مذاكره براي چيست؟
فقط اوامرش را براي آنها ارسال ميكند.درخصوص ايران، امريكا تا يك هفته خود را پيروز جنگ تصور ميكرد و به دنبال براندازي نظام جمهوري اسلامي بود. براي همين دليلي براي مذاكره نمييافت اما زماني كه احساس ناتواني نمود، به دنبال يافتن راهي براي گفتوگو برآمد، البته از موضع قدرت، وليكن جمهوري اسلامي نيز تا زماني كه شرايط باثباتي نيافته بود و خود را در جايگاهي براي مذاكره نمييافت، دليلي براي پاسخ نداشت.
2- موضوعي براي مذاكره: اگر موضوع مشترك يا متضادي وجود نداشته باشد و احساس نشود كه ميتوان با گفتوگو مساله را حل و فصل نمود، مذاكره بيمفهوم است. صرفا رفتن پشت يك ميز به معناي مذاكره نيست بلكه بايد دستور كاري وجود داشته باشد كه طرفين را مجاب به گفتوگو نمايد.
3- ارادهاي براي مذاكره: سياست اگرچه يك بازي پيچيده است اما در پشت همه اين بازيها، ارادهها هستند كه به مسائل شكل ميدهند. اگر يك طرف نخواهد كه به حل مشكل برسد، قطعا مذاكرات به نتيجه نخواهد رسيد.
4- فضاي تفاهم: اگر يك طرف با كلام يا عمل، جو مذاكرات را برهم بزند، قطعا دستيابي به راهحل يا ممكن نميشود يا به سختي حاصل ميگردد. فضاي حاكم بر مذاكرات ممكن است دوستانه نباشد اما نبايستي به نحوي باشد كه احساس پيشبرد و نتيجهگيري در آن نباشد. مذاكره به معناي داشتن اعتماد به طرف مقابل نيست اما بايستي به مرور فضاي اعتمادسازي شكل بگيرد.
5- نتيجه برد-برد: اگر هر كدام از طرفين فكر كنند كه ميبايست برنده صرف باشند و طرف مقابل، بازنده گردد، اين مذاكره شكل نميگيرد، زيرا مذاكره يعني دوطرف احساس كنند كه برنده ميشوند و برايشان اين مذاكرات، دستاورد دارد. حركتهايي كه نشان از پيروزي يكطرفه بدهد، مذاكرات را غالبا با بنبست مواجه ميكند.
در هر صورت مذاكره براي حل مساله است چه در ميانه جنگ و چه در زمان صلح. فلسفه مذاكره آن است كه گرهاي را كه ميتوان با دست باز كرد نبايد با دندان سختترش كرد. مشكلات مذاكرهكننده كمتر از مبارزه در ميدان نيست، براي همين بايد صبور بود تا دشمن را براي پذيرش آن قانع نمود.