• 1405 شنبه 11 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6433 -
  • 1405 شنبه 11 مهر

بررسي «داستان‌هاي موازي» و ارزيابي سطح سينماي اصغر فرهادي در گفت‌وگو با منتقدان و كارشناسان

هندسه روايت‌ها و آدم‌ها

تينا جلالي

مدتي است «داستان‌هاي موازي» تازه‌ترين ساخته اصغر فرهادي در فضاي مجازي ايران منتشر شده است، فيلمي با بازيگران شناخته شده جهاني همچون ايزابل هوپر، ويرژيني اِفيرا، ونسان كسل، پي‌ير نينه، آدام بِسا، اينديا هير و كاترين دونو كه محصول مشترك فرانسه، امريكا، بلژيك و ايتالياست. «داستان‌هاي موازي» درباره نويسنده‌اي سالخورده است كه ناخواسته درگير ماجراي پيچيده‌اي مي‌شود.

داستان‌هاي موازي بعد از جشنواره كن در سينماهاي كشورهاي مختلف به نمايش درآمد و با واكنش‌هاي زيادي از منتقدان جهان همراه بود، عده‌اي با اين فيلم همراه نبودند اما بعضي هم تازه‌ترين ساخته كارگردان ايراني را پر تعليق، هوشمندانه و استادانه توصيف كردند.

ما به سراغ منتقدان شناخته شده مصطفي جلالي فخر، احمد طالبي‌نژاد،آنتونيا شركا، رضا درستكار و رامتين شهبازي رفتيم و از آنها خواستيم ضمن ارزيابي فيلم داستان‌هاي موازي نظرشان را درباره سطح سينماي فرهادي با ما  به اشتراك  بگذارند.

 

چيدمان مطلوب يك پازل انساني

مصطفي جلالي فخر:  

«داستان‌هاي موازي» را مي‌توان مهندسي سينما دانست، هندسه دقيق هوشمندانه درهم تنيدگي واقعيت و ذهن و حقيقت، بي‌آنكه ضرورتي براي تفكيك باشد. همه‌چيز ميلي‌متري در كنار هم چيده شده و بيش از آنچه مي‌بينيم - و گاه نمي‌بينيم- حضور مقتدر و نبوغ‌آميز نويسنده/ فيلمساز است كه بر تارك اثر مشهود است. فرهادي پيش‌تر، از ايده‌آل حذف فهم كارگرداني گفته بود و در آخرين اثر، خودش بيش از بقيه به چشم‌ مي‌آيد.

فيلم بيش از آنكه صرفا روايتي درباره خيانت، سوءظن و روابط پنهان باشد، فيلمي درباره توان و تاثير روايت در تار و پود واقعيت است. نويسنده‌اي سالخورده و منزوي، از پنجره خانه‌اش زندگي آدم‌هاي مقابل را زيرنظر مي‌گيرد و از رفتار و حركات و روابط آنها داستاني براساس تخيل و برداشت شخصي خود مي‌نويسد، اما وقتي دست‌نوشته‌اش به دست آدم‌هاي واقعي مي‌رسد، اتفاقي شگرف رخ‌ مي‌دهد كه محصول نگاه فرهادي‌ است.

داستان در فرآيندي معكوس، واقعيت روبه‌رو را دچار چالش تغيير مي‌كند. اين‌بار آنها حس و بيان و رفتار خود را از دريچه داستان مي‌بينند. كم‌كم به روابطي كه پيش‌تر معمولي بوده، مشكوك مي‌شوند و تخيل روايت در زندگي واقعي‌شان نفوذ مي‌كند و آن را به شكل خود تبديل مي‌كند. در واقع همان مضمون هميشگي آثارش دوباره جلوه‌گر مي‌شود: ناتواني انسان در كشف و فهم و درك كامل حقيقت؛ اين‌بار در شمايلي چندلايه‌تر: آيا واقعيت جهان، وجودي مستقل از روايت‌هايي دارد كه درباره آن مي‌سازيم. آيا داستان‌هايي كه درباره ديگران مي‌گوييم سرانجام مي‌توانند به «واقعيت» شكلي دوباره بدهند؟ ساختار فيلم نيز در همين قالب مدرن تكرار مي‌شود و ما بارها ناچار مي‌شويم برداشت قبلي‌‌مان از يك صحنه، رخداد يا شخصيت را اصلاح كنيم و بي‌آنكه دچار سرگيجه شناختي شويم، ميان آنچه واقعا رخ داده و آنچه در ذهن يك شخصيت ساخته شده تمايز بگذاريم. نام فيلم هم بر همين‌ مبناست و چند روايت دراماتيك، همزمان پيش مي‌روند و به تدريج به يكديگر نفوذ مي‌كنند.

فيلم درنهايت درباره انسان‌هايي است كه مي‌كوشند از زندگي ديگران سر دربياورند، اما در اين مسير سخت، به جاي كشف در لايه‌هاي واقعيت، گاهي حقيقتي تازه به دست مي‌آيد كه شايد از ابتدا وجود نداشته و البته با اين فهم كه جذابيت فيلم فقط در بازي روايي‌اش نيست و همچنان جزييات رفتار و احساس آدم‌ها نشان مي‌دهد چگونه سكوت، نگاه، سوءتفاهم، اندوه، تنهايي، خشم يا حتي يك داستان ساختگي مي‌تواند زنجيره‌اي از تصميم‌ها و واكنش‌ها را به دنبال داشته باشد.

راستش اين است كه تا وسط فيلم تصور مي‌كردم با يك اثر بي‌روح رباتيك طرفم كه بيشتر چيدمان است و دوست داشتني نيست اما به تدريج كه اين پازل با ظرافت و دانش تكميل شد، به نظرم با  اثر مقبولي روبه‌رو هستم كه شاهكار نيست. ساختار فيلم بر آدم‌هايش سوار است و حدس مي‌زنم در گذر زمان، جايگاه و اعتبار بيشتري پيدا خواهد كرد. از آن فيلم‌هايي كه به راحتي مي‌توانم تحسينش كنم اما شايد نتوانم چندان دوستش داشته باشم... و همچنان به نظرم «درباره الي» دوست‌داشتني‌ترين  فيلم اصغر فرهادي  است.

 

شباهت داستان‌هاي موازي   با «كاغذ بي‌خط»

 احمد طالبي‌نژاد:

۱- آخرين فيلم اصغر فرهادي «داستان‌هاي موازي» را از دو منظر مي‌توان نگاه كرد؛ نخست اينكه فيلم را اثري خارجي ببينيم كه توسط كارگردان ايراني ساخته شده، اين گزاره باعث مي‌شود ما روي روابط اجتماعي، انساني و ممنوعه‌هاي فيلم بيشتر تمركز و قضاوت كنيم و از خود بپرسيم آيا فيلم حق مطلب را درست ادا كرده؟

از نظر من داستان‌هاي موازي فيلم فرنگي به مفهوم متعارف نيست و به‌رغم ايده بسيار خلاقانه فضاي سردي دارد و ارتباط عاطفي قوي داخلي با بيننده ايراني برقرار نمي‌كند، مجموعا  بايد بگوييم  فرهادي هنوز نتوانسته به شناخت  درستي از دنياي خارج برسد.

۲-آيا داستان‌هاي موازي مي‌تواند در راستاي فيلم‌هاي ديگر فرهادي  قرار  بگيرد؟

 مضمون اصلي همه فيلم‌هاي فرهادي اخلاقيات است كه جزو مولفه‌هاي فرهنگي ما ايرانيان است. اين خصيصه به نوعي آشنايي دوباره انسان ايراني امروز با گذشته فرهنگي‌اش هم به شمار مي‌آيد. اشتباه نشود اين واپسگرايي  يا  ارتجاع نيست بلكه جزو مولفه‌هايي است كه بايد در انسان ايراني  به‌روز شود.

همچون ژاپني‌ها كه، به‌رغم همه پيشرفت‌هاي مدني و صنعتي آداب سنتي را  به‌جا مي‌آورند.

حالا شخصيت اصلي فيلم داستان‌هاي موازي، فالگوش مي‌ايستد و دنبال رمز و راز است. اين همان شخصيت آشناي فيلم‌هاي فرهادي است كه حس آشناي ايراني در آن موج مي‌زند.

البته در نگاه كلي، در فيلم داستان‌هاي موازي، فرهنگ ايراني مثل فيلم‌هاي جدايي نادر از سيمين و شهر زيبا عيان نيست، ولي همان حس آشناي ايراني را القا مي‌كند و اگر داستان‌هاي موازي در ايران ساخته مي‌شد بسيار جذاب از كار در مي‌آمد، كما ‌اينكه شباهت زيادي با فيلم كاغذ بي‌خط ناصر تقوايي دارد.

به هر حال ساختن فيلم براي فيلمساز ايراني در خارج از كشور هر قدر هم كه فيلمساز توانا باشد آسان نيست مگر اينكه به معيارهاي آنها تن دهد و هنرمنداني مثل عباس كيارستمي و اصغر فرهادي كه هم هويت خويش را حفظ كرده‌اند و هم در خارج از كشور فيلم ساخته‌اند خيلي سخت است كه اثرشان متقاعد‌كننده دربيايد.

به نظر من جدايي نادر از سيمين براي خارجي‌ها بسيار غافلگيركننده‌تر بود تا  داستان‌هاي موازي.

و معتقدم خارجي‌ها دوست دارند فيلم‌هاي فيلمسازان از سرزمين‌هاي ديگر را ببيند تا دريابند در نقاط ديگر دنيا چه مي‌گذرد تا اينكه فيلمسازي از سرزمين ديگر براي آنها فيلم بسازد. از اين منظر شايد داستان‌هاي موازي برايشان جذاب نبود.

به هر حال من به اصغر فرهادي تبريك مي‌گويم فيلم بزرگي ساخته است و ساختن چنين فيلمي در خارج از ايران  قطعا سختي‌هاي خاص خودش را داشته.

اميدوارم شرايط جوري شود كه فرهادي در سرزمين خودش  فيلم  بسازد.

 

داستان‌هايي نه چندان موازي

 آنتونيا  شركا:

«داستان‌هاي موازي» آخرين ساخته اصغر فرهادي، در سينماي اين كارگردان اثري متفاوت است. اما بايد ديد آيا ارزشي به كارنامه او اضافه مي‌كند يا نه. فرهادي اين‌بار به جاي موضوع نسبيت در قضاوت، زماني كه واقعيتي واحد از سمت افراد مختلف نگريسته شود، به امر نقش روايت و اثري كه مي‌تواند در روند واقعيت داشته باشد، مي‌پردازد. اما آنچه در اين فيلم غالب است، اداي دين به كارگردان محبوب فرهادي (و نسلي كه به آن تعلق دارد) يعني كريستف كيشلوفسكي است. اگرچه تاثيرپذيري آشكار فرهادي از سينماي اين فيلمساز فقيد لهستاني در جاي خود قابل توجه و ارزشمند است، اما به نظر نمي‌رسد حرف تازه‌اي در سينماي جهان  - آن‌هم از زبان يك فيلمساز ايراني كه دو جايزه اسكار براي فيلم‌هاي ايراني خود گرفته - باشد. اگرچه فيلم‌هاي فرهادي (اعم از ايراني و خارجي) همواره به مفاهيمي جهانشمول پرداخته اما بيشترين تحسين جهاني را براي آثاري دريافت كرده كه ريشه در زادگاهش داشته‌اند؛ بنابراين نمي‌توان اثري كه سرزمين مادري در شكل‌گيري درام‌هايش داشته را دست‌كم گرفت.

«داستان‌هاي  موازي» بر روايت‌هاي چندگانه از يك واقعيت (كه پيش از اين در سينماي ايران و جهان آزموده شده و نمونه عالي آن «راشومون» كوروساوا است) استوار است اما پافشاري بر اين ساختار گاه فيلم را از حالت طبيعي و منطقي خارج كرده و بعضي‌ كنش و واكنش‌هاي شخصيت‌ها را مصنوعي جلوه مي‌دهد. از اين نظر بايد گفت فيلم به‌رغم پرداختن به موضوعات روز جهان مثل آزار زنان در محيط كار (جنبش مي‌تو) و مشكل عدم پذيرش مهاجران جهان سومي در جوامع اروپايي، اما چه در محتوا و چه در فرم، نو و خلاقانه به نظر نمي‌رسد. يك فيلم كشدار كه چندان امتيازي هم براي خالق خود محسوب نمي‌شود.

 

مهاجرت از سينماي مستقيم‌گو   و  روايي

 به جهاني باز

 رضا درستكار:

به نظرم سينماي فرهادي در «داستان‌هاي موازي» هم رو به جلو بوده است، اما قطعا جنس سينمايش  متفاوت  شده.

فرهادي هم مانند هر فيلمساز ديگري با ساخت هر اثر، به نيازهاي درون و بيرون خودش پاسخ مي‌دهد  و   در «داستان‌هاي موازي» هم مسائلي مطرح مي‌شود كه به  فيلم  قبل‌ترش «قهرمان»  و موضوعات آن بسيار پيوند  دارد.

در آثار قبل‌تر، با يك سينماي آماده تحويل، مواجه بوديم، داستان‌ها اتفاقا و به‌رغم پايان بازشان، بسته و مشخص بودند و يك موضوع را در بستر روايات كلاسيك مطرح مي‌كردند، جدايي نادر از سيمين، موضوع نسبت تو با سرزمين پدري و وضعيت جديد را شرح مي‌داد، فروشنده، موضوع معصوميت از دست رفته را بولد مي‌كرد و اينكه چگونه بايد زيست و «قهرمان» تصنع فراگرفته در محيط ما را به چالش مي‌كشيد كه در آن قهرمان هم به همان سبك، پيزوري از آب  در مي‌آمد و...

حالا اما سينماي مستقيم و قصه‌گو، جايش را به سبكي سيال‌تر و ديرياب‌تر با فضايي سردتر داده است؛ چرا؟! چون خود سينماگر هم از خلال اين رفتارهاي سينوسي در جامعه پيچيده و چندوجهي، بالغ‌تر و حساس‌تر شده است.

داستان‌هاي موازي، تكليف قصه را روشن نمي‌كند، در جهت كسي نمي‌ايستد، به تخيل و نقش آن در زندگي بُعد مي‌بخشد و حتي ماليخوليايي‌تر و  زرنگ‌تر از آن ‌است كه بخواهد در دام يك  نتيجه روشن  بيفتد.

وقتي گفتم سينمايش رشد كرده، منظورم دقيقا - منهاي طبع‌آزمايي فرمي و سبكي، شكست زمان، تركيب خيال و واقعيت و...-  دقيقا در محتوا بود، برايش در «قهرمان» مساله ايجاد شد، او اينك همان مساله را و اينكه حق مالكيت معنوي درنهايت چه ارزشي دارد، وقتي دنيا تا اين حد درهم و متقارن مي‌تواند باشد، به فيلم بدل كرده، نويسنده اين داستان چقدر نقش اصلي را دارد؟! تخيل و مخلوق داستان؛ كه با خواست من بدل به عنصري از اثر شده- چقدر داستان را پيش مي‌راند و اصلا راوي كيست و چه اهميتي دارد؟! ما اكنون با پرده‌اي ديگر و ناديدني‌ از جهان امروز طرفيم و  اين مهم  است.

فرهادي از جهان چسبناك سينماي مستقيم‌گو و روايي، به جهاني باز مهاجرت كرده و‌ خوب است كه دست مخاطبش را هم مي‌گيرد و در اين سير و سلوك ما را هم همراه مي‌كند.

آدم تغيير مي‌كند، به مثابه تغيير همه ‌چيز و اين قشنگ است كه ما هم شاهد و ناظر و همراه اين تغيير و تحول - و حتي گاهي تشرف-  باشيم.

 

روايتگري در آينه

وقتي مولف  به پشت سر نگاه  مي‌كند

 رامتين شهبازي:

جديدترين ساخته اصغر فرهادي يعني «داستان‌هاي موازي» در نگاه اول فيلم متوسطي به نظر مي‌آيد. اين اثر در مقايسه با كارهاي درخشان قبلي او مثل «درباره الي» يا «جدايي نادر از سيمين» آن ضرباهنگ پركشش و غافلگيري‌هاي اخلاقي ويرانگر را ندارد. گاهي هم فيلم بيش از حد مهندسي‌شده و سرد است و انگار تعادل بين احساس و ساختار به نفع ساختار سنگيني مي‌كند. اما با همه اينها، اگر كمي عميق‌تر نگاه كنيم، اين اثر از يك فيلم معمولي فراتر مي‌رود و به يك تجربه شخصي براي فيلمساز تبديل مي‌شود. ارزش اصلي «داستان‌هاي موازي» نه در كيفيت دراماتيك آن، بلكه در اين است كه فرهادي ايستاده و به عقب نگاه كرده است.

انگار او بعد از سال‌ها تكرار الگوي واقع‌گرايي اخلاقي در سينما، حالا مكث كرده تا خودِ مكانيسم قصه‌گويي را به چالش بكشد. جذابيت واقعي فيلم همين‌جاست؛ ورود مستقيم فرهادي به دنياي «فراروايت» يا همان «Meta-narrative»؛ روايتي كه درباره خودِ روايت حرف مي‌زند.

در فراروايت ما ديگر با يك داستان ساده درباره آدم‌ها طرف نيستيم. اينجا داريم پشت صحنه ساختن حقيقت در سينما را مي‌بينيم. فرهادي دوربينش را از روي كشمكش‌هاي طبقاتي برداشته و مستقيم گرفته سمت خودِ قصه‌گويي. او با شكستن روايت خطي و بازي با زاويه ديدها به ما يادآوري مي‌كند كه هر روايتي قبل از اينكه حقيقت باشد، يك ساختار است. او نشان مي‌دهد چطور يك اتفاق واحد، بسته به اينكه چه كسي و با چه نگاهي آن را تعريف مي‌كند، تغيير شكل مي‌دهد.

اگر فيلم‌هاي قبلي فرهادي دنبال كشف حقيقت اخلاقي پنهان در رفتار آدم‌ها بود، «داستان‌هاي موازي» روي ساختگي بودن همين حقيقت دست مي‌گذارد. اين فيلم بيشتر از اينكه يك درام تكان‌دهنده باشد، تمريني است كه نشان مي‌دهد زبان سينما چطور مي‌تواند خودش را بازسازي كند. با وجود اينكه فيلم از حس و حال كارهاي قبل فاصله گرفته و گاهي كند مي‌شود، اما ديدن اين بازنگري مولف در روش سينمايي‌اش غنيمت است. «داستان‌هاي موازي» به ما مي‌گويد كه براي فرهادي، چگونگي گفتن قصه هنوز يك مساله زنده است، حتي اگر اين ‌بار به قيمت از دست رفتن آن جادوي هميشگي تمام شده باشد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون