درباره «خردمندي در زندگي روزمره» نوشته لشك كولاكوفسكي
انديشيدن به مسائل جزيي
رضا دستجردي
«خردمندي در زندگي روزمره: آزادي، قدرت، دروغ، شهرت و چهارده گفتار ديگر» نوشته لشك كولافسكي با ترجمه شهابالدين عباسي از تازههاي بنگاه ترجمه و نشر كتاب پارسه است. كتاب اين فيلسوف و مورخ انديشه شهير لهستاني كه در آن ميكوشد نشان دهد چطور ميتوان با ذهني باز و روحيهاي ماجراجويانه درباره موضوعات مهم زندگي بشر انديشيد، مشتمل بر هجده فصل است.
كولافسكي كه در جواني از حزب كمونيست لهستان اخراج شد، در سال ۱۹۶۸ كرسي دانشگاهياش را از دست داد و به تبعيد رفت و بعدتر با نگارش مجموعه سه جلدي «جريانهاي اصلي ماركسيسم» يكي از جريانسازترين نقدهاي فلسفي قرن بيستم بر آرمانشهرگرايي ماركسيستي را نوشت، اينبار در اين كتاب اگرچه با لحني آرام و متفاوت از قدرت، آزادي يا خيانت مينويسد، اما طنزي ظريف در سراسر متن اثر او جاري است. شايد بتوان علت را با تجربه زيسته وي پي گرفت؛ كسي كه از نزديك ديده يك نظام فكري كامل و علمي چگونه ميتواند به توجيه سركوب بدل شود، ديگر به هيچ نظام فكري ديگري، حتي نظامهاي اخلاقي فردي و روزمره با اطمينان كامل نگاه نميكند. پس به نظر ميرسد خط فكري كتاب هم بدگماني منظم نسبت به هر پاسخ نهايي، چه در سياست و چه در اخلاق شخصي است. كولاكوفسكي كه در نقدهايش بر ماركسيسم ديده بود كه چگونه ادعاي «حل نهايي مسائل بشر» به چيزي جز فاجعه منجر نميشود، در اين كتاب نيز همان هوشياري را متوجه مسائل كوچكتر و شخصيتري چون شهرت، دروغ و ملال ميكند.
كتاب كولافسكي هم مثل كتاب «پرسشهاي فيلسوفان بزرگ جهان» كه به بررسي بيستوسه پرسش فلسفي مهم ميپردازد، علاوه بر آشنايي با تفكرات اين فيلسوف معاصر، در عمل كلاس تعليم تفكر فلسفي است. اثر اين فيلسوف لهستاني يادآور پرسشگري سقراط است كه در قرن پنجم پيش از ميلاد، با مردم گفتوگو ميكرد و آنها را واميداشت درباره موضوعات گوناگون زندگي بينديشند. در كتاب «خردمندي براي زندگي روزمره» هم همين حركت فلسفي را ميبينيم. به باور كولافسكي، هر موضوع مهمي در فلسفه، همان درونمايهاي را دارد كه فلسفه از آغاز داشته است.
در ادامه به جستارهايي چند درباره دروغ، شهرت، خيانت، ملال نظر مياندازيم.
در جستار «درباره دروغ»، همچنانكه پيداست، اخلاق متعارف دروغ را انحراف از يك هنجار زيرين يعني راستگويي ميداند؛ چيزي كه بايد توضيح داده شود، در حالي كه راستي نياز به توضيح ندارد. كولاكوفسكي اين پيشفرض را وارونه كرده ميآورد، زندگي اجتماعي انسان اساسا بر تعارفها، سكوتهاي مصلحتي و خودفريبيهاي كوچك بنا شده و اگر همه در هر لحظه تمام حقيقت را ميگفتند، نه دوستياي پايدار ميماند و نه جامعهاي سرپا. در اين ميان، پرسش او اين نيست كه «چرا دروغ ميگوييم؟» بلكه اين است: «كدام دروغها بافت مشترك زندگي را حفظ ميكنند و كدام يك آن را از درون ميپوسانند؟» اين پرسش، برخلاف نگاه اخلاقي صفر و صدي، خواننده را به داوري موردي و نه اصولي واميدارد و دقيقا همين ويژگي است كه جستار را از يك وعظ اخلاقي به يك تمرين فلسفي بدل ميكند.
در جستار «درباره شهرت» هم كولاكوفسكي به جاي محكوم كردن اخلاقي ميل به ديده شدن كه در سنت رواقي و مسيحي رايج است، اين پرسش را مطرح ميكند كه چرا اين ميل حتي در كساني كه آشكارا آن را بيارزش ميدانند نيز باقي ميماند. پاسخ اين فيلسوف بر اين حقيقت استوار است كه شهرت را نميتوان صرفا غرور ناميد، بلكه شكلي از تلاش براي بقا پس از مرگ است، نوعي جاودانگي كوچك دنيوي در جهاني كه جاودانگي بزرگ الهي ديگر براي همه قابل باور نيست. به اين ترتيب، جستاري كه ظاهرا درباره يكي از خصايص خودشيفتگي مدرن است، در واقع به يكي از عميقترين دغدغههاي او، يعني رابطه انسان مدرن با مرگ و معنا در غياب يقين ديني گره ميخورد كه در آثار مستقلترش درباره دين و الهيات هم ردپاي آن ديده ميشود.
جستار «درباره خيانت» هم از بخشهاي خواندني كتاب است. كولاكوفسكي از اين پيشفرض آغاز ميكند كه هيچ انساني از صفر و با انتخابي آزاد وارد جامعه نميشود، چراكه همه ما از پيش در شبكهاي از وفاداريهاي ناخواسته همچون خانواده، قوم، ملت و ايمان متولد ميشويم. از اين زاويه، خيانت ديگر لغزشي اخلاقي در برابر يك قاعده مطلق نيست، بلكه لحظهاي است كه دو وفاداري متعارض يكديگر را به چالش ميكشند و فرد ناچار ميشود يكي را بر ديگري ترجيح دهد.
«درباره ملال» هم جستار دوازدهم كتاب و يكي از تاثيرگذارترين بخشهاي كتاب است. ايدهمحوري مولف در اين جستار آن است كه ملال، برخلاف تصور رايج، نشانه ضعف يا تنبلي نيست، بلكه ويژگياي است كه انسان را از حيوان متمايز ميكند: تنها موجودي كه ميتواند در ميانه رفاه و امنيت كامل، همچنان احساس پوچي و بيمعنايي كند. حيوان از گرسنگي يا خطر رنج ميبرد، اما هرگز از «هيچ كاري نداشتن براي انجام دادن» عذاب نميكشد. اين نگاه، ملال را از يك مزاحمت روزمره به دريچهاي براي فهم جايگاه ويژه آگاهي انساني در طبيعت بدل ميكند و دقيقا همين حركت رفتوبرگشتي ميان جزيي كوچك و كلي فلسفي است كه سبك نوشتاري كولاكوفسكي را در كل كتاب تعريف ميكند.آنچه اين هجده جستار را به هم پيوند ميزند، اين روش است: گرفتن يك مفهوم آشنا و پيشپاافتاده، چرخاندن آن زير نور و نشاندادن اينكه چگونه هر توضيح ساده و بسته درباره آن، در برابر واقعيت پيچيده زندگي ميشكند.جداي از آنچه گذشت، قدرت، برابري، مدارا، سفر، فضيلت، مسووليت جمعي، چرخه بخت، خشونت، آزادي، تجمل، خدا، احترام به حقيقت، خرافه و كليشههاي ملي از ديگر جستارهاي كتابند.