رابرت بروس و استقلال اسكاتلند
مرتضي ميرحسيني
زندگياش فصل مهمي از تاريخ اسكاتلند شد. هرچند تاريخ آنها سالها در هالهاي از فراموشي فرو رفته است. مدتي با ويليام والاس بود و در كارزار او ضد انگليسيها شركت داشت. بعد به او پشت كرد و با انگليسيها بست. از والاس فاصله گرفت و از سرنوشت تلخي كه براي او رقم خورد جان به در برد. شايد آن زمان به هدفي كه والاس برايش ميجنگيد باور نداشت، يا شايد هم شكست او را - دير يا زود - قطعي ميديد. شايد هم به نظرش ميرسيد كه زندگي در سايه انگليسيها ناممكن نيست و براي مردم پراكنده و ضعيف اسكاتلند، انتخاب بهتري وجود ندارد. شايد هم اصلا به والاس حسادت ميكرد. نميدانيم. پيش پاهاي شاه انگليس زانو زد و به امارت بر گوشهاي از سرزمين اسكاتلند رضايت داد. مدتي، نه چندان طولاني به حاشيه رفت. در آن سمت ماجرا، انگليسيها والاس را در زندان شكنجه كردند. كشتند. بعد هر كدام از تكهپارههاي بدنش را در ميدان يا بازاري شلوغ آويختند. كه ترس به جان مردم و آنهايي كه فكر نافرماني در سر دارند بيندازند و شورشهاي بعدي را پيش از شكلگيري، در نطفه خفه كنند. اشتباه ميكردند. اين نمايش سنگدلانه به جاي ترس، به خشم و نفرت عمومي دامن زد و اسكاتلنديها را به تلافي اين توهين، به شورشي ديگر كشاند. بروس هم كه از انگليسيها بريده بود، مدعي خون والاس شد و اسكاتلنديها را به كارزاري ديگر، به نبرد براي كوتاه كردن دست انگليسيها فراخواند. دورش جمع شدند. به جنگ رفتند. اما كار، چنان كه او نقشه كشيده بود پيش نرفت. فريب خورد و بخشي از سپاهش را در شبيخون انگليسيها از دست داد. عقب نشست. شكست خورده بود. شكست بدي هم خورده بود. اما نميپذيرفت كه كارش تمام شده است. باز عزم به جنگ داشت. به اين در و آن در زد و از هركه در دسترس بود كمك خواست. كسي كمكش نكرد. از همه، از كوچك و بزرگ، جواب رد شنيد. حتي چند نفري براي دستگيري و تحويل او به انگليسيها دسيسه چيدند. كه البته ناكام شدند. ديگر كسي به او، كه بازندهاي تمامعيار به نظر ميرسيد اميد نداشت. انگليسيها هم در تعقيبش بودند و هر كسي را كه با او اتحاد يا همكاري داشت – يا احتمال ميدادند كه داشته باشد – مجازات ميكردند. براي سرش هم جايزه گذاشته بودند. به ميان سايهها خزيد و مدتي در خفا زندگي كرد. انگليسيها در اسكاتلند ماندند و بيشتر از قبل به مردم محلي – كه اغلبشان واقعا كارهاي نبودند و نقشي در جنگ و شورش نداشتند – ستم كردند. مطمئن بودند كه كار بروس را يكسره كردهاند، اسكاتلنديها را سرجاي خودشان نشاندهاند و از مشتي روستايي باقيمانده هم واكنش خطرناكي برنميآيد. مالياتها را بيشتر كردند، حيوانات اهالي را به غنيمت برداشتند و عمارتهاي اربابي چند خانواده قديمي را از صاحبشان گرفتند. كارد انگليسيها از پوست و گوشت اسكاتلنديها گذشت و به استخوانشان رسيد. شايعاتي از چند درگيري كوچك در گوشهوكنار دهان به دهان شد. بروس نيز از دل سايهها بيرون زد. گام به گام پيشروي كرد. قلعهها را يكي پس از ديگري گرفت و دستههاي پراكنده سپاه انگليس را مغلوب و متواري كرد. پيروزيهايش كوچك بودند، اما همين پيروزيهاي كوچك آن تصوير بازندهاي را كه از او در ذهنها ساخته شده بود تغيير دادند. دوباره به او اميد بستند. بسياري، حتي آنهايي كه قبلا به دعوتش نه گفته بودند، دورش جمع شدند. چند عمليات موفق ديگر را به اجرا گذاشت و سرانجام در نبرد بنكبرن (ژوئن 1314) به بزرگترين پيروزي عمرش رسيد و دشمني را كه به عزم نابودياش آمده بود مجبور به عقبنشيني كرد. اما جنگ، حتي با عقبنشيني فاجعهبار انگليسيها به پايان نرسيد. شنيد كه براي جنگ بعدي آماده ميشوند و هرگز استقلال اسكاتلند را نميپذيرند. پس جبهه درگيريها را گستردهتر كرد و به آن سوي مرزهاي اسكاتلند دست انداخت. بعد در نيمه اكتبر 1322 در نبردي خونين، كه از آن به نبرد بيلند (The Battle of Byland) ياد ميشود سپاه پرشمار ادوارد دوم را، اينبار در خاك انگليس فروشكست. با شاه بعدي انگليس هم جنگيد. درنهايت، آنان كه از مقابله با او عاجز شده بودند، حكومتش را به رسميت شناختند.