نوبل ادبيات ۲۰۲۶ با چاي، جارو، جنگل و سكوت
مرضيه نگهبان مروي
«آن كارسون» شايد براي ما نام آشنايي نباشد، اما يكي از چهرههاي مهم ادبيات امروز جهان است؛ شاعر، مترجم و كلاسيكشناس ۷۶ساله كانادايي كه سالهاست در ريكياويك، پايتخت ايسلند، در خانهاي كنار دريا و رو به آبهاي شمالگان زندگي ميكند. او در آثاري چون «زندگينامه سرخ»، «زيبايي شوهر» و «اروس، آن تلخِ شيرين» مرزهاي شعر و جستار و ترجمه و روايت را درهم آميخته است. آكادمي سوئد دربارهاش نوشت كه با «مجموعه آثار جسورانه و مبتكرانه» و در «گفتوگويي بازيگوشانه با سنت كلاسيك، فرمهاي تازهاي براي ادبيات معاصر» پديد آورده است.
اما چرا اين جايزه امسال براي ما مهم شد؟ دليلش خودِ برنده نبود؛ نامي بود كه چند هفته پيش از اعلام نتيجه در شرطبنديهاي ماه اكتبر بالا آمد: محمود دولتآبادي، خالق «كليدر»، با ضريب حدود ۴۰ به يك در ميان برندگان احتمالي مطرح شد و همين گمانهزنيها چشم ما را به استكهلم دوخت ؛ برنده اما كسي ديگر شد.
نكته جالب اينكه كارسون پس از اعلام خبر فقط يك مصاحبه كرده است؛ يك گفتوگوي تلفني كوتاه با بنياد نوبل. من اين مصاحبه را خواندم و كوشيدم به شيوه تحليل محتواي كيفي - يعني جدا كردن نشانههاي تكرارشونده و ديدن الگوي پشت پاسخها - براي خودم معناهايش را بيرون بكشم. اما هرچه بيشتر پيش رفتم، حس كردم اين متن بيش از آنكه يك گفتوگوي خبري باشد، شبيه يك اتاق درمان است؛ اتاقي كه در آن، پرسشهاي رسانهاي بهجاي تعريف و تمجيد، به بهانهاي براي خودنگري بدل ميشوند. پس اجازه بدهيد يافتههاي اين تحليل را با يك لايه روانكاوانه سبك همراه كنم؛ با اين قيد كه هر تفسيري از اين دست، حدس است، نه تشخيص.
نخستين يافته اين است كه كارسون عامدانه درام را پس ميزند. مصاحبهگر تبريك ميگويد و او ميگويد تنها كاري كه ميكند اين است كه «بيسكويت ميخورد و چاي مينوشد» و سپس ميگويد: «ببخشيد كه چندان دراماتيك رفتار نميكنم؛ اينجا فقط يك روز عادي است.» ميگويد كف خانه به جارو نياز داشته و او بلند شده و جارو كشيده است. از منظر روانكاوي، اين نخستين واكنش، يك «سازوكار دفاعي» آشناست: وقتي هيجاني بيش از حد بزرگ و بيسابقه از بيرون هجوم ميآورد، ذهن به كارهاي كوچك، تكراري و بدني پناه ميبرد. جارو كشيدن درست همان لحظهاي كه جهان تو را صدا ميزند، تلاشي براي لنگر انداختن است؛ راهي براي گفتن «من هنوز همان كسي هستم كه بودم». چاي و بيسكويت هم تصادفي نيستند؛ آنها آيينهاي كوچك خانگياند كه به آدمي حس تداوم ميدهند.
دومين يافته، بخشش است. وقتي ميپرسند نوبل چه معنايي برايت دارد، ميگويد هنوز فكر نكرده و حالا فقط او و همسرش به راههاي بخشيدن پول جايزه فكر ميكنند؛ دوستي دارند كه به خانه نياز دارد و ديگر اينكه سالهاست به پزشكان بدون مرز كمك ميكنند. اينجا نكتهاي هست: او جايزه را نه به عنوان «پاداش من» بلكه به عنوان «امانت من» ميبيند. ذهن وقتي چيزي را حقِ خود نميداند، در برابر آن بدهكار ميماند. كارسون در همان جملههاي اول ميگويد «ناخواسته» نويسنده شده و «هميشه سعي ميكنم كار ديگري انجام بدهم»؛ كسي كه موفقيتي را از خود نميداند، موفقيت را هم پس ميدهد. اين نه از سر انكار، بلكه نوعي نياز به پاك ماندن است؛ گويي جايزه تا وقتي به دست كسي ديگر برسد، آسودهاش ميكند.
سومين مضمون، سكوت است. جشن اين خبر؟ «ميخواهيم در جنگل قدم بزنيم تا مجبور نباشيم به تلفن جواب بدهيم و به سكوت گوش كنيم.» در واژگان روانكاوي، اين سكوت يك «فضاي دربرگيرنده» است؛ جايي كه آدم ميتواند بدون فشارِ نگاهِ ديگري، خودش باشد. تلفن در تمام مصاحبه نقش مهاجم را دارد؛ چيزي كه مدام زنگ ميزند و او مدام خاموشش ميكند. حتي ميگويد «عادت دارم هر وقت تلفن زنگ ميخورد، آن را خاموش كنم». جنگل، جايگزين اتاق درمان است: طبيعت بيكلام، بيپرسش و بيداوري.
چهارمين يافته شايد گوياترين باشد؛ كارسون در طول گفتوگو يك قاعده را بارها تكرار ميكند: «از ميانه شروع كنيد. اين تنها قاعدهاي است كه دارم.» وقتي ميپرسند كسي كه آثارت را نميشناسد از كجا شروع كند، همين را ميگويد و آن را تنها توصيهاش به نويسندگان تازهكار هم قرار ميدهد. روانكاوي ميگويد ذهن ما از كودكي ياد ميگيرد جهان را «آغاز، ميانه، پايان» ببيند و براي هر چيز نقطه صفر بسازد. اما كارسون اين ساختار را از ذهن مخاطب ميگيرد. براي روانكاوان، اين «ميانه» يادآور فضاي بازي و خلاقيت است؛ جايي كه كودك ميان واقعيت و خيال، بينياز از آغاز و انجام، بازي ميكند و هنر از همانجا ميآيد.
و آخرين يافته، فروتني طنزآميزي است كه سراسر مصاحبه را ميپوشاند. همسرش با شوخي وارد گفتوگو ميشود و كارسون بيتعارف ميگويد: «فكر ميكنم همه شما ديوانهايد.
از منابع الهامش فقط يك نام ميآورد: هومر. و به اين پرسش كه چرا كلاسيكها براي مخاطب امروز مهماند، پاسخ ميدهد: «اهميتي ندارند؛ مهم اين است كه ما با آنها مرتبط باشيم.» يعني مسووليت ارتباط، از متن كهن به خواننده امروز منتقل ميشود. طنز او هم چيزي شبيه همان دفاع است: وقتي موقعيت بيش از حد بزرگ ميشود، خنده آن را كوچك ميكند تا قابل تحمل شود.
جمع همه اين نشانهها يك تصوير ميسازد: زني كه در برابر مناسك ستايش، چاي و جارو و جنگل و سكوت را انتخاب ميكند؛ زني كه موفقيت را به ديگري ميسپارد و از آن، تنها اجازه نشنيدن را برميدارد. شايد هيچكس بهقدر او نوبل را اينگونه جدي نگرفته باشد؛ نه با آغازي باشكوه، بلكه از ميانه؛ همانجا كه آدمها واقعا زندگي ميكنند .