدهد. از اين منظر، «قهر مخاطب» را نبايد به معناي تحريم سازمانيافته يا تصميمي سياسي تعبير كرد. قهر مخاطب، بيشتر نوعي فرسايش رابطه عاطفي است؛ لحظهاي كه مخاطب ديگر احساس نميكند حضورش در سالن سينما تجربهاي ضروري يا معنادار است. او نه عليه سينما موضع ميگيرد و نه آن را انكار ميكند؛ فقط ديگر انگيزهاي براي رفتن ندارد. در اين وضعيت، نخستين بحران، بحران اقتصادي است. در سالهاي اخير، افزايش مداوم هزينههاي زندگي باعث شده خانوادهها ناچار شوند ميان نيازها و تفريحات خود اولويتبندي كنند. سينما، كه روزگاري يكي از ارزانترين تفريحات خانوادگي محسوب ميشد، امروز براي يك خانواده چهار نفره، تنها به قيمت بليت محدود نميشود. هزينه رفتوآمد، پاركينگ، خوراكي و ساير مخارج جانبي، يك عصر سينمايي را به تفريحي نسبتا پرهزينه تبديل كرده است. در چنين شرايطي، طبيعي است كه بسياري از خانوادهها ترجيح دهند با پرداخت اشتراك يك پلتفرم آنلاين، دهها فيلم را در خانه تماشا كنند. اما اقتصاد، تنها بخشي از ماجراست. حتي در دورههايي كه بليت نيمبها يا طرحهاي تشويقي اجرا شدهاند، رشد قابلتوجهي در تعداد مخاطبان مشاهده نشده است. اين موضوع نشان ميدهد مساله تنها قيمت نيست؛ بلكه ارزش ادراكشده تجربه سينماست. مخاطب امروز از خود ميپرسد: «آيا كيفيت اين فيلم آنقدر جذاب هست كه براي ديدنش از خانه بيرون بروم؟ ».
دومين عامل، به جنگ و پيامدهاي رواني بر ميگردد. جنگ فقط تخريب زيرساختها يا خسارتهاي نظامي نيست؛ جنگ، پيش از هر چيز، ذهن جامعه را درگير ميكند. اضطراب، نااطميناني نسبت به آينده، كاهش احساس امنيت و فشار رواني، طبيعتا الگوي مصرف فرهنگي مردم را تغيير ميدهد. تجربه كشورهايي كه دورههاي جنگ يا بحرانهاي امنيتي را پشت سر گذاشتهاند نيز نشان ميدهد كه در چنين شرايطي، مردم بيش از آنكه به دنبال تجربههاي تازه باشند، به سمت فضاهاي آشنا و امن حركت ميكنند يا اساسا مصرف فرهنگي خود را به حداقل ميرسانند. اما اگر جنگ تنها عامل تعيينكننده بود، بايد با پايان نسبي درگيريها، بازار سينما نيز به سرعت احيا ميشد. در حالي كه در واقعيت چنين اتفاقي حادث نشده است. حتي پس از فروكش كردن بحران، گيشه همچنان سرد باقي مانده است و تنها چند فيلم كمدي توانستند اندكي تحرك در بازار به كما رفته سينما ايجاد كنند. اين مساله نشان ميدهد جنگ، عامل تشديدكننده بود، نه علت اصلي.
عامل سوم، شايد مهمترين و در عين حال پيچيدهترين بخش اين بحران باشد؛ كاهش اعتماد بخشي از مخاطبان به بدنه رسمي سينماي ايران. در سالهاي اخير، سينماي ايران تنها با بحران اقتصادي يا جنگ روبهرو نبوده است؛ بلكه با شكافي ميان بخشي از جامعه و بخشي از ساختار سينما نيز مواجه شده است. حاشيههاي جشنواره فيلم فجر، اختلافهاي گسترده ميان سينماگران و نهادهاي فرهنگي، مهاجرت يا كنار رفتن تعدادي از فيلمسازان و بازيگران شناختهشده، توقيف يا بلاتكليف ماندن برخي آثار و احساس محدود شدن دايره روايتها، همگي بر ذهنيت بخشي از مخاطبان آثار سينمايي اثر گذاشتهاند و اين موضوع قابل كتمان و انكار نيست. نبايد اين مساله را به سادهترين شكل ممكن، يعني «تحريم سينما» تعبير كرد. واقعيت پيچيدهتر از اين به نظر ميرسد. بسياري از مردم نه بيانيهاي صادر كردهاند و نه تصميمي سياسي براي نرفتن به سينما گرفتهاند؛ آنها صرفا احساس ميكنند سينماي امروز كمتر از گذشته بازتابدهنده زندگي، دغدغهها و تنوع سليقههاي آنان است. اين احساس، به مرور، فاصلهاي خاموش ميان مخاطب و سالن سينما ايجاد كرده است؛ فاصلهاي كه در آمار فروش، بيش از هر جاي ديگري خود را نشان ميدهد. نكته قابل تأمل آن است كه همين مخاطبان، همچنان فيلم ميبينند. سريالهاي داخلي و خارجي را دنبال ميكنند، در شبكههاي نمايش خانگي فعالاند و آثار روز جهان را از مسيرهاي مختلف تماشا ميكنند. بنابراين مساله، بيعلاقگي به تصوير نيست؛ بيميلي نسبت به تجربه خاصي است كه امروز سينماي رسمي عرضه ميكند كه در زاويه و تضاد با پژواك زندگي مخاطبان سينما است. همين جا بايد به يك سوءبرداشت رايج نيز پاسخ داد. برخي معتقدند مردم ديگر حوصله فيلمهاي جدي را ندارند و تنها به دنبال خنديدن هستند. اما اگر به راستي چنين بود، آثار اجتماعي ماندگار تاريخ سينماي ايران هرگز به موفقيت نميرسيدند. «اجارهنشينها»، «هامون»، «ليلي با من است»، «مارمولك»، «درباره الي»، «جدايي نادر از سيمين» يا حتي فيلمهايي چون «ابد و يك روز» تنها به دليل كمدي يا سرگرمي محبوب نشدند؛ آنها به اين دليل ماندگار شدند كه انسان ايراني را با همه پيچيدگيها، ضعفها، اميدها و تناقضهايش روي پرده به شكلي اصيل و بدون بزك و دوزكها به تصوير كشيدند. به تبع آن مخاطب براي تماشاي حقيقت، اگر صادقانه روايت شود، همچنان از خانه بيرون ميآيد و هزينه صرف ميكند. شايد به همين دليل است كه بحران امروز سينماي ايران را نبايد صرفا بحران فروش دانست. اين، بحران اعتماد، بحران روايت و بحران ارتباط با درونيات مخاطب است. جنگ، تورم و مشكلات اقتصادي، بيشك بر اين وضعيت اثر گذاشتهاند؛ اما هيچيك به تنهايي نميتوانند توضيح دهند كه چرا بسياري از فيلمها، پيش از آنكه فرصت ديده شدن پيدا كنند، از حافظه عمومي حذف ميشوند و هيچگاه ماندگار نميگردند. پرسش اصلي از همين نقطه آغاز ميشود: آيا سينماي ايران در رقابت با جنگ شكست خورده است، يا در رقابت با خودش؟ آيا رقيب اصلي سينما، موشك و تورم بودهاند، يا تكرار، محافظهكاري، كاهش تنوع و از دست رفتن آن اشتياقي كه روزگاري رفتن به سينما را به يك رويداد فرهنگي با شكوه و خاطرهانگيز تبديل ميكرد؟ پاسخ به اين پرسش، ما را به بررسي كيفيت آثار، دگرگوني سينماي كمدي، تغيير الگوي مصرف رسانه، تجربه كشورهاي ديگر در دوران پساكرونا و در نهايت، راههاي برونرفت از اين ركود خواهد رساند.
نكته قابل ذكر آن است كه هيچ سينمايي بدون يك رويداد سالانه معتبر، زنده و اثرگذار دوام نميآورد. جشنوارهها صرفا محل نمايش فيلم نيستند؛ آنها موتور توليد هيجان، گفتوگو و اعتماد عمومياند. در فرانسه، جشنواره كن نه فقط براي سينماگران، بلكه براي افكار عمومي نيز يك رويداد ملي است. در امريكا، فصل جوايز اسكار، فروش بسياري از فيلمها را چند برابر ميكند يا تاثيرگذار هستند. حتي در كره جنوبي، جشنواره بوسان به سكويي براي معرفي استعدادهاي تازه و پيوند سينماي ملي با بازار جهاني تبديل شده است. جشنواره فيلم فجر نيز در دهههاي گذشته، چنين جايگاهي در ايران داشت. بسياري از مهمترين آثار تاريخ سينماي ايران نخستينبار در همين جشنواره ديده شدند. رقابت فيلمها، صفهاي طولاني مقابل سينماها، بحثهاي رسانهاي و گفتوگوهاي عمومي، جشنواره را به يكي از مهمترين رويدادهاي فرهنگي سال تبديل ميكرد. حتي كساني كه امكان حضور در سالنها را نداشتند، اخبار جشنواره را دنبال ميكردند و منتظر اكران فيلمهاي برگزيده ميماندند. اما در سالهاي اخير، بخشي از اين كاركرد تضعيف شده است. كاهش حضور برخي فيلمسازان شناختهشده، حاشيههاي رسانهاي، اختلافنظرها درباره تركيب آثار، طولاني شدن روند اكران برخي فيلمها و فاصله گرفتن بخشي از بدنه حرفهاي سينما از جشنواره، موجب شده است كه براي بخشي از افكار عمومي، جشنواره ديگر آن نقش تعيينكننده گذشته را نداشته باشد و صرفا به صورت ويتريني اجتنابناپذير عمل نمايد. البته اين واقعيت را نيز نبايد اغراقآميز يا سياسي تفسير كرد. جشنواره فجر همچنان مهمترين رويداد رسمي سينماي ايران است و هر سال آثار ارزشمند و استعدادهاي تازهاي در آن معرفي ميشوند. اما مساله اينجاست كه «اعتماد» پديدهاي تدريجي است؛ همانگونه كه در طول زمان ساخته ميشود، در طول زمان نيز فرسوده ميشود. بنابراين اعتماد فرهنگي، سرمايهاي نامرئي است. مخاطب زماني به يك جشنواره اعتماد ميكند كه احساس كند آن رويداد، تصويري نسبتا كامل از وضعيت واقعي سينماي كشور ارايه ميدهد؛ جايي كه تنوع سليقهها، نسلها، ژانرها و روايتها امكان حضور دارند و موفقيت فيلمها بيش از هر چيز بر كيفيت هنري استوار است و مهمتر از همه اهالي سينما بازتابدهنده واقعيت جامعه باشند. هرچه اين احساس كمرنگتر شود، نقش جشنواره نيز در تبديل فيلمها به «اتفاق فرهنگي» كاهش مييابد. از همين رو، شايد يكي از مهمترين ماموريتهاي سالهاي آينده، نه صرفا برگزاري باشكوهتر جشنواره، بلكه بازسازي اعتماد عمومي به آن باشد؛ اعتمادي كه بدون گفتوگو، شفافيت، تنوع و مشاركت گستردهتر همه طيفهاي سينماي ايران، به آساني احيا نخواهد شد؛زيرا اگر تشخيص مساله اشتباه باشد، هيچ راهكار و علاجي نيز به نتيجه نخواهد رسيد و به صورت آسپرين مقطعي عمل خواهد كرد.