مهدي بيك اوغلي
«تابآوري جامعه ايراني بالاست.» اين عباراتي است كه اين روزها به كرات هم از سوي تحليلگران و كارشناسان ايراني و هم از جانب كارشناسان سياسي خارج از كشور شنيده ميشود. در دوراني كه امواج پياپي بحرانهاي سياسي، اقتصادي، تنشهاي منطقهاي و تهديدات فزاينده خارجي، پايداري ساختارهاي اجتماعي ايران را در معرض آزمايش قرار داده، پرسش از ساز و كار «دوام آوردن» جامعه ايران اهميت يافته است. پرسش كليدي اين است جامعهاي كه دورههاي پرالتهاب حملات خارجي، شوكهاي ارزي، تحريمهاي سنگين و سايه تقابلهاي نظامي را تجربه كرده، چگونه همچنان انسجام خود را حفظ كرده و در برابر فروپاشي مقاومت ميكند؟ دكتر تقي آزادارمكي، استاد جامعهشناسي دانشگاه تهران، در گفتوگو با «اعتماد»، ريشه اين مقاومت را نه در يك تسليم منفعلانه، بلكه در نوعي «بلوغ زيستي» و «آشتي پنهان ميان دولت و ملت» جستوجو ميكند.
در شرايط بحراني فارغ از اينكه منشأ و ريشه اين معضلات داخلي است يا بينالمللي، اين سوال در اذهان عمومي و محافل علمي شكل ميگيرد كه طبقات مختلف اجتماعي چگونه زيست در شرايط رنج را تحمل كرده و آن را پشت سر ميگذارند؟ اساسا دليل اينكه جامعهشناسان و تحليلگران معتقدند تابآوري جامعه ايران بسيار بالاست، چيست و چه مولفههايي اين پايداري را شكل دادهاند؟
يكي از كليديترين عواملي كه به نظر من بسيار واجد اهميت است و در تحليلهاي روزمره معمولا از آن غفلت ميشود، «دور شدن از دردسرسازي مستقيم عليه جامعه و مردم» است. طي يكي- دو سال اخير، جامعه به اين ادراك حسي رسيده كه دولت، حكومت و ساختار سياسي ديگر قصد مداخله ندارد و سبك زندگي او را محترم ميشمارد. اين تغيير فضا، خود به خود يك نوع «آشتي پنهان» ميان جامعه و حكومت پديد آورده است؛ توافقي نانوشته كه آرامش نسبي را به مناسبات روزمره تزريق ميكند. براي نمونه در مناقشه پرهزينهاي مانند مساله حجاب، جامعه امروز با خود ميگويد نظام سياسي تا حد زيادي پذيرفته كه سلبي برخورد نكند، حريم و حرمت من، دخترم و پسرم را حفظ كند و از رفتارهاي تقابلي گذشته فاصله بگيرد. وقتي شهروند چنين سيگنالي را از بالا دريافت ميكند، رويكرد متقابلش اين است كه ميگويد: «پس من هم دليلي نميبينم كه جلوتر بروم، از خود رفتارهاي ساختارشكنانه بروز بدهم و اوضاع را به نقطه انفجار برسانم.» در نتيجه، جامعه وارد مرحله بازشناسي، بازتنظيم مساله حجاب و مديريت درونخانوادگي آن ميشود. اين رويكرد كاملا متفاوت از وضعيتي است كه در گذشته شاهد بوديم؛ دورهاي كه گروههاي تندرو، فشارهاي سازمانيافته به جامعه داشتند که در نهايت يك چرخه مستمر و ويرانگر از خشونت توليد ميشد. امروز جامعه انرژي خود را به جاي تخريب، صرف استحكام و بازتنظيم زندگي در درون بحران ميكند.
نظام سياسي چگونه به اين نتيجه رسيده كه فرآيند اصلاح و ساماندهي مناسبات بايد از پايين به بالا رخ دهد، نه با تحميلهاي دستوري و مكانيكي از بالا به پايين؟
اين تحول، چرخش بسيار مهمي است كه حتما بايد تبارشناسي و تبيين شود. شايد در نگاه نخست برخي ناظران چنين تحليل كنند كه نظام سياسي به دليل تمركز بر ابعاد تقابلهاي نظامي و منازعات منطقهاي، اساسا مجالي براي پرداختن به حاشيههاي فرهنگي و اجتماعي ندارد و دست از مداخله كشيده است. اين گزاره ممكن است بخشي از واقعيت باشد، اما من معتقدم دليل اصلي و مهمتر در جاي ديگري نهفته است. با روي كار آمدن دولت پزشكيان و تحولات سياسي پس از آن، ما با شرايطي روبهرو شدهايم كه طي آن، ريلگذاري به سمت تغييرات پنهان اصلاحي رفته است. جالب اينجاست كه آمريت و عامليت اين موضوع تا حد زيادي بر عهده خود جمهوري اسلامي است. سيستم، شايد حتي ناخواسته، اما به اين تصميم راهبردي رسيده كه بخش وسيعي از فرآيند تحقق حقوق، تعادل بخشي اجتماعي و حل معادلات زيستي را به خود جامعه واگذار كند؛ مداخله نكند و جلوتر از همه، جلوي راديكاليسم و افراطيگري در درون جبهه خودي را بگيرد. نمونه روشن و ملموس اين رويكرد، ماجراي اخير محكوميت برخي چهرههاي تندرو است. من به لحاظ مبنايي با هرگونه تهديد آزادي بيان و مجازات زندان براي فعالان فكري و سياسي مخالفم ؛ اما نكته بسيار اساسي از منظر روانشناسي جامعه اينجاست كه براي نخستينبار افكار عمومي مشاهده كرد كه چهرههاي راديكال و جناحهاي تندرو نيز در برابر قانون پاسخگو ميشوند. قبلا بايد حتما تظاهرات عظيم خياباني و هزينههاي سهمگين اجتماعي پرداخت ميشد تا سيستم بپذيرد يك تندرو را مهار كند، اما امروز حاكميت خود پيشقدم شده تا به جامعه اثبات كند در برابر منافع ملي بناي برخورد دوگانه و حاشيه امن ساختن براي افراطيها را ندارد. اين پيام بسيار قدرتمندي در بازسازي اعتماد فرسودهشده است.
علاوه بر برخورد با راديكالها، نقش ساختار اجرايي و گفتمان رياستجمهوري در اين تغيير رويه چقدر اثرگذار بوده است؟
نقش محوري دارد. امروز ما با رييسجمهوري روبهرو هستيم كه مدام روي ذهن، اعصاب و روان جامعه پيادهروي نميكند؛ لج مردم را درنميآورد و با تحقير و متلك با شهروندان سخن نميگويد. آقاي پزشكيان تا حد ممكن تلاش ميكند حرف مردم را بزند و صداي واقعي كف جامعه باشد. امروز فاصله ميان واژگان و ادبيات رييسجمهور با مطالبات واقعي و روزمره مردم، بسيار كمتر از دورههاي پيشين شده است. علاوه بر دولت، اين عقلانيت نسبي به ساير اركان نيز تسري يافته است . البته مقصود من اين نيست كه نقصي وجود ندارد؛ ابدا. نظام اداري و حكمراني ما پر از ايرادات و ناكارآمديهاي بزرگ است، اما ساختار در مسير خوداصلاحي قرار گرفته است. ممكن است عدهاي گلايه كنند كه اين سرعت بسيار كند است؛ من هم قبول دارم كه سرعت كم است، اما تأكيد ميكنم همين كه قطار حكمراني در ريل درست افتاده، تحول مثبتي است. جامعه اين تغيير رفتار را به خوبي حس كرده است. در واكنش به اين عقلانيت، مردم نيز موضع منطقي ميگيرند و ميگويند: «حالا كه سيستم حرمت من را نگه ميدارد، من هم در برابر فشارهاي بيگانگان مقاومت ميكنم و تابآوري مليام را ارتقا ميدهم.» اين تابآوري حاصل يك معامله زيستي متقابل و محترمانه است.
مردمي كه در گذشته نزديك در برابر افزايش محدود قيمت بنزين يا شوكهاي ارزي سريعا واكنش اعتراضي نشان ميدادند، چطور امروز درك كردهاند كه ريشه بحرانهاي ارزي و فشارهاي اقتصادي، متأثر از دشمن خارجي و نقشههاي اوست؟
دليلش اين است كه جامعه ايراني صاحب حافظه تاريخي غني و عقلانيت ژئوپليتيك است. شما امروز نگاه كنيد؛ دونالد ترامپ و بنيامين نتانياهو هر دو نمادهاي تام و تمام راديكاليسم، پوپوليسم و خشونت در عرصه جهاني هستند. مردم ما به وضوح دريافتهاند كه دعواي اين افراد بر سر حقوق بشر يا دموكراسي نيست؛ مساله اساسي آنها ضربه زدن به هويت، تاريخ، تمدن و پيكره جغرافيايي ايران است. مردم در تحليل دروني خود ميگويند: «رهبران و فرماندهان نظامي كشور را شهيد كرديد؛ عمليات نظامي انجام داديد؛ پس چرا متوقف نميشويد؟ چرا به دنبال فروپاشي كامل ساختارهاي اين سرزمين هستيد؟» جامعه فهميده كه ترامپ و تندروهاي منطقه ميخواهند كاري كنند كه در ايران فردا هيچ استعدادي براي كنشگري مثبت، نوسازي اقتصادي و پيشرفت باقي نماند؛ آنها قصد دارند هر نوع منفذ تنفس و حركت رو به جلو را برجامعه مسدود كنند. آگاهي جامعه ايراني از اين نقشه بسيار ژرف است. آن شهروندي كه معترض است و حتي از شيوه كشورداري عميقا انتقاد دارد، خوب ميداند كه اگر دست به رفتارهاي ويرانگر بزند، راه براي ورود دشمن هموار ميشود؛ همان فروپاشي تمامعياري كه ترامپ و نتانياهو آرزوي آن را دارند. جامعه حاضر نيست ايران از دست برود؛ زيرا ميداند بعد از مداخله دشمن، وضع نه تنها بهتر نميشود، بلكه كشوري براي زيستن باقي نخواهد ماند. دوستان ما اين رفتار هوشمندانه را «تابآوري» مينامند كه كاملا توصيف درستي است.
اين تابآوري مادي و رواني در بدنه جامعه چگونه بازتوليد ميشود؟ مردم با چه ابزارهايي در برابر اين شرايط سخت (گراني ارز، كاهش قدرت خريد و فقر و...) مقاومت ميكنند؟
بخشي از اين پاسخ در ذات و تاريخ اجتماعي زيستبوم ايران نهفته است. جامعه ايراني از مدتها قبل خود را براي زيست در شرايط نامساعد و اضطراري مهيا كرده بود. اين آمادگي ريشه در فرهنگ «اندوختههاي احتياطي» دارد؛ خانوادههاي ايراني بهطور سنتي مقادير قابل توجهي طلا، ارز، مايحتاج اساسي و ارزاق را در خانههايشان ذخيره دارند. مردم ما حداقل مواد غذايي لازم براي چند ماه را پيشبيني و انبار ميكنند. از سوي ديگر، سياستهاي اجرايي دولت نيز مانع از قحطي شد و اجازه نداد عليرغم فشارهاي سنگين بينالمللي، كمبود اساسي مواد اوليه در كشور پديد آيد. ما ايرانيها به لحاظ فرهنگي همواره فضايي به نام «پستو» يا انبار خانگي داشتهايم؛ مكاني مخفي و امن كه در آن اقلام حياتي را براي بزنگاههاي تاريخي پنهان ميكرديم تا در روز مبادا به دادمان برسد. اين همان سنت همياري خانوادگي است كه هم در دوران بحران كرونا و هم در خلال تشديد درگيريها و كشاكشهاي منطقهاي اخير (از تنشهاي ۱۲ روزه تا ۴۰ روزه و درگيريهاي ادواري ۱۳ روزه) توانست سپر بلاي جامعه شود. مهمتر از اندوختههاي مادي، «سرمايه نمادين خانواده» است. بحرانهاي پيدرپي و التهابات مداوم باعث شد جامعه به كانون گرم خانواده بازگردد. نسلهاي نو متوجه شدند كه چقدر از اين نهاد اصيل غفلت كرده بودند؛ فهميدند خانواده پدري و مادري، روابط خويشاوندي، شبكههاي دوستي و همشهريها چه شبكه حمايت اجتماعي و پشتوانه رواني مستحكمي هستند. علاوه بر اين، جامعه ايراني ترس و وحشت از سايه جنگ را پشت سر گذاشته است. مردم البته نگران آيندهاند، اما جنس اين نگراني آنچنان فلجكننده و ويرانگر نيست كه خشم كور توليد كند و شهروند را به سمت تخريب بنيادهاي نظام سياسي و ساختار اجتماعي سوق دهد.
در اين ميان وضعيت دستگاههاي رسانهاي رسمي، بهويژه سازمان صداوسيما را چگونه ميبينيد؟ آيا اين رسانه توانسته همگام با اين آشتي پنهان و تغيير الگوهاي اجتماعي حركت كند؟
متأسفانه خير؛ صداوسيما به كل در مداري ديگر سير ميكند و توجهي به اين دگرگونيهاي عميق اجتماعي ندارد. در شرايطي كه دولت تمام توان خود را به كار گرفته تا پژواك واقعي صداي مردم باشد، صداوسيما دقيقا در جهت عكس عمل كرده و مدام در كار فيلتر كردن و سانسور مطالبات واقعي جامعه است. بزرگترين خطاي راهبردي صداوسيما اين است كه اساسا «طبقه متوسط» در آن هيچ جايگاهي ندارد. اين طبقه، حاملان اصلي عقلانيت، توسعه و فرهنگ اين مرزوبوم هستند، اما در رسانه ملي بايكوت شدهاند. نقش تاريخي كه طبقه متوسط در مهار راديكاليسم ايفا ميكند، بيبديل است. شما نگاه كنيد؛ امروز حتي يك روزنامهنگار مصلح، نويسنده متعهد، شاعر يا استاد دانشگاه برجسته را نمييابيد كه جامعه را به سمت ويرانگري، شورش كور و تخريب تمدني سوق دهد. طبقه متوسط صاحب سرمايه فرهنگي ايران است و به همين دليل اجازه نميدهد هيجانات سطحي بر سرنوشت كشور حاكم شود.
اخيرا ماركو روبيو، وزير امور خارجه امريكا، با اشاره به تاريخ دوره هخامنشيان مدعي شد كه ايرانيها از گذشتههاي دور به تمدن غربي تاختهاند و نبرد كنوني ادامه همان رويارويي ديرينه است. آيا با بازتوليد مجدد دوگانه «جنگ تمدنها» در برابر «گفتوگوي تمدنها» روبهرو هستيم؟
اظهارات افرادي مانند روبيو يك بيراهه تاريخي و تحريف مغرضانه براي توجيه تجاوزگري مدرن غرب است. شارحان نژادپرست غربي سالهاست براي هويتبخشي به خويش، نياز به برساختن يك «ديگري» خطرناك دارند. غرب زماني اين «ديگري» را در قالب شوروي، چين و ژاپن تصوير كرد و امروز دوباره به سراغ تمدن ايران آمده است. من به تفصيل در كتابم تحت عنوان «هرودوت» به اين موضوع پرداختهام كه چگونه غربيها براي صورتبندي هويت خود، تاريخ و فرهنگ ايراني را وارونه جلوه دادهاند. واقعيت تاريخي دقيقا برعكس ادعاهاي سطحي روبيو است. در دوران كهن، اگر ستيز يا نزاعي ميان ايران و حوزه هلني رخ داده، درون چارچوب يك زيستبوم كلان بشري بوده است، نه به قصد نابودي تمدن بشري. روابط تاريخي ايران با يونان و روم نشان ميدهد كه ما همواره بيش از آنچه از تمدن غربي وام گرفته باشيم، به آنها دادهايم. فيلسوفان و انديشمندان معتبر دنيا اذعان دارند كه بخشهاي عظيمي از نظام فلسفي، موازين اخلاقي و مفاهيم اداري از حكمت ايراني به آن سرزمينها سرازير شده است. روبيو به عنوان يك كارگزار سياسي سطحينگر و راديكال، تهِ نشستهاي ايدئولوژيك و نژادپرستانه غرب را بيرون ميريزد تا از تجاوز و فشارهاي ظالمانهاش عليه ملت ايران مشروعيتسازي كند.
به علاوه، يك نشانه جامعهشناختي آشكار وجود دارد: دياسپوراي ايراني (diaspora) در تمام دنيا حضور دارد؛ از جمله در ايالات متحده. ايرانيان خارج از كشور همواره نماد نخبگي، سازندگي، تعادلبخشي و قانونمداري بودهاند، نه تخريب و خشونت. اگر ذات هويت ايراني بر پايه ستيزهجويي تمدني بود، اين مهاجران دههها پيش نظم غرب را برهم ميزد؛ در حالي كه آنها معماران سلامت، آموزش و فناوري همان جوامع شدهاند. جهان مدني و متفكران مستقل دنيا فريب اين ادعاهاي تندروها را نميخورند. امريكا حاضر نيست سهم تمدني ايران را در صلح و مذاكره به رسميت بشناسد؛ چون تداوم پروژهاش در تداوم ماشين جنگ تعريف شده است.
اگر بخواهيد به نظام سياسي و دولتمردان پيشنهادهايي مشخص ارايه دهيد تا اين ظرفيت شگرف مردمي و سرمايه تابآوري حفظ و تقويت شود، چه توصيههايي داريد؟
اگر من بخواهم بر سه اولويت بنيادين انگشت بگذارم، اين موارد است: نخست اينكه ما به يك «افقگشايي مشترك و صداي منسجم درباره فرداي ايران» نياز داريم. مردم احساس ميكنند در يك سربالايي تند، خسته، تشنه و زير بار سنگينترين فشارها در حال حركت هستند و چشمانداز آنسوي قله برايشان ناروشن است. حاكميت بايد از صاحبنظران اصيل دعوت كند تا بر مبناي دادههاي واقعي، نقشهاي براي ايران فردا ترسيم كنند؛ ايراني كه در آن اثري از خشونت و حذف نباشد و حقوق اساسي شهروندان تضمين شود. اين سامانبخشي فقط از دست طبقه متوسط برميآيد. دوم اينكه بخشهاي نظامي و امنيتي بايد اختيارات لازم را به سياسيون، مصلحان و كنشگران مدني واگذار كنند. به رجال استخوانخردكرده و فعالان جامعه اجازه داده شود در ساحت يك جامعه چندصدايي به كنشگري بپردازند. در معادلات بينالمللي نيز زماني كه سياستمداران و ديپلماتهاي برجسته در ميدان ابتكار عمل داشته باشند، ميتوان با پشتوانه اقتدار دفاعي، سايه جنگ را زدود و آن را به صلحي پايدار تبديل كرد. سومين راهبرد، جسارت براي «اعلام رسمي خطاهاي گذشته» در سطح كلان ملي است. ما بايد با شجاعت كاستيها و اشتباهات تاريخي را بازگو كنيم و تلاش براي عبور از آنها را به يك «نفس مسيحايي» و آشتي فراگير ملي تبديل نماييم تا شكافهاي درون پيكره جامعه التيام يابد.
در ماههاي اخير، اقدامات و پالسهاي مثبتي از سوي دولت و اركان نظام براي تسهيل بازگشت هنرمندان، چهرههاي فرهنگي و مهاجران به كشور مشاهده شده است. ارزيابي شما از اين روند چيست؟
اين يك ايده فوقالعاده و درخشان است. فردي كه در شرايط سخت كنوني و با وجود همه برچسبها و اتهامات تصميم ميگيرد به سرزمين مادرياش بازگردد، شايسته تكريم است. ايران ملك مشاع همه ايرانيان است و به هيچ قشر يا دسته انحصاري تعلق ندارد. اميدوارم اين گشايش تنها به هنرمندان و اهالي ادب محدود نماند، بلكه به حوزههاي تكنوكراتها، مديران برجسته، سرمايهگذاران و در نهايت چهرههاي سياسي و مصلحان ملي نيز گسترش يابد. اگر اين فرآيند فراگير ظرف چند ماه آينده با جديت پيگيري شود، سرمايه اجتماعي و اعتماد عمومي چنان ارتقا خواهد يافت كه بستري همگون براي تحقق پايدار توسعه و دموكراسي در كشور فراهم ميشود؛ سرمايهاي كه هيچ نيروي بيگانهاي توانايي شكست آن را نخواهد داشت.