• 1405 چهارشنبه 8 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6431 -
  • 1405 چهارشنبه 8 مهر

خراسان و قزوين، شاه عباس و قزلباش‌ها

مرتضي ميرحسيني

فكر مي‌كردند بازيچه‌شان مي‌ماند. فكر كه نه، مطمئن بودند. احتمال ديگري اصلا به ذهن‌شان نمي‌رسيد. بزرگش كرده بودند. او را از همان سال‌هاي كودكي زير سايه خودشان داشتند. براي مدتي به همان خراسان راضي بودند و حكومت بر نواحي شرقي قلمرو صفوي زير نام عباس را سهم مناسبي از قدرت مي‌ديدند.
 اما بعد فكرهاي ديگري به سرشان افتاد. خراسان براي‌شان تنگ شد. جاه‌طلبي‌هاي‌شان از حد امارت محلي گذشت و به روياي تسلط بر تمام قلمرو پادشاهي كشيد.
زمانه، زمانه آشوب بود و هر كسي، هر كدام از سران قزلباش به حد ادعايش سهم برمي‌داشت. البته اگر مي‌توانست اين ادعا را در ميدان عمل، در رقابت با مدعيان ديگر اثبات كند كه آن‌ هم اصلا كار آساني نبود.
اتحادها سست بودند و عهد و پيمان‌هايي كه در روشني روز بسته مي‌شدند، در تاريكي شب از اعتبار مي‌افتادند.
نه مي‌شد دوستي‌ها را تضمين كرد و نه دشمني‌ها قطعي و پايدار بودند.
شاهزادگان را مي‌كشتند و وزيران را سربه‌نيست مي‌كردند. حتي ملكه‌اي را نيز مقابل چشمان پادشاه، بي‌رحمانه خفه كردند و از سر راه‌شان برداشتند.
از حكومت مركزي جز نام، چيزي باقي نمانده بود. عنوان پادشاهي به محمدخدابنده تعلق داشت، اما كسي او را جدي نمي‌گرفت. همسرش را در دربار كشتند و صدايي از او بلند نشد.
وزيرش را كشتند و اعتراضي نكرد. ضد وليعهدش حمزه ميرزا - كه نشانه‌هاي بي‌باكي و لياقت در او ديده مي‌شد - دسيسه چيدند و سرش را زير آب كردند، باز هيچ واكنش درخوري نشان نداد. مي‌گفتند چشمانش خوب نمي‌بيند و در زمان خطر، از ترس جان، كاملا نابينا مي‌شود. شوخي تلخ و سنگدلانه‌اي بود. اما نادرست نبود. گوش‌هايش را گرفت و چشمانش را بست. واكنش ديگري از او برنمي‌آمد. اگر هم برمي‌آمد، باز تفاوت چنداني نداشت.
حريف بحراني كه كشور را فراگرفته بود، نمي‌شد و اراده و تدبير لازم براي مهار سران قزلباش را نداشت. مدتي در مقامش ماند. تعارض بين قزلباش‌ها و تعادلي كه ميان مدعيان شكل گرفته بود، تداوم سلطنتش را براي چند سال ممكن كرد. اما بعد، در دهمين سال سلطنتش آن تعادل به هم خورد و آن تختي كه او رويش نشسته بود، واژگون شد.
قزلباش‌هاي حامي عباس، شاهزاده را برداشتند و از خراسان بيرون زدند. قزوين را كه پايتخت كشور بود، گرفتند و پسر را به جاي پدر به سلطنت نشاندند (اوايل پاييز 976 خورشيدي) .
شاه بركنار شده را هم به قلعه الموت فرستادند. به نظرشان، اسمي جاي اسم ديگر نشسته بود، با اين تفاوت كه اين اسم دومي بيشتر به كارشان مي‌آمد. عباس را دست‌نشانده خودشان مي‌ديدند. عنوان فرمانروايي را به او دادند و قدرت را براي خودشان برداشتند.
نقشه‌شان، نقشه بي‌نقصي به نظر مي‌رسيد. فقط يك ايراد بزرگ داشت. نقشي را كه عباس براي خودش قائل بود، غلط پيش‌بيني كرده بودند.
زرين‌كوب مي‌نويسد: «شاه عباس با آنكه هنوز كم‌تجربه و جوان بود، غريزه حفظ حيات و تجربه سرنوشت پدر و برادر، اين اندازه به او آموخته بود كه تمام عوامل تهديد و خطر را نمي‌توان يك‌باره از بين برد و بايد آنها را يك به يك و به نوبت از سر راه دور كرد و بدين‌گونه از احتمال اتحاد آنها بر ضد خويش در امان ماند.
از اين‌رو با تأني و حوصله سران گستاخ و نافرمان قزلباش را كه مادر و برادرش به تحريك و مداخله آنها به قتل آمده بودند، به كمك مرشدقلي‌خان استاجلو (كه ارشد قزلباش‌هاي دربار بود) از بين برد. بعد خود مرشدقلي‌خان را هم كه مزاحم قدرت او بود و دخالتش در جزييات امور عرصه را برايش تنگ كرده بود به تدبير و حيله، در اولين فرصت از ميان برداشت و بدين‌گونه نيروهايي كه در داخل دربار قدرت او را تهديد يا محدود مي‌كردند يك به يك از بين برد و در آنچه به كار فرمانروايي مربوط مي‌شد به قدرت مطلقه كه لازمه استبداد او در تمام امور فرمانروايي بود، دست يافت.»
به كسي رحم نكرد. سهمي هم براي كسي در نظر نگرفت. اما وفاداري‌ها را ناديده نگذاشت و به آنهايي كه تن به اطاعتش دادند، مقام و فرصت نقش‌آفريني داد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون