ادامه از صفحه اول
تلاقی حقوق و جامعه- 1
بزرگترین ضامن امنیت ملی و بازدارندگی داخلی است. این تکثر نه تنها نشانه ضعف نیست، بلکه نشاندهنده ظرفیت هاضمه حقوقی و بروکراتیک یک ساختار برای جذب دیالکتیکهای فکری است. وقتی رویه قضایی به سمتی حرکت میکند که مرزهای انقباض آنقدر گسترده میشود که منتقدان ساختار و مدافعان سرسخت آن را همزمان در بر میگیرد، نخستین پیامد اجتماعی آن، ابهام در مفهوم «نقد مجاز» است. از منظر روانشناسی اجتماعی، هنگامی که جامعه مشاهده میکند تعهد به چارچوبهای قانونی داخل کشور، مصونیتی برای ابراز عقیده تخصصی ایجاد نمیکند، پدیده «خودسانسوری سیستماتیک» رخ میدهد. زوال نقد درونسیستمی، ساختار را از یک مکانیزم حیاتی یعنی سنسورهای اعلام خطر محروم میسازد. سیستمی که سنسورهای فکری و نخبگانی خود را به دلیل رویههای سخت قضایی خاموش کند، در شناخت بحرانهای واقعی دچار خطای محاسباتی استراتژیک خواهد شد و توانایی خودتنظیمی خود را از دست میدهد.
تفکیک تخصص و هیاهو؛ زوال مرجعیتهای شناسنامهدار- حقوق عمومی بر پایه صیانت از ساختارهای مدنی بنا شده است. فعالان سیاسی و رسانهای که سالها در فضای علنی کشور فعالیت کردهاند، دارای مسوولیتپذیری حقوقی هستند؛ آنها آدرس مشخص دارند، صندلی دانشگاهی دارند، تحت قوانین مطبوعات داخلی مینویسند و درقبال کلمات خود پاسخگو هستند. این افراد به دلیل جایگاه اجتماعیشان، هزینههای رفتار خود را محاسبه میکنند و هرگز به دنبال فروپاشی نظم اجتماعی نیستند، چراکه خود بخشی از ساختار نخبگانی این نظم به شمار میروند. بحران جامعهشناختی زمانی آغاز میشود که رویه انقباضی، این کانونهای شناسنامهدار و پاسخگو را حذف یا بیاثر کند. خلأ ناشی از حذف نخبگان تراز اول فکری هرگز خالی نمیماند، بلکه با جریانات تودهای، موجسوار و بیشناسنامه پر خواهد شد. در غیاب تحلیلهای عمیق حقوقی، جامعهشناختی و سیاسی اساتید و تحلیلگران داخلی، میدان به دست هیاهوی پوپولیسم رسانهای و کانالهای ناشناس و بیهویت میافتد. از منظر حقوق اداری و اجتماعی، این امر به معنای جایگزینی «مسوولیتپذیری» با «آنارشیسم گفتاری» است که بزرگترین تهدید برای نظم عمومی و امنیت پایدار محسوب میشود. در این فضا، تخصص قربانی هیاهو شده و مرجعیت نخبگان جای خود را به رهبری تودههای هیجانی میدهد.
بحران اقناع وجدان عمومی و سقوط در گرداب فرمالیسم- عمیقترین لایه در واکاوی آرای قضایی از منظر جامعهشناسی، بررسی نسبت میان «حکم صادرشده» و «وجدان جمعی» است. بزرگترین تضییع حقوق عمومی زمانی رخ میدهد که برآیند یک فرآیند قضایی، نتواند وجدان عمومی جامعه را اقناع کند. وقتی هر حکمی در حوزه عمومی صادر میشود، فراتر از جزییاتش، فورا با موجی از اعتراض و دوقطبیسازی ازسوی گروههای مختلف جامعه مواجه میگردد، این زنگ خطری جدی برای اقتدار معنوی قانون است. این بحران، محصول انباشت عوامل گوناگونی است که در طول زمان وخیمتر شدهاند. ریشه اصلی این پدیده، گرفتار شدن قانون در گرداب «فرمالیسم محض» است؛ رویهای که در آن روح و فلسفه اصلی قانون (که اجرای عدالت و حفظ پویایی جامعه است) فدای خوانشهای خشک، فرمالیستی و کالبدهای شکلیِ بروکراتیک میشود. وقتی قانون از بستر عدالتخواهی جامعه جدا شود، پویایی خود را ازدست داده و تبدیل به متنی صلب میشود که نمیتواند مرجع حل منازعات اجتماعی قرار گیرد.
در تماشاي «دولت عشق»
در چنين فضايي، شهروند دولت را نه به مثابه ابزاري تحميلي، بلكه همچون «جوهر ذات خويش» ميبيند. تراژدي گسست و ضرورت بازانديشي: اما امروز، ترازوي تحليل اجتماعي ما در كجاي اين مسير قرار دارد؟ اكنون در وضعيتي با كوهانههاي ارزشي متفاوت بهسر ميبريم. تفاوتهاي اجتماعي به خصوص نسلي چيزي شبيه به «بيگانگي ساختاري» به وجود آورده است؛ امري شبيه به تجربه برخي جوامع در تاريخ كه ميان زيستجهان مردم و نهادهاي رسمي، شكافي عميق و انجمادگونه ايجاد شده بود.وقتي زبان مفاهمه ميان جامعه و نهادها كمرنگ ميشود، «گفتوگو» جاي خود را به «حكمهاي يكسويه» ميدهد. گروهها و نسلها به جاي آنكه «با هم» سخن بگويند، «درباره هم» ميانديشند. اين انزواي جمعي، پيوندهاي انساني را فرسوده و سرمايه اجتماعي را كه پشتوانه تابآوري در روزهاي دشوار است، به يغما ميبرد. بازگشت به گفتوگو؛ براي «زندگي گستردهتر»: اميد، به معناي خوشبيني سادهانگارانه نيست، بلكه باور به اين حقيقت جامعهشناختي است كه ما هنوز قادريم در سرنوشت مشتركمان اثر بگذاريم. براي بازسازي آن «دولت عشق» و رسيدن به «زندگي گستردهتر»، راهي جز بازگشت به «شنيدن» نداريم.همانطور كه شمس، مولانا را به شنيدني عميق دعوت كرد، امروز نيز ما به فضايي نياز داريم كه در آن تفاوتها نه به مثابه تهديد كه به عنوان امكانهاي تازه براي همزيستي بهرسميت شناخته شوند. ما بيش از «همصدا شدن»، محتاج «گفتوگوي مشترك» هستيم. با اين شيوه ميتوان با الگو گرفتن از آن مواجهه تاريخي، هر كدام از ما براي عبور از اين دوقطبيهاي بنيانشكن، از پيلههاي تنگ انزواي خويش بيرون آييم و با شجاعت در بازنگري باورها و ساختارهايمان، اميد را نه در كلام كه در عمل جمعي دوباره «اطلسبافي» كنيم، چراكه تنها در آينه اعتماد است كه ميتوانيم دوباره يكديگر را بازشناسيم و به سوي فردايي كه «دولت پاينده» ماست، گام برداريم.