• 1405 شنبه 4 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6427 -
  • 1405 شنبه 4 مهر

طاعون به روايت دنيل دوفو

مرتضي ميرحسيني

دوفو آن همه‌گيري را به چشم ديد. آن زمان جايي در حاشيه لندن زندگي مي‌كرد و مغازه‌اي كوچك داشت. تصميم به فرار گرفت. چند بار آماده رفتن شد. اما نرفت:«هر بار برنامه من براي ترك شهر با يك حادثه يا پيشامد غيرمنتظره به هم مي‌خورد؛ انگار ندايي به من مي‌گفت از اين تصميم دست بكشم. از اينجا بود كه به فكر افتادم كه چه بسا اين هر بار نااميد‌شدن‌ها، از مشيت الهي باشد.» ماند. ترديدي را هم كه بعد به جانش افتاد، با تفأل به كتاب مقدس مهار كرد؛ «ديگر از تاريكي سياه شب و تهديد زخم‌هاي روز، از طاعوني كه شبانه به سويت بخزد يا از ويراني كه در نيمروز نابودت كند، هراسان نباش. هزار تير از يك‌سو خواهد آمد و ده‌ها هزار از سوي ديگر، اما تيري بر تو فرو نخواهد نشست... چون تو خداوندگار را كه پناه است، كه بزرگ‌ترين است، ماواي خود قرار داده‌اي. نه هيچ شري به تو خواهد رسيد و نه هيچ‌ بيماري‌اي به خانه تو پا خواهد گذاشت.» ديده‌ها و شنيده‌هايش را نوشت. حاصلش كتاب «روزنوشت سال طاعوني» شد. او ماند. اما همه آنهايي كه مي‌توانستند و حتي شاه انگليس و مقامات دربارش رفتند و پارلمان را نيز به دانشگاه آكسفورد بردند. پزشكان نيز ميدان را خالي كردند و از شهر بيرون زدند. طاعوني كه آن سال در لندن شايع شد، ابتدا خبري از دوردست، از كشور هلند بود. بعد دو قرباني در لندن، در يكي از خيابان‌هاي مركزي شهر گرفت. سپس به محلات فقيرنشين كه شلوغ و پررفت‌وآمد و آلوده بودند رسيد و ده‌ها و صدها و هزاران نفر را درو كرد. تا مدتي به نظر مي‌رسيد كه بيماري و مرگ در همان محلات مي‌ماند و به نواحي خلوت و ثروتمند شهر- كه عملا خالي از سكنه شده بودند- نمي‌رسد. اما رسيد. نه به فقرا رحم كرد و نه از جان اندك ثروتمنداني كه در شهر مانده بودند گذشت. در چنين روزهايي از سال 1665 اوج گرفت و دست سياه خود را به هر كجا كه راه داشت دراز كرد: «گاهي مي‌ديدم كه از انتهاي كوچه دسته‌هايي پرجمعيت، كه اغلب‌شان هم زن بودند، با شيون و زاري بيرون مي‌ريختند و با فرياد يكديگر را صدا مي‌كردند. ما از علت رفتار آنها چيزي نمي‌دانستيم. تقريبا در سراسر ساعت‌هاي مرده شب، هر شب، ارابه مرگ (كه اجساد را روي آن مي‌گذاشتند) در آن نقطه از كوچه مي‌ايستاد، زيرا از آن پيشتر اگر مي‌رفت، جايي براي دور زدن نداشت. آنجا در انتظار مرده‌اي بود. محوطه كليسا به اينجا نزديك بود. به همين دليل، هر بار كه با بار كامل از آنجا دور مي‌شد، دوباره به فاصله زماني كوتاهي بازمي‌گشت. نمي‌توان حال زار مردم را كه بدن بي‌جان كودكان و دوستان خود را به ارابه مي‌رساندند، با هيچ كلامي توصيف كرد و به شماره، چنان بود كه آدم فكر مي‌كرد ديگر نبايد جز معدودي در آن محل زنده مانده باشند... فكر مي‌كنم آن روزها همه‌جا همين اتفاقات مي‌افتاد. حدود هفت هفته بود كه همه‌گيري طاعون اوجي وصف‌ناپذير گرفته و تعداد كشته‌ها به چنان شماري رسيده بود كه ديگر عمل كردن به فرمان‌هاي جاري، مثلا اينكه كار ارابه‌هاي مرگ و گورسپاري به شب‌ها محدود باشد، امكان‌پذير نبود.» لندني‌ها درماني براي طاعون نمي‌شناختند و بيشترشان حس مي‌كردند در كابوسي تمام ‌نشدني گرفتار شده‌اند. حتي وقتي به كليسا پناه مي‌بردند، پاسخي را كه آرام‌شان كند نمي‌گرفتند:«كشيش‌ها در موعظه‌هاي خود، به جاي روحيه دادن، بيشتر دل مردم را خالي مي‌كردند» و آنان را مي‌ترساندند. اغلب مردم از درماندگي، دست به دامن دعانويس‌ها و پيشگوها شدند، به آنان اميد بستند و بازارشان را داغ كردند. اما طاعون به آنان نيز رحم نكرد:«تمام پيشگويان و طالع‌بينان و كف‌بينان و ديگر حقه‌بازان از اين دست، آنها كه سرنوشت مردم را مي‌گفتند و روياها را تعبير مي‌كردند، همه نيست شدند و رفتند. حتي يكي از آنها هم ديگر نبود. به نظرم عده زيادي از آنان را كه به طمع رونق بازارشان در شهر ماندند و با بيچاره‌ترين مردم دايم در تماس بودند، طاعون به كام خود كشيد. پيدا بود كه نتوانسته بودند اين بخش سرنوشت خود را از پيش ببينند. البته پيش از آن، با استفاده از استيصال و حماقت مردم، به ثروت‌هاي كلان دست يافته بودند، اما حالا در سكوت، در خانه ابدي خود خفته بودند. بعضي مي‌گفتند كه همه آنها يك به يك كشته شده‌اند.» خلاصه، طاعون تا اوايل زمستان 1666 قدرت‌نمايي كرد و در دوره اوج خود- روزهاي پاياني تابستان و پاييز 1665 - هر هفته جان حداقل ده هزار نفر را گرفت. بعد، از نيمه‌هاي زمستان پا پس كشيد و به تعبير دوفو «خشم آن فروكش كرد و بدخيمي آن رو به كاهش رفت.»

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون