بدنام، يك روايت كهن الگويي!
شهلا ام. سعادت
سريال «بدنام» را فارغ از بحث كيفي و سينمايي و صرفا از منظر اجتماعي و گرايش رواني و كهن الگوهاي اجتماعي براي مخاطب عام، ميتوان جالبترين پديده براي مطالعه در حوزه سرگرمي امسال دانست. در اين مطلب به سه موضوع در ذهن مخاطبان پاسخ خواهم داد: «اين سريال دقيقا چه داشت كه پرمخاطب شد؟» «چرا مخاطب دوست دارد دنبالش كند؟» و در نهايت «چرا مخاطبانش كمتر دوست دارند تجربه لذت بردن احتمالي از ديدنش را به اشتراك بگذارند؟» «بدنام» ملودرامي عاشقانه و عامهپسندي كه اين روزها حرف و محتوا دربارهاش فراوان است. سريالي كه برخلاف آثار مشابه از ابتدا دستش براي تماشاگر رو است. كمترين نوآوري دراماتيك را در پيچش داستانهايش دارد. خيلي ساده و روان و بدون غافلگيري خاصي روايت ميشود و تقريبا هر بخش آن، از شخصيتپردازي تا روايت داستان و حتي جنس سكانسها، به نوعي وام گرفته از كليشهها و عناصر آشنايي است كه مخاطب پيش از اين بارها توسط آثار ديگر آنها را به حافظه روايي خود سپرده است. سالها پيش امبرتو اكو، نشانهشناس و نويسنده كتاب معروف نام گلسرخ در مقالهاي خواندني به نام «Casablanca: cult movies and intertextual collage» تفسير ريزبينانهاي درباره الگوها، كليشهها و ارجاعات آشنا به نگارش درآورد كه اگر از زاويه نگاه آن تفسير به «بدنام» و محتوايش نگاه كنيم تا حدود زيادي پاسخ به سه سوال بالا را پيدا كنيم. اكو ميگويد «كازابلانكا» هيچ ربط و شباهتي به يك فيلم هنري ندارد و نه لزوما به اين دليل كه اثري بينقص و در حد شاهكارهاي تاريخ سينماي جهان است، بلكه از اين منظر كه داستانش با كليشههايي شكل ميگيرد كه مخاطب پيش از اين بارها نمونههايش را ديده و در حافظه خود نگه داشته، به موفقيت ميرسد. طبق گفته اكو يك اثر براي اثرگذاري زياد، نيازي ندارد از منظر معيارهاي سختگيرانه زيباييشناسي، اثري بينقص و يكدست باشد. بلكه ناهمگوني و انباشت عناصر آشناست كه يك اثر را به متني قابل بازخواني تبديل ميكند؛ متني كه مخاطب ميتواند شخصيتها، موقعيتها و جزيياتش را از يكديگر جدا كند و دوباره به آنها معنا بدهد. اين نظر بعدها درباره فيلمها و سريالهاي ديگري مانند لاو استوري، فلش گوردون، اينديانا جونز، جنگ ستارگان و برخي فيلمهاي ابرقهرماني و مجموعههاي سيتكامي نيز مورد بررسي قرار گرفت و تبديل به يك نظر چالشبرانگيز ميان تحليگران اساطيري و منتقدان سينمايي شد.
1- موقعيتهاي آشنا: براي بررسي «Cumulative use of familiar elements» يا همان «انباشت عناصر آشنا» در سريال «بدنام» بررسي كنيم و اول بايد با موقعيتهاي داستاني آشنا شروع كنيم. «بدنام» در سريالش از چند الگوي روايي كه در طول زمان تبديل به كهن الگوهاي پرطرفداري در ميان مخاطبان شده بهره ميبرد. رابطه عاشقانه، ميل يك پسر جوان به زني بزرگتر از خود، پدرسالاري مردي مستبد و پسري معصوم، راز خانوادگي، عشق ممنوع، رقابت چند مرد بر سر يك زن، گذشته پنهان، مناسبات قدرت و ثروت، رگههايي از فضاي گنگستري و مافيايي و مهمتر از همه ميل به مقاومت يك زن بدنام در برابر سلطه مردان كه الگوهاي آشنايي از روزگاران كهن تا امروز دارد. پس مخاطب هر موقعيت نمايش داده شده در سريال را پيش از آنكه توسط داستان كامل شود از قبل ميشناسد و بارها با آن مواجه شده است. اين يعني حافظه روايي مخاطب به سرعت با داستان «بدنام» برانگيخته شده و احساس آشنايي ميكند. اين همان جايي است كه منتقد آن را نقص ميداند ولي مخاطب به همين دليل به آن متمايل ميشود. درخصوص اين نكته خواندن كتاب جريانساز «Hit Makers» كتاب مرجع و خواندني درك تامپسون هم توصيه ميشود.
2- شخصيتهاي آشنا: اكو درباره «كازابلانكا» پس از ليست كردن انباشت موقعيتهاي آشنا به سراغ بررسي انباشت شخصيتهاي آشنا ميرود. او در كازابلانكا ريك و سروان رنو را دغلكارهاي دوستداشتني، لاسلو را قهرمان پاك، الزا را زيباروي فريبا و سم را خدمتكار باوفا ميخواند و كهن الگوهايشان را به نحوي توضيح ميدهد كه در نهايت مشخص ميشود همگي شخصيتهايياند كه باز هم در حافظه مخاطب آشنا و پر از نمونهاي پيشين است. اين الگوهاي شخصيتي آشنا در سريال «بدنام» نيز تمام و كمال وجود دارند. «ابراهيم» پدري مستبد، ثروتمند و متضاد در ظاهر اخلاقي و منافع شخصي. پسرش «اسماعيل» جواني عاشقپيشه، بيتجربه، درگير تقابل با پدر در الگوي تفاوت نسلها، پرت شده به جهان قدرت و نماينده عشق پاك كه براي رسيدن به آن با موانع جدي مواجه ميشود و به قول اكو شخصيتي است كه ما پيشاپيش ميدانيم چگونه بايد با او همدلي كنيم. «عماد اعتماد» ضدقهرماني فرومايه در بازي قدرت، جاهطلبي ترسو، مردي پر از ابهامات اخلاقي، مرد كنترلگر و مايل به رقابت و تصاحب، خيانتكار و انتقامجو، ترسو و بزدل در مواجه شدن با حقيقت. و بالاخره «يلدا افروز» نمايندهاي تمام و كمال براي كليشه عموم آثار ملودرام، زن جواني كه خودش موضوع انتخاب مردان است، اما سرنوشت مردان نيز به انتخاب او وابسته ميشود. زني كه در مواجه شدن با عشق حقيقي دوباره متولد ميشود، سرخورده از موقعيت اجتماعي و سوءاستفاده صاحبان قدرت از ضعف او و اصصلاحا «زن مورد مناقشه» كه از نظر ساختاري در مركز مثلثي است كه اضلاعش ميشود ابراهيم و عماد و اسماعيل.
3- تفسير محتوا با بهرهگيري از كولاژ بينامتني: تا اينجا مشخص شد الگوي «انباشت عناصر آشنا» در «كازابلانكا» دقيقا به همان مدلي كه امبرتو اكو تحليل كرده، در سريال «بدنام» نيز قابل شناسايي است. حالا از منظر اكو اثري مثل «بدنام» را نميتوان فقط در محدوده داستان خودش تفسير كرد. اگر سريال را صرفا يك روايت مستقل بدانيم، پرسشهايي درباره منطق داستان، انگيزه شخصيتها و كش آمدن روايت قابل طرح هستند اما وقتي آن را به عنوان كولاژي از متون و الگوهاي قبلي ببينيم، معنايش دگرگون ميشود. و دقيقا اينجاست كه «بدنام» در ذهن مخاطبش ميشود كولاژي از آثار آشنا و نهتنها آثار ايراني بلكه با توجه به گرايش جدي ايرانيها به سريالهاي ملودرام تركي رگههاي استفاده از ظرفيتهاي داستانگويي و فضاسازي اين جنس سريالها در «بدنام» پررنگ است.
4- همنشيني كليشهها: يكي از نكات مهم ديگري كه در انديشه اكو مطرح ميشود، همنشيني كليشهها با يكديگر است. به گفته او يك كليشه به تنهايي ممكن است مصنوعي يا حتي مضحك به نظر برسد اما وقتي چند كليشه كنار هم قرار ميگيرند، ميتوانند به يكديگر ارجاع بدهند و معناي تازهاي ايجاد كنند. بدنام نيز سعي كرده در حد توانش هر كليشه را تكه پازلي ببيند براي كامل كردن تصوير كلي داستانش. مرد قدرتمند و دختر جوان، پسر جوان و عشق ممنوع، راز گذشته، خانواده، پول، قدرت و خيانت، هركدام به تنهايي آشنا، تكراري و فاقد جذابيت هستند، اما قرار گرفتنشان در كنار هم ميتواند يك شبكه روايي تازه را شكل بدهد كه براي مخاطب جذابيت دارد. البته كولاژ موفق فقط به معناي انباشتن عناصر آشنا نيست بلكه بايد بتواند از برخورد اين عناصر معناي تازهاي توليد كند. طبيعتا بدنام در اين زمينه لحظات موفق و لحظات ناموفق داشته است.
5- تكرار ذاتا ضعف نيست: گاه در نقد سريال «بدنام» مقوله تكراري بودن برخي موقعيتها و احساسات مطرح است. اكو درباره «كازابلانكا» نيز به اين موضوع اشاره ظريفي دارد. به گفته او تكرار به خودي خود نقطه ضعف نيست. در واقع، بخشي از لذت مخاطب در تماشاي يك اثر نمايشي، ميتواند ناشي از تشخيص موقعيتهاي آشنا باشد. تماشاگر وقتي الگويي را ميشناسد، با بخشي از حافظه روايي خودش مواجه ميشود و بعد از اين مرحله، اثر بايد بتواند با الگوي آشنا كاري تازه انجام بدهد. اگر همان الگو صرفا دوباره اجرا شود، مساله بينامتني به تقليد نزديك ميشود، ولي اگر الگو تغيير كند، وارونه شود يا در كنار الگوهاي متناقض ديگري قرار بگيرد، ميتواند به بازآفريني و خلاقيت برسد و «بدنام» در همين مرز حركت ميكند.
6- نتيجهگيري نهايي: با اين تفاسير جواب اين سه سوال مطرح شده را ميتوان اين گونه داد: «بدنام دقيقا چه داشت كه پرمخاطب شد؟» اين سريال محصول حافظه جمعي تلويزيون و شبكه نمايش خانگي ايراني است و حتي ويژگيها مشابه متعددي از آثار موفق طراح و نويسندهاش حامد عنقا در دل خود دارد. نكتهاي كه درباره برخي بازيگران فيلم هم صادق است، پس تماشاگر بخشي از سريال را - پيش از ديدن آن - در ذهن خودش ساخته است. شناخت قبلي او از اين الگوهاي تكرارشونده - كه تعريف اوليه اسطورهشناسي است - در شكلگيري معناي سريال نقش مهمي دارد و مخاطب زيادي در ناخوآدگاه ذهني، اين آشناپنداري برايش جذاب است. «چرا مخاطب دوست دارد دنبالش كند؟» اين سريال بيش از آنكه روايتي كاملا تازه باشد، محل ملاقات داستانهايي است كه پيشتر مخاطب دوست داشته و زودتر ميتواند ذهنش را به آن بسپارد و داستانش با دردسر و فشار كمتري همراهي كند. طبيعتا در مقوله سرگرمي اين شرط مهمي براي پذيرش از سوي عامه مردم يك جامعه است. و در نهايت «چرا مخاطبانش كمتر دوست دارند تجربه لذت بردن احتمالي از ديدنش را به اشتراك بگذارند؟» خب، «بدنام» سرگرمي خالصي است كه با استفاده از در هم ريختن الگوهاي ذاتي و اساطيري جلب توجه ميكند و بنا به دلايلي شايد تاريخي و شايد فرهنگي، جامعه نهانروش ما، سرگرمي ساده و خالص را لذتي براي پستو و نهان ميداند نه ارائه در واقعيت بيروني زندگياش.
كارشناسي ارشد جامعهشناسي/ پژوهشگر مهمان دانشگاه برلين در حوزه اسطورهشناسي و مردمشناسي