سحر طاعتي
شايد لالايي اولين موسيقياي باشد كه انسان پيش از آنكه موسيقي را بشناسد، تجربه كرده است. پيش از نت، پيش از ساز و حتي پيش از آنكه كودك بتواند معناي كلمات را بفهمد، صدايي هست كه او را در آغوش ميگيرد و از بيداري به خواب و رويا ميبرد. «لالاييهاي درّه پريان» از همين نقطه آغاز ميشوند؛ از جايي ميان صدا و حافظه، ميان اسطوره و كودكي، ميان جنوب و خيال. عماد توحيدي، آهنگساز، نوازنده و پژوهشگر برجسته موسيقي، در تازهترين اثر خود «لالاييهاي درّه پريان» هشت قطعه را در جهاني خيالي كنار هم قرار داده است؛ جهاني كه در آن موسيقي جنوب ايران با شعر معاصر و لالايي پيوند خورده است. اما شايد مهمترين شخصيت اين جهان نه كودك باشد و نه مادر، بلكه «پري» باشد؛ موجودي كه قرنهاست در مرز ميان واقعيت و خيال زندگي ميكند. با توحيدي درباره اين آلبوم گفتوگو كرديم.
فكر ميكنم بايد از «پري» شروع كنيم. چرا پري؟ چرا اين موجود اسطورهاي را وارد جهان يك آلبوم لالايي كرديد؟
پري هميشه براي من موجود جذابي بوده، چون تكليفش با جهان روشن نيست. نه كاملا متعلق به زمين است و نه به آسمان. نه كاملا خير است و نه شر. در روايتهاي مختلف تغيير ميكند، شكل عوض ميكند و انگار هر دوره چيزي از ترسها و آرزوهاي انسان را با خودش حمل ميكند. در فرهنگ ايراني هم همين اتفاق افتاده است. پري در لايههاي قديميتر، چهرهاي متفاوت دارد و بعدها در ادبيات فارسي تبديل به موجودي زيبا و رازآلود ميشود. از اوستا تا قصههاي عاميانه مادربزرگها، نام پري بارها تكرار شده است. پري موجودي افسانهاي و بسيار زيبا و فريباست. طي قرنها، شخصيت او بارها دگرگون شده؛ گاه مظهر بدخواهي است و گاه همچون فرشته، به گفته حافظ، «از هر عيب بري است»؛ گاه همراه جادوان (= جادوگران) است و گاه با جن يكسان.نام پري در زبان پهلوي و اوستا به صورت «پايريكا» ذكر شده است. امروزه همچنان برخي زرتشتيان كرمان براي گرفتن حاجت به «دختر شاهپريان» متوسل ميشوند و سفرهاي را به نام او همراه با آييني خاص ميگسترند. نشانهايي از تصورات ديرين ايرانيان درباره ارتباط پري با كامكاري و باروري، با چهرهاي ستودني در ادب فارسي دوره اسلامي و فرهنگ عامه ايران باقي مانده است. پري در ادب فارسي مظهر زيبايي است؛ چنانكه شاعران معشوق خود را به پري مانند كردهاند. پري در تركيباتي نظير پريپيكر، پريچهر، پريوش، پريرخسار، پريرو، پريدخت، پريزاد و پريخو، همه زيبايي و دلربايي را وصف ميكند. بيدل دهلوي در بيت زيبايي ميگويد: «سخت محجوب است حسن، آيينهدار شرم باش/ از تو چشم بسته ميخواهد تماشاي پري». در داستانهاي فارسي نيز بارها از «دختر شاهپريان» ياد شده است؛ همچنانكه اسكندر، مطابق اسكندرنامه نسخه نفيسي، با پادشاه پريان به نام آراقيت و حمزه در قصه حمزه با اسماي پري ازدواج ميكنند. بدين ترتيب، پري در قصههاي فارسي، بيش و كم، عيش و طرب و كامورزي و عشقبازي را تداعي ميكند و از آن است كه در «اسكندرنامه كبير» به سه دختر شاهپريان اشاره ميشود.در سامنامه، منظومه رفيع خواجويكرماني، عالمافروز پري نيز عاشق سام است و ميخواهد با او درآميزد؛ اما سام كه دلباخته پريدخت، دختر خاقان چين است، همواره از پيوند با اين پري سر ميپيچد و او نيز با افسون خود پريدخت را به درياي چين مياندازد. در هزار و يك شب پري «جنيه» ناميده شده است و در حكايت «نورالدين و شمسالدين» و حكايت «ملك شهرمان و قمرزمان» پريان باعث ميشوند كه دختر و پسري به يكديگر عشق بورزند و با هم ازدواج كنند؛ چنانكه بيژن در شاهنامه نيز در دفاع خود نزد افراسياب، پري را باعث عشق خود و منيژه معرفي ميكند. در بخشي از دارابنامه طرسوسي با انسانهاي آبي مواجه هستيم و از جمله زني آبي كه بسيار زيباست و قهرمان داستان دلباخته او است و با هم ازدواج ميكنند. شايد اين زن آبي همان «پري دريايي» باشد كه افسانههاي آن هنوز در جنوب ايران براي كودكان زمزمه ميشود. البته من بيشتر به وجه «مرزي» پري فكر ميكردم. پري براي من موجودي است كه پشت در ايستاده؛ پشت درِ جهان معمولي! و «درّه پريان» هم دقيقا همين است؛ سرزميني پشت اين در.
چه دري؟
درِ ورود به دنياي خواب و رويا! كودك وقتي چشمهايش را ميبندد، از جهان ما خارج و وارد جهاني ميشود كه ما بزرگسالان ديگر قوانينش را به خوبي به ياد نميآوريم. جادوي لالايي در اين فرآيند اتفاق ميافتد. براي همين احساس كردم پري و لالايي از ابتداي ماجرا همنشينند. هر دو در يك منطقه مرزي زندگي ميكنند؛ يكي ميان واقعيت و خيال، ديگري ميان بيداري و خواب.
پس «درّه پريان» را بايد سرزمين خواب بدانيم، همينطور است؟
شايد سرزمين خواب، اما نه فقط خواب شبانه. من بيشتر به خواب به عنوان يك وضعيت ذهني فكر ميكنم؛ جايي كه خيال هنوز امكان گسترش دارد. در كودكي، جهان خيلي بزرگتر از چيزي است كه امروز ميبينيم. يك چوب ميتواند اسب باشد و يك اتاق ميتواند يك قصر باشد. يك درخت ميتواند موجودي زنده باشد و صداي باد ميتواند نجواي كسي باشد كه ديده نميشود. بعد بزرگ ميشويم و جهانمان به تدريج كوچكتر ميشود. شايد «درّه پريان» تلاشي براي بزرگ كردن دوباره همان جهان باشد.
چرا لالايي؟
چون لالايي از آن چيزهايي است كه تقريبا همه ما پيش از آنكه بدانيم چيست، تجربهاش كردهايم. ما موسيقي را با تئوري شروع نكردهايم. با آغوش شروع كردهايم. با صداي يك انسان. با تكرار يك ملودي ساده. با ريتمي كه بدن را آرام ميكند. لالايي براي من يكي از ابتداييترين و در عين حال عميقترين تجربههاي موسيقايي انسان است. شايد موسيقي پيش از آنكه هنر باشد، پناه بوده است.
«موسيقي به مثابه پناه» تعبير جالبي است.
بله، به خصوص در مورد لالايي. كودك در تاريكي قرار ميگيرد و هنوز نميداند تاريكي چيست. مادر نميتواند تاريكي را از بين ببرد، اما ميتواند در تاريكي آواز بخواند. اين خيلي اتفاق مهمي است. انسان در طول تاريخ با ناشناختههاي زيادي مواجه بوده؛ با شب، دريا، مرگ، بيماري، جنگ، جدايي و آينده. هميشه نميتوانسته اينها را تغيير بدهد. اما ميتوانسته برايشان آوازي سر دهد.
در واقع لالايي را نوعي مواجهه انسان با جهان ناشناخته ميدانيد.
آفرين بر شما! لالايي فقط «بگير بخواب» نيست. گاهي مادر در لالايي دارد با آينده حرف ميزند. با ترس خودش حرف ميزند. در فراق شخصي حرف ميزند. با فقر، بيپناهي يا دلتنگي حرف ميزند. كودك شايد كلمات را نفهمد، اما عاطفه را ميگيرد و اين براي من بسيار مهم است: اينكه موسيقي قبل از آنكه معنا را منتقل كند، وضعيت عاطفي را منتقل ميكند.
شايد به همين دليل لالاييها در فرهنگهاي مختلف، حتي وقتي بسيار سادهاند، اينقدر به هم شبيهاند.
بله، البته هر فرهنگ زبان و موسيقي خودش را دارد، اما اين نياز بنيادين مشترك است. كودك نياز به امنيت دارد و بزرگسال نياز دارد به كسي يا چيزي كه بگويد: «من اينجا هستم!»، لالايي شايد يكي از قديميترين و سادهترين اشكال همين جمله باشد: «من اينجا هستم!» اين جمله به نظرم از خود «لالايي» مهمتر است.
اما چرا موسيقي جنوب ايران؟
چون جنوب براي من فقط يك منبع موسيقايي نيست. جنوب يك جهان است. جهان دريا، باد، سفر، دوري، انتظار، عشق، سوگ، كار و حماسه. در موسيقي جنوب، حتي وقتي از دريا حرف نميزنيم، باز هم احساس ميكنيم دريا جايي حضور دارد و دريا هميشه با «دور شدن» و «انتظار» همراه است. فكر ميكنم اين با لالايي همپوشاني عجيبي دارد. مادر هم وقتي كودك را ميخواباند، در واقع دارد او را به جايي ميفرستد كه خودش نميتواند همراهش برود؛ به رويا، به خواب.
اين نگاه به جنوب، نگاه يك پژوهشگر است يا يك آهنگساز؟
شايد هر دو؛ اما در اين آلبوم سعي كردم پژوهشگر را كمي عقبتر بنشانم. پژوهش براي من بسيار مهم است، چون بدون شناخت، استفاده از موسيقي بومي ميتواند خيلي راحت به كليشه تبديل شود. اما در مرحله خلق، ديگر قرار نيست پژوهشگر مدام كنار دست آهنگساز بايستد و بگويد چه چيزي مجاز است و چه چيزي نيست. آنچه آموختهايم بايد در ناخودآگاه موسيقايي ما رسوب كند. من نميخواستم يك موسيقي جنوبي را بازسازي كنم؛ ميخواستم آنچه از جنوب در روح من باقي مانده، در يك جهان تازه خودش را نشان بدهد.
اين نكته در سازبندي هم ديده ميشود؛ عود و سازهاي كوبهاي جنوب در كنار پيانو، گيتار و بيس.
بله، من اساسا با مرزبنديهاي خيلي سخت ميان سازها موافق نيستم. اگر يك ساز در يك فرهنگ كاركردي مشخص دارد، به اين معنا نيست كه تا ابد بايد فقط در همان جغرافيا و همان شكل استفاده شود. البته مهم اين است كه حضورش در اثر ضرورت داشته باشد. در اين آلبوم، عود براي من فقط «ساز شرقي» نيست و پيانو هم «ساز غربي» نيست. آنها دو صدا هستند كه در يك جهان مشترك با هم صحبت ميكنند.
يكي از نكات جالب آلبوم، حضور همسرايان است. چرا لالايي را از يك صداي فردي به يك صداي جمعي تبديل كرديد؟
چون در ذهن من، پريان هيچ وقت يك نفر نبودند. من تصور ميكردم در لحظهاي كه كودك خوابش ميبرد، يك گروه از پريان در آن سوي جهان بيدارند و برايش آواز ميخوانند. همسرايي كمك كرد اين تصوير شكل صوتي پيدا كند. از طرف ديگر، لالايي در حافظه فرهنگي ما فقط صداي يك مادر نيست.صداي نسلهاست. صداي مادر، مادربزرگ، زنان يك خانه، يك روستا، يك قوم و طايفه. ميخواستم اين حافظه جمعي در موسيقي هم شنيده شود.
يعني پريان در اين آلبوم جاي مادر را نميگيرند؟
نه، شايد بهتر باشد بگوييم ادامه جهان مادرانهاند. مادر كودك را به خواب ميسپارد و پريان در جهان خيال مراقب او ميشوند. اين البته يك روايت كاملا تخيلي است، اما ريشهاش در يك تجربه بسيار واقعي است: نياز انسان به اينكه وقتي چشمهايش را ميبندد، بداند كسي يا كساني مراقب او هستند.
در ميان قطعات، «فردا» به نظرم معناي خاصي دارد. چرا لالايي بايد درباره فردا باشد؟
چون لالايي در ظاهر درباره خواب است، اما در عمق درباره فرداست. وقتي به كودك ميگوييم: «بخواب»، يك چيز ديگري هم به او ميگوييم: صبح ميآيد! و نور بر تاريكي پيروز خواهد شد! اين شايد سادهترين شكل اميد باشد ولي در عين حال اساطيريترين شكل اميد است. مادر آينده را نميشناسد، اما براي كودك آيندهاي را تصور ميكند. لالايي در اين معنا يك موسيقي اميدوارانه است، حتي اگر درباره فضاي تاريك غم، غربت، فراق و دلتنگي حرف بزند.
قطعات ديگري مثل «قطار» و «نخل» هم ظاهرا فراتر از يك تصوير سادهاند.
بله، قطار براي من تصوير رفتن است.نخل تصوير ماندن و شايد اين دو در كنار هم خيلي چيزها را درباره جنوب ميگويند: آدمهايي كه ميروند و كساني كه ميمانند. مهتاب هم براي من فقط نور ماه نيست؛ نوري است كه شب را قابل تحمل ميكند. گندم، زندگي است. كبوتر، رهايي يا خبر. در لالايي، كلمات سادهاند، اما ميتوانند بار عاطفي و معنايي بسيار بزرگي داشته باشند.
شما سابقه فعاليت در ادبيات و هنر كودك هم داريد. آيا اين تجربه باعث شد در ساخت اين آلبوم نگاه متفاوتي به كودك داشته باشيد؟
قطعا، كار براي كودك به من ياد داده كه كودك را نبايد دستكم گرفت. ما گاهي تصور ميكنيم چون مخاطب كودك است، بايد همه چيز را ساده كنيم. در حالي كه كودك ميتواند با يك مفهوم پيچيده، يك تصوير غريب يا حتي يك سكوت طولاني ارتباط برقرار كند. كودك هنوز در جهاني زندگي ميكند كه مرزهاي واقعيت و خيال در آن كاملا سخت نشده است. اين براي هنرمند يك موهبت است. من دوست دارم اثرم كودك را با خودش تنها بگذارد و همه چيز را برايش توضيح ندهد.
بنابراين مخاطب اين آلبوم الزاما كودك نيست.
نه، شايد يك كودك آن را براي خواب بشنود، اما يك بزرگسال ممكن است با شنيدن همان موسيقي به گذشته برگردد. ممكن است صداي لالايي او را به مادري برساند كه ديگر زنده نيست يا به خانهاي كه ديگر وجود ندارد يا به كودكياي كه ديگر نميتواند به آن برگردد. لالايي براي كودك «آرامش» است و براي بزرگسال ممكن است «حافظه آرامش» باشد.
اينجا به مفهوم حافظه ميرسيم؛ مفهومي كه در كار شما ظاهرا اهميت زيادي دارد.
خيلي زياد، موسيقي به نظرم يكي از عجيبترين شكلهاي حافظه است. ممكن است چيزي را فراموش كرده باشيم، اما صدايش را فراموش نكرده باشيم. گاهي يك ملودي كوتاه، ناگهان دري را باز ميكند كه سالها بسته بوده. من به اين تجربه كاملا اتفاقي علاقه دارم. شايد بخشي از كودكي در حافظه ما نمانده باشد، اما در ذهن و ضميرمان مانده است. ريتمها، صداها و لحنها ميتوانند آن بخش را دوباره بيدار كنند.
پس «درّه پريان» جايي خيالي براي همگان است؛ كودك و بزرگسال.
شايد، چون بزرگسال بيش از كودك به بازگشت نياز دارد. كودك هنوز در آن جهان خيالمحور است؛ ما از آن جهان بيرون آمدهايم. براي همين شايد «درّه پريان» دعوتي باشد براي برگشتن. نه براي اينكه كودك شويم؛ اين ممكن نيست. براي اينكه دوباره آن بخشي از وجودمان را ببينيم كه هنوز ميتواند خيالورزي كند.
آلبوم به كتاب كودك، انيميشن و نمايش هم راه پيدا كرده است. آيا از ابتدا قصد داشتيد يك جهان چندرسانهاي بسازيد؟
بله، از ابتدا حس ميكردم اين موسيقي فقط شنيدني نيست. وقتي يك ملودي تصوير ايجاد ميكند، چرا نبايد اجازه داد آن تصوير به كتاب يا انيميشن و نمايش تبديل شود؟ «درّه پريان» براي من يك جهان روايي است و موسيقي يكي از زبانهاي آن. اتفاقا يكي از چيزهايي كه برايم جذاب است، اين است كه هر هنرمندي كه وارد اين فضا ميشود، چيزي از خودش به آن اضافه ميكند. شايد در نهايت جايي به نام درّه پريان ساخته شود كه حتي من هم همه جاي آن را نشناسم.
نسخه عربي آلبوم هم در دست تهيه است. اين اتفاق براي شما چه معنايي دارد؟
جنوب ايران هميشه با دريا تعريف شده و دريا مرز عجيبي است؛ هم جدا ميكند و هم پيوند ميدهد. موسيقي جنوب ايران و موسيقي سرزمينهاي پيرامون خليجفارس در طول تاريخ با يكديگر گفتوگو داشتهاند. وقتي پيشنهاد توليد نسخه عربي مطرح شد، به نظرم رسيد كه اين پروژه ميتواند يك قدم ديگر بردارد. لالايي اگرچه با زبان ساخته ميشود، اما پيش از زبان وجود داشته است. كودك ابتدا لحن را ميشناسد نه معني را. به همين دليل فكر ميكنم لالايي يكي از معدود زبانهايي است كه ميتواند بدون ترجمه هم فهميده شود.
اگر بخواهيم از تمام اين عناصر پري، جنوب، لالايي، كودك، حافظه و اسطوره يك مفهوم مركزي استخراج كنيم، آن مفهوم چيست؟
آرام كردن ترس. شايد همه اينها به همين جا برسند. پري، شكل خيالپردازانه انسان براي مواجهه با ناشناخته است. موسيقي جنوب، روايت آدمهايي است كه با دريا، سفر و دوري زندگي كردهاند. لالايي، صداي مادر در برابر تاريكي است و كودكي، دورهاي است كه هنوز نميدانيم براي ترسهايمان چه اسمي بگذاريم. شايد هنر هم از همين جا آغاز ميشود؛ از تلاش براي اينكه چيزي را كه از آن ميترسيم، قابل شنيدن، ديدن يا روايت كردن كنيم.
پس لالايي در نهايت درباره خواب نيست؟
نه، درباره بيداري هم هست. درباره اين است كه ما با چه چيزي ميخوابيم و با چه اميدي بيدار ميشويم.
لالايي ميگويد: امشب شايد تاريك باشد، اما صبح خواهد شد و شايد تمام فرآيند در نهايت تلاشي براي گفتن همين باشد كه فردا دوباره نور ميآيد و تاريكي را ميرماند.
آخرين سوال را خيلي ساده ميپرسم: خود شما هنوز به پريان باور داريد؟
اگر منظورتان موجوداتي با بال و لباسهاي افسانهاي است، نميدانم اما اگر پري را نام ديگري براي خيال بدانيم، بله. من فكر ميكنم تا وقتي انسان بتواند چيزي را كه وجود ندارد تصور كند، پريان زندهاند. تا وقتي كودكي در تاريكي با صداي يك لالايي آرام شود، درّه پريان هم وجود دارد. براي باور كردنش شايد فقط بايد چراغها را خاموش كنيم. چشمهايمان را ببنديم و كمي صبر كنيم!