با نگاهي به نوشته رومن رولان
بدبيني ذهني و خوشبيني اراده
فريبرز صميمي
رومن رولان در نقدي كه بر كتاب «قرباني ابراهيم» نوشته ريمون لُفِوْردر ۱۴ مارس ۱۹۲۰ در روزنامه اومانيه مينويسد، چنين ميگويد: «شخصيت اصلي كتاب «ادوارد تستوت» يك پيرمرد تنومند اهل پيكاردي، باستانشناس، پژوهشگر زبان و فرهنگ سلتيك و عضو فرهنگستان كتيبههاست؛ او مانند صاحبمنصبي اشرافي است كه با خست و حسادت، خود را در ميان كلكسيونها، كار و كتابهايش حبس كرده است و تا پيش از آغاز جنگ، به دنياي اطراف، خانواده و حتي كشورش بيتفاوت است؛ تا وقتي كه تهاجم دشمن فرا ميرسد و او را از كار و بار راحت و آسودهاش دور ميكند. نخستين واكنشِ خودخواهانه او، كه در نتيجه جنگ عاداتش دستخوش تغيير شده، «نفرت» است. او كه مجبور شده بدون كتابهايش در پاريس زندگي كند به ناچار با دقت بيشتري به اطراف خود مينگرد و جذابيت و اهميت مسائل روزمره را كشف ميكند و از آنجا كه سرزندهتر از اكثر همكارانش است، ميداند كه چگونه فرهنگ و زندگي جديدي براي خود دست و پا كند از اينرو تبديل به ميهندوستي پرشور ميشود و مقالات پر سر و صدايي در روزنامهها مينويسد و به نويسندهاي ميهنپرست و مشهور بدل ميشود.
نقطه عطف داستان زماني است كه قهرمانبازي نمايشياش، او را به ارتكاب عملي جبرانناپذير سوق ميدهد. در يك گفتوگوي محفلي، يك معاون وزير به «تستوت» پيشنهاد ميكند كه پسرش را به دور از خط مقدم و به جاي امني اعزام كند؛ اما پدر صرفا به خاطر لذتِ بر زبان آوردنِ يك جمله حماسي، اين پيشنهاد را رد ميكند و اگرچه بلافاصله پس از آن، دچار پشيماني ميشود اما ديگر دير شده است و پسر به خدمت درخط مقدم اعزام ميشود و به دست دشمنان كشته ميشود؛ پدر كه سراسيمه به خط مقدم شتافته، در يك بيمارستان شاهد جان دادنِ دلخراش فرزند است. در نتيجه اين اتفاق «تستوت» با شكنجههاي روحي دست و پنجه نرم ميكند و بر اثر ايست قلبي حتي تا آستانه مرگ نيز پيش ميرود، اما درنهايت به خانه بازميگردد و با وجود همه مصايب پيش آمده مقاومت ميكند و باتوجه به بنيه جسماني و روحي قوي خود، پس از يأسِ شديد اما كوتاه، دوباره زندگي را از سر ميگيرد.
او ميخواهد فراموش كند و فراموش هم ميكند و دوباره دست به كار ميشود؛ به زندگياش بازميگردد. چيزي كه براي قهرمان داستان نيز تعجببرانگيز است اين است كه او همچون گذشته -و حتي بيشتر از گذشته- از زندگي لذت ميبرد و حتي زندگي برايش طعم گواراتري از قبل دارد. در ادامه داستان، جنگ پايان ميگيرد و او به حفاريهايي ميپردازد كه شيفته آنهاست و غرق در لذتِ مجموعهداري خويش است. دست تقدير اينگونه براي او رقم ميزند كه واپسين دستنوشتههاي پسرش قبل از مرگ به دست او ميرسد -اثري حاصل از عذابها و عرقِ ريختنهاي لحظه مرگ- و ادوارد تستوت دستنوشتهها را منتشر كند و از اين طريق به موفقيت و شهرت چشمگيري دست مييابد؛ موفقيتي كه براي «تستوت» رفاه و فراغت بسيار را براي باقي عمر فراهم ميكند.
اينك سوال اينجاست كه آيا واقعا گذشته فراموش شده است؟ پاسخ اين است: «هرگز گذشته فراموش نميشود» از اينجا به بعد، ديدگاه فلسفي درخشان «رومن رولان» نمود مييابد؛ رولان مينويسد عظمتِ تراژيك «قهرمان ما» در اين است كه او در اعماق وجودش، همه چيز را به ياد دارد و دايم در ذهن، خود را ملامت و قضاوت ميكند؛ اينكه آيا اين موقعيت باشكوه كه بدان دست يافته رنج پنهانِ عظيم را ميپوشاند؟ و آيا شكوه موفقيت، مرهمي براي تلخيها و سرخوردگيهاي او خواهد بود؟ و پاسخ اين است كه: «نه هرگز هيچ چيز براي او ارزش اين مصايب و تلخكاميها را نداشته است.»
آنچه شخصيت اصلي داستان را تبديل به انساني متفاوت از سايرين ميكند، اين است كه او بين جهانبيني فردي و رخدادهاي بيروني پيوند معناداري برقرار ميكند پيوندي كه برسازنده «اميد راديكالي» است كه انسان را استوار نگه ميدارد؛ اميدي كه ناشي از پيوند ميانِ بدبيني ذهني كه هر توهمي را فرو ميريزد و خوشبيني منفعلانه را پس ميزند و «خوشبيني اراده» كه ضمن درك عمق فجايع بيروني، عامليت را به انسان باز ميگرداند.
در دوراني كه ما بهسر ميبريم برخي وقايع و رويدادها نظير بلاياي طبيعي، جنگ، قحطي و مسائلي از اين دست، ريشههاي كنشگري و عامليت انسان را در عالم نظر ميخشكاند و چنين مينماياند كه جملگي امور خارج از كنترل و اراده انسانها بهوقوع ميپيوندد و در نتيجه آن، انسان نوميد براي هرگونه تغيير پا سست ميكند؛ شايد براي اجتناب از وهن و نااميدي و گريز از انفعال و بيعملي است كه امروزه بيش از پيش محتاج به اميد راديكال براي پيوند زدن بدبيني دروني و خوشبيني اراده هستيم تا آينده را ترسيم كنيم؛ چراكه به گفته رولان «براي اقدام كردن نه تنها نيازي به اميدواري نيست، بلكه براي پايداري هم نيازي به موفقيت نيست؛ چراكه در ميانه نبرد، فراتر از رنج، ترديد و نسيمِ نيستي، زندگي پرشور لبخند ميزند.»