اگه داد بزنم حالم بهتر میشه٭
جواد طوسی
میگویند: «تومون خودمونو کُشته، بیرون مردمو». حالا حکایت کارگردانهای خوشفکر و صاحبنظر و گزیدهکاری چون دکتر محمدرضا خاکی و دکترعلی رفیعی در عرصه تئاتر این سالهای ماست که در این فضای شلوغ و پرهیاهوی کاذب، سرشان بیکلاه مانده است و محلی از اِعراب ندارند.
در شکل ظاهری اوضاع تئاتر (به ویژه با توجه به جوانگرایی غالب در اجراهای نمایشی سالهای اخیر و سیاست حاکم در حوزه مدیریتی که تداوم این وضعیت را فرصت و بهانه خوبی برای تخلیه شدن نسل «کافیشاپی» و غرق در روزمرّگی میداند)، نسبت به سینما بهتر و روبهراهتر است. اما واقعیت تلخ این است که در دل این تنوع و تکثر مضمونی، فرهنگ شلخته و کاسبکارانهای رفتهرفته شکل گرفته است که باعث شده بیش از همه تئاتر اصیل و هویتمند که به شعور مخاطبش احترام میگذارد، آسیب ببیند و امکان حضور پیدا نکند. کافی است سری به این سالنهای کوچک و بزرگ در سطح شهر بزنید تا متوجه شوید که تئاتر در شمار قابل توجهی از این اجراهای نمایشی تبدیل به «شو» شده است. بعضیها هم در این آشفته بازار با مفاهیم ملی و شخصیتهای اسطورهای بازی میکنند و کنسرت راه میاندازند و در شرایطی که عده کثیری از مردم در این فضای فاجعهبارِ ناشی از تحریم اقتصادی در گذران زندگیشان واماندهاند، تئاتر «لاکچری» و «طبقاتی» را اتیکت تماشاچیهای مختص به خود کردهاند و خودشان برای خودشان کف میزنند و هورا میکشند و دل شان خوش است که فرهنگ و هویت ایرانی را نُضج میدهند. به قول شاملوی عزیز «روزگار غریبیست نازنین...».
شبی که نمایش «دو سر و یک کلاه» دکتر محمدرضا خاکی را در تماشاخانه ایرانشهر سالن استاد ناظرزاده با تعداد محدودی تماشاگر دیدم، بیش از همه چهره مغموم کارگردان که در یکی از صندلیهای تَهِ سالن در خود فرو رفته بود، نظرم را جلب کرد. با خود گفتم کارگردان و مترجم ریشهداری با این پیشینه غنی فرهنگی و آکادمیک، در گذر از همه این مصائب و ناملایمات چه موقعیت و جایگاهی دارد؟ موجودیت یک هنرمند دغدغهمند و صاحب عقیده وقتی بر اساس اصول و مرامنامه خود متنی را انتخاب و اثری را خلق میکند و در معرض دید مخاطبانش قرار میدهد، حضور بالنده و افراشته و ایستادگی در جامعهای ناکارآمد است که میدان دست نااهلانی افتاده که شامورتی بازی این روزگار را خوب بلدند. خب در این بَلبِشو و جابهجایی فرهنگی، آستانه تحمل عزیزانی چون دکتر رفیعی و دکتر خاکی که قواعد بازی این زمانه را بلد نیستند و میخواهند به اصول خود پایبند باشند، چقدر است؟ قدر مسلم از یک جا به بعد سَرخورده میشوند یا میدان را خالی میکنند یا تن به گوشهنشینی میدهند و یا موقتا جلای وطن میکنند.
برای آنکه از این کلیگویی فاصله بگیرم، به مقایسه نمایش بیزرق و برق «دو سر و يك کلاه» دکتر خاکی با چند نمایش پرطمطراق این ماههای اخیر و سالیان پیش که در سالن اصلی تئاترشهر، هتل اسپیناس پالاس، مجموعه ورزشی انقلاب، تالار وحدت و مجموعه سعدآباد به نمایش درآمدهاند و تشخص و اعتبارشان را با بولد کردن ستارهها و سلبریتیها کسب کردهاند، میپردازم. اجرای دکتر خاکی در دل سادگی ارزشهای راستین خودش را دارد و تو در مقام تماشاگر میتوانی با کاری روبهرو شوی که اصول و مبانی تئاتر در آن به درستی تعریف شده است. دکور و پسزمینه ثابت صحنه که با پوستر نمایشهای شاخص جهانی شکل گرفته، در خدمت متن و موقعیت فردی و حرفهای دو شخصیت نمایش (ویکتور و لویی) و خصایص و روحیات متفاوت و متناقضشان است. قابلیتهای فردی دکتر خاکی و دو بازیگر توانمندش (ناصر علی پاشا و حمید رشید) ستودنی است. آنها با درکی درست و روشنبینانه و به اتکای متنی سر و شکلدار و خوب نوشته شده و لبریز از دیالوگ، تماشاگر را با خود همدل و همراه میکنند و نمیگذارند که او با همه خاص بودن دنیای دو برادر تنها و تک افتاده که مدام با طنزی تلخ خودشان و محیط پیرامونشان را به سخره میگیرند و در عین حال در اوج استیصال عصیان میکنند و جامعهای منحط و به آخر خط رسیده را به نقد میکشند، خسته و بیحوصله شود. هر قدر بخواهیم برای متن «ژان ماری پی یِم» ارزش مستقل قائل شویم، باز نمیتوان منکر ظرافتهای جداگانه اجرایی شد که در آن کارگردان میداند با این متن چه فضا و حس و حالی در صحنه ایجاد کند و چگونه بازیگرانش را با تماشاگرانِ سالن درگیر و رُخ به رُخ کند و چه میزانسنی را برای لوکیشن ثابت یک خانه در پردههای مختلف نمایش در نظر بگیرد.
در کنار جاذبههای نمایشی کار و پرداختن سنجیده و در عین حال استتار شده به جزيیات از سوی دکتر خاکی، بدون شک بازی چشمگیر و پرانعطاف ناصر علیپاشا و حمید رشید و تسلطشان در بیان دیالوگهای بیوقفه بدون آنکه به تصنع بزند، یک نمونه مثال زدنی در این گونه متون نمایشی است.
این حجم انبوه دیالوگهای بیامانِ دو بازیگر شکستخورده و آرزومند که در کابوسهای خود سرگردانند، به شکلی بیواسطه با مفاهیمی کنایهآمیز و تأویلپذیر روبهرو میشویم و در این طی طریق ناخودآگاه خودمان را در این جغرافیای ملتهب و بحرانزده، همسان با این دو آدمِ متوهم و حسرت به دل میبینیم که در اوج تنهایی و پریشانی عقدهگشایی میکنند.
در مقابل انبوهی از هیاهوهای متظاهرانه در قالب تئاتر، «دو سر و یک کلاه» با همه مهجور ماندن ناعادلانهاش نمایشی است دیدنی و ارزشمند که به روانشناسی انسان با همه پیچیدگیهایش در دنیایی به هم ریخته و افسارگسیخته میپردازد و در جدال و کشمکش پایانناپذیر کهنه و نو و برزخ امید و یأس، انفعال و اعتراض، از تنهایی انسانِ درمانده در عصر مدرن و عصیان بیسرانجامش میگوید.
٭ وام گرفته از متن نمایش