• 1405 سه‌شنبه 21 مهر
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6442 -
  • 1405 سه‌شنبه 21 مهر

مايكل سياه به‌ دنيا آمد و سفيد مُرد

غزل حضرتي

بچه‌ها خيلي اهل موسيقي نشده‌اند هنوز. هر دوره‌اي به شكل اتفاقي به يك خواننده دل مي‌بندند و چند شعري از او حفظ مي‌كنند و كنسرت خانگي برگزار مي‌كنند و بعد از چند صباح از ذهنشان بيرون مي‌رود. يك دوره دو خواننده جوان پاپ وطني بودند كه ما در سفر و خانه، در ماشين و موقع خواب، هميشه و همه جا بايد گوش‌شان مي‌داديم. حتي من مجبور شدم كنسرت هر دو خواننده ببرمشان. خدا را شاكرم كه ديگر از آن دو نفر عبور كردند و حالا قفلي اين روزهاي ما شده مايكل جكسون. پسر كوچك هر روز يكي از شعرهايش را مي‌خواهد سرچ و دانلود كند. پسر بزرگ هم وقتي در ماشين پخش مي‌شود، يك‌جوري زيرلب مي‌خواند كه انگار سال‌هاي زيادي با آهنگ‌هاي مايكل خاطره‌بازي كرده و شب و روز مي‌خواندشان. 
ماجراي مايكل از اينجا شروع شد كه پسرها داشتند يك ويديوي فان فوتبالي از اينها كه خوشحالي گل بازيكن‌ها را نشان مي‌داد، مي‌ديدند. هر بازيكني داشت از يك آدم معروف تقليد مي‌كرد و خوشحالي گل مي‌كرد. يكي از بازيكن‌ها داشت اداي مايكل جكسون را درمي‌آورد. ويديو اين‌طور بود كه بعد از خوشحالي گل بازيكن، نشان مي‌داد كه حركات چه كسي را تقليد كرده‌اند. ويديو رفت روي كنسرت مايكل و حركاتش. بچه‌ها اولين‌بار بود كه قيافه و ظاهر و لباس پوشيدن مايكل را مي‌ديدند. «اين كيه؟ چرا اين شكليه؟» گفتم: «اين مايكل جكسون، يكي از معروف‌ترين و محبوب‌ترين خواننده‌هاي جهانه.» آنها كه تا آن روز از خواننده‌هاي خارجي فقط جنيفر و شكيرا و خالد را مي‌شناختند -در واقع هر خواننده‌اي كه يك سرش به فوتبال مي‌رسيد- از ديدن استايل و مدل مايكل تعجب كردند. وقتي از موسيقي مايكل برايشان گفتم و از رقص عجيب و زيبايش، مشتاق شدند به شناختنش. اما وقتي فهميدند او ديگر زنده نيست، ترسي كه از ديدن ظاهرش سراغشان آمده بود، دوچندان شد. «واي پس روح مايكل مي‌تونه بياد تو خونه ما، نه؟» گفتم: «روحش براي چي بايد بياد تو خونه ما؟ اصلا مگه روح اينجا توي كره زمين وجود داره؟» گفتند: «آره شايد باشه، تو كه تاحالا نمردي ببيني روح‌ها كجا ميرن. شايد يك جايي همين نزديكي‌ها زندگي كنند. ما كه نمي‌بينيم‌شون.» گفتم: «بله تا حالا نمردم، ولي مي‌تونم حدس بزنم كه آدم‌ها بعد از مردن تبديل به روح ميشن و اون روح نمي‌تونه توي كره زمين باشه. احتمالا ميره كره‌هاي ديگه. اصلا اينجا مخصوص آدم‌هاي زنده است، نه مرده. مايكل و بقيه آدم‌هايي كه مردند، ديگه توي كره زمين نيستند.» كمي آرام گرفتند، اما ماكان گفت: «من خودم توي كارتون ديدم روح مياد از در تو، همه جيغ مي‌كشن.» گفتم: «اونها مسخره‌بازيه، واسه خنده‌ست. داري ميگي كارتون. تا حالا تو يه فيلم واقعي كه بدوني واقعيته، روح ديدي؟ اصلا كسي تا حالا تو عمرش روح رو ديده؟» هر دو جوابي نداشتند. اما اورهان گفت: «ما نمي‌دونيم بعد از مردن آدم‌ها چه اتفاقي مي‌افته. خودت اينو گفتي. پس هر چيزي ممكنه اتفاق بيفته.» از اينكه حرف خودم را به ‌موقع به خودم پس داده بود، راضي بودم. اما اينكه حتما روح مايكل در خانه ما جولان مي‌دهد را نمي‌توانستم از سرشان بيرون كنم. 
چند روزي گذشت و لابه‌لاي حرف‌هايشان شنيدم كه اطلاعات‌شان درباره مايكل خيلي به‌روز شده. ماكان داشت به اورهان مي‌گفت: «ببين مايكل ۲۰۰۹ مرده، ولي پدرش، همون پدري كه تو بچگي خيلي كتكش مي‌زد، ۲۰۱۸ مرده. مامان، مايكل مريض شد مرد؟ چرا زودتر از باباش مرد؟ باباش كه ازش پيرتر بود.» گفتم: «بله، مريض شد. نمي‌دونم ولي چه مريضي‌اي گرفت.» اورهان گفت: «چرا ويديوهايي قديمي‌ترش رنگ پوستش با اينايي كه جديدتر خونده، فرق مي‌كنه؟» ماكان سريع در جوابش گفت: «رنگ پوستش رو عوض كرده نمي‌دوني مگه؟» اورهان با چشم‌هاي گرد گفت: «مگه آدم مي‌تونه رنگ پوستش رو عوض كنه؟» بعد هم قاه‌قاه زد زير خنده. ماكان گفت: «بله كه مي‌تونه. حتما مي‌تونه كه مايكل عوض كرده ديگه.» اورهان گفت: «مامان، چرا مايكل رنگ پوستش رو عوض كرد؟ چرا اول بيشتر شبيه مردها بود آخرا بيشتر شبيه زن‌ها شده بود؟» گفتم: «شبيه زن‌ها نشده بود، مدل صورتش و موهاش تغيير كرده بود. بله رنگ پوستش هم عوض شده بود. لابد دوست داشته اين رنگي بشه.» گفت: «مايكل بچه‌ داشت؟ همسر چي؟» گفتم: «آره بچه داشت. ولي نمي‌دونم چند تا.» بعد شروع كردند دوتايي با خودشان حرف زدن كه «فكر كنم خيلي هم پولدار بوده. مي‌دوني از چه سالي خواننده بود؟ از نوجووني.» بعد رو كردند به من و گفتند: «مامان سالي كه تو به ‌دنيا اومدي، مايكل آلبوم تريلرشو داد. هيچ مي‌دونستي؟» بعد هم دوتايي زدند زير خنده از تصور اينكه من تازه به‌ دنيا آمده بودم و مايكل داشت يكي از محبوب‌ترين آلبوم‌هايش را ضبط مي‌كرد. 
چند روز بعد، در ماشين داشتيم به آهنگ بيلي‌جين گوش مي‌داديم كه ماكان گفت: «من قيافه مايكل رو وقتي سياه بود بيشتر دوست داشتم.» اورهان گفت: «منم، ولي وقتي سفيد بود خيلي پولدارتر بود. از كلاه و دستكش و كت براقش معلومه.» ماكان گفت: «مايكل تنها كسي بود كه سياه به‌ دنيا اومد و سفيد مرد.» وسط دور دو فرمان زدن، اين جمله‌اش را نوشتم گوشه تلفنم و از آينه نگاهي كردم به پسر كوچكم با مغز قشنگش كه جمله‌ها را به ‌موقع و درست مي‌گويد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون