مقدمه
هنر زيرزميني، در بنياد خود، فرزند مقاومت بود؛ واكنشي به مدرنيتهاي كه براي هنر مرزبندي كرد، ضابطه نوشت و آنچه با اين ضوابط همخواني نداشت از گالري، از تئاتر، از موسيقي و حتي از صفحات كتاب بيرون راند. آنچه در دهههاي گذشته با عنوان «كتاب جلد سفيد» شناخته ميشد يا موسيقياي كه در استوديوهاي پنهان ضبط و دست به دست ميشد، بيانيهاي بود عليه سانسور، عليه معيارهاي رسمي، عليه صداهايي كه اجازه شنيده شدن نمييافتند. زيرزميني بودن، در آن روزگار، به معناي گريز از رسميت نبود؛ به معناي دفاع از حقيقتي هنري بود كه در قالبهاي رسمي جايي نداشت.اما امروز با گسترش بيسابقه فناوري و تكثير بسترهاي پخش، اين ميراث دستخوش دگرگوني شگرفي شده است. سينماي زيرزميني ايران كه زماني يادآور جسارت، آوانگارديسم و انديشهورزي هنرمندانه بود، اكنون در معرض نوعي افت كيفي نگرانكننده قرار گرفته است. پرسش اين است: در اين آثار، با كدام سينما روبهرو هستيم؟
هنر زيرزميني در گذر از مدرنيته به پسامدرنيته
براي فهم بحران كنوني، ناگزيريم نخست به خاستگاه مفهوم زيرزميني بازگرديم. در دوران مدرن، هنر زيرزميني معنايي روشن و كاركردي مشخص داشت: واکنش گروهي نخبه و متخصص در برابر ساختارهاي قدرت. اين هنرمندان، با وجود محدوديتهاي شديد، به زبان سينمايي، به گرامر روايت، به ساختار و فرم پايبند بودند؛ آنچه آنان را از جريان رسمي جدا ميكرد، نه ضعف در مهارت، بلكه شجاعت در محتوا و راديكاليسم در فرم بود. ساختارشكنيشان آگاهانه، هدفمند و برخاسته از شناختي عميق از سنت سينمايي بود. اما در عصر پسامدرن، با انفجار نرمافزاري و ظهور شبكههاي اجتماعي، معادله به كلي دگرگون شد. هنر كه زماني حاصل تخصص نخبگان بود، به تدريج به عرصهاي براي عوام بيتخصص فروكاسته شد؛ كساني كه تنها سرمايهشان «برد» مجازي و ديده شدن لحظهاي است، نه دانش، نه مهارت، نه انديشه. اين افت پايگاه توليد هنر، از تخصص به عوامزدگي، يكي از مهمترين عوامل بحران كنوني سينماي زيرزميني ايران است. آنچه در دسترس همگان قرار گرفت، ابزار توليد بود، نه دانش توليد؛ دوربين ارزان و بستر انتشار رايگان، بيآنكه با آموزش، سواد بصري و درك از زبان سينما همراه شود.
سينماي زيرزميني امروز: بحران فرم و محتوا
آنچه امروز با عنوان سينماي زيرزميني ايران در فضاي مجازي بازتاب مييابد، در اغلب موارد فاقد دو ركن اساسي هنر زيرزميني اصيل است: نخست، فرم استاندارد و زبان سينمايي درست و دوم، آن ساختارشكني آگاهانه و آوانگاردي كه ويژگي هنر اعتراضي بود. به جاي اين دو، آنچه بر پرده مينشيند غالبا چيزي نيست جز پرگويي بيهدف و بولد كردن خطقرمزها؛ همان مضاميني كه هر نوجوان و هر قشري در جامعه، در نازلترين و سطحيترين شكل ممكن، در صفحات مجازي بازتاب ميدهد. اين آثار، بيآنكه محتوايي عميق يا فرمي سنجيده داشته باشند، صرفا به بازتوليد تصويري بيقواره از مرزهاي ممنوعه بسنده ميكنند.اين پديده را بايد در بستر گستردهتري از افول هنر در عصر پسامدرن فهميد. زماني كه ابزار توليد محتوا دموكراتيزه ميشود، اما آموزش و سواد هنري به همان نسبت گسترش نمييابد، نتيجهاي جز كاهش سطح كيفي نخواهيم داشت. سينماي زيرزميني كه بايد محملي براي جسارت انديشه باشد، به رسانهاي براي عرضاندام هويتي و كسب توجه لحظهاي بدل شده است. فرياد فرم تصنعي و محتواي كمعمق و زرد، شايد برازندهترين توصيف براي بخش عمدهاي از آنچه امروز زير اين عنوان عرضه ميشود، باشد.
سوءاستفاده از برچسب زيرزميني
نكته درخور توجه ديگر، سوءاستفاده آگاهانه برخي سازندگان از عنوان «زيرزميني» براي جلب توجه است. بسياري از اين آثار كه از نظر كيفي و محتوايي ارزش چنداني ندارند، خود را در قالب سينماي زيرزميني جا ميزنند تا از هاله رمانتيك و اعتراضي اين عنوان بهره ببرند. اين رويكرد يادآور شگردي است كه دههها پيش برخي تهيهكنندگان به كار ميبردند: توقيف چند روزه يك فيلم را دستاويزي براي تبليغ و افزايش فروش ميكردند. امروز نيز برچسب زيرزميني گاه نه بيانگر ماهيت اعتراضي و آوانگارد اثر، بلكه صرفا ابزاري تبليغاتي براي ديده شدن در انبوه محتواست.
اين وضعيت، معناي اصيل زيرزميني بودن را نيز دستخوش فرسايش كرده است. زيرزميني، در معناي راستين خود، پديدهاي است كه از دل ضرورت و سركوب زاده ميشود، نه از دل محاسبه بازاريابي. هرگاه براي توليد اينگونه آثار ساماندهي و ضابطهاي تعريف شود، ديگر آن اثر معناي زيرزميني بودن خود را از دست خواهد داد، چراكه زيرزميني بودن، ذاتا با فقدان نهاد رسمي و ساختار تعريف شده گره خورده است. اما اين فقدان ساختار نبايد به بهانهاي براي فقدان كيفيت و تخصص بدل شود.
استثناهاي درخشان در ميان انبوه ابتذال
با اين همه، انصاف حكم ميكند كه از استثناها ياد كنيم. در ميان اين انبوه آثار سطحي، فيلمهاي اندك اما درخشاني نيز ساخته ميشوند؛ آثاري كه همچنان يادآور روح اصيل سينماي زيرزمينياند: جسور در انتخاب موضوع، آوانگارد در فرم و هنرمندانه در اجرا. اين فيلمها ثابت ميكنند كه ظرفيت سينماي زيرزميني ايران براي خلق آثار معنادار همچنان زنده است، اما اين استعداد در ميان سيلي از توليدات كممايه گم ميشود.
مساله اينجاست كه وقتي كميت بر كيفيت غالب ميشود و هر كسي با يك دوربين موبايل و دسترسي به بستر انتشار، خود را «فيلمساز زيرزميني» ميخواند، آثار ارزشمند در ميان انبوه محتواي بيارزش ديده نميشوند. اين روند اگر ادامه يابد، سرنوشتي محتوم در پي خواهد داشت: همانطور كه تاريخ رسانهها نشان داده، مخاطب دير يا زود اين سطحينگري را پس خواهد زد. آنچه امروز با عنوان زيرزميني عرضه ميشود، اگر به همين منوال ادامه يابد، اعتبار خود را نزد مخاطب از دست خواهد داد؛ همانگونه كه هر مديوم ديگري در طول تاريخ، هرگاه از كيفيت تهي شده، در نهايت با پس زدن مخاطب مواجه شده است.
بازگشت نخبگان: راهي براي احيا
در برابر اين بحران، چه راهي ميتوان جست؟ يكي از مسيرهاي ممكن، بازگشت نخبگان و كارگردانان متخصص و انديشمند به عرصه تلويزيون، سينما و حتي پلتفرمهاي نوظهور است. چنين بازگشتي، اگر به واقع رخ دهد، خود نوعي انقلاب و رنسانس محسوب خواهد شد؛ در واكنش به ورود بيسابقه كارگردانان و نويسندگاني كه نهتنها فاقد سابقهاند، بلكه مهمتر از آن، فاقد سواد تخصصياند.
اين بازگشت نبايد به معناي طرد فناوري نوين يا بستن راه بر نسل جديد باشد، بلكه بايد به معناي بازتعريف معيارهاي ورود به اين عرصه باشد. راهحل بلندمدت، اما بيگمان راه درست، آموزش است؛ آموزش درستِ هنر. لازم است سنجش و ورودي متعارفي براي اعطاي صلاحيت به نويسنده و كارگردان تعريف شود؛ سنجشي كه از جنس تخصصي و مهارتي باشد. چنين سازوكاري، بيآنكه به سركوب انديشه يا محدوديت سياسي بينجامد، ميتواند تضمين كند كه آنچه توليد ميشود، دستكم از حداقل استانداردهاي زبان سينمايي و فرم هنري برخوردار باشد.
نتيجهگيري
سينماي زيرزميني ايران در نقطهاي حساس از تاريخ خود ايستاده است. ميراثي كه روزگاري نماد جسارت، آوانگارديسم و مقاومت هنري در برابر محدوديت بود، اكنون در معرض خطر تبديل شدن به رسانهاي براي عرضاندام سطحي و بولد كردن خطقرمزها بدون پشتوانه فكري و فرمي قرار گرفته است. اين افت كيفي، ريشه در دگرگونيهاي عميقتر عصر پسامدرن دارد: دموكراتيزه شدن ابزار توليد محتوا بدون همراهي آموزش و سواد هنري و فروكاستن جايگاه هنرمند نخبه به جايگاه توليدكننده محتواي عوامپسند. با اين حال، اميد كاملا از ميان نرفته است. وجود آثار اندك، اما درخشان در دل اين انبوه، نشان ميدهد كه ظرفيت اصيل سينماي زيرزميني ايران هنوز زنده است. راه پيشِ رو، هر چند طولاني، اما روشن است: بازگشت نخبگان به عرصه توليد و تعريف سازوكارهايي تخصصي-نه عقيدتي-براي سنجش صلاحيت سازندگان. تنها با چنين رويكردي ميتوان اميدوار بود كه سينماي زيرزميني ايران بار ديگر به جايگاه اصيل خود بازگردد: جايگاهي كه در آن، فرم و محتوا، جسارت و مهارت، در كنار هم معنا مييابند، نه در تقابل با يكديگر.