روبيو؛ سخنگوي كدام غرب، كدام تمدن
مقصودش يكسانانگاري اين شخصيتها نيست، بلكه يادآوري ميكند ميل به بزرگي، به تنهايي فضيلتي اخلاقي نميآفريند.
فوكوياما سپس ترامپ را نمونهاي از ميل مهار نشده به برتري توصيف ميكند؛ رهبري كه به باور او، بيش از كيفيت داوري ديگران، در پي ستايش و ثبتنام خويش در تاريخ است.
اينجاست كه اختلاف فلسفي به مسالهاي سياسي تبديل ميشود. دولت ترامپ خود را مدافع تمدن غرب معرفي ميكند، اما منتقدان ميپرسند رفتار آن تا چه اندازه با ارزشهايي سازگار است كه غرب مدرن مدعي پاسداري از آنهاست؟ سخنان ترامپ درباره گرينلند و كانادا، فشار بر كوبا و تغيير نام خليج مكزيك در اسناد رسمي امريكا، هر چند از نظر ماهيت و پيامد يكسان نيستند، نشانههايي از برجسته شدن زبان قدرت، مالكيت و برتريجويي هژمونيك در سياست خارجي واشنگتن به شمار ميروند. پيشنهادهاي نامگذاري تنگه هرمز و پهنههاي اقيانوسي نيز اين گرايش نمادين را نمايانتر ميكنند.
نمونه جديتر، عمليات نظامي امريكا در ونزوئلا و بازداشت نيكلاس مادورو در ژانويه ۲۰۲۶ است. دفتر حقوق بشر سازمان ملل متحد اين اقدام را مغاير منشور ملل متحد دانست. درباره كارنامه مادورو و وضعيت حقوق بشر در ونزوئلا ميتوان داوريهاي انتقادي فراواني داشت؛ اما هيچ يك به خودي خود مجوز ناديده گرفتن حاكميت ملي و كاربرد يكجانبه نيروي نظامي نيست. پرسش آن است كه آيا قدرت يك كشور ميتواند جايگزين قواعدي شود كه قرار بوده همه دولتها، بزرگ و كوچك، تابع آن باشند؟
فاصله گرفتن واشنگتن از نهادهاي چندجانبه نيز به اين پرسش دامن ميزند. دولت ترامپ در ژانويه ۲۰۲۶ دستور خروج يا توقف مشاركت امريكا در دهها نهاد بينالمللي را صادر كرد؛ تصميمي كه آن را دفاع از منافع و حاكميت ملي امريكا مينامد. با اين حال، منتقدان نگرانند تضعيف سازوكارهاي مشترك، مناسبات جهاني را بيش از پيش تابع اراده قدرتهاي بزرگ كند.
البته غرب هرگز مجموعهاي يكدست از ارزشها نبوده است. تاريخ آن، هم تاريخ استعمار، جنگ و برتريجويي است و هم تاريخ مبارزه با بردهداري، گسترش حقوق شهروندي و محدود كردن اقتدار حكومتها. يونان و روم باستان نيز تنها ميراثدار كشورگشايي نبودند؛ فلسفه، قانون و تجربه مشاركت سياسي نيز از همان جهان برخاسته است، بنابراين نقد روبيو زماني استوارتر خواهد بود كه از تقابل سادهانگارانه تمدنها فاصله بگيرد و كشمكش ميان سنتهاي متفاوت درون هر تمدن را ببيند.
از همين منظر، ديدگاههاي ديگر متفكران نيز اهميت مييابد. فريد زكريا بر فاصله ميان پيروزي نظامي و دستيابي به نتيجه سياسي تاكيد ميكند.
جان مرشايمر، از منظر واقعگرايي، محدوديتهاي قدرت و پيامدهاي ناديده گرفتن موازنههاي منطقهاي را يادآور ميشود. ولي نصر بر ضرورت شناخت پيچيدگيهاي تاريخي و اجتماعي ايران و منطقه تاكيد دارد و پژوهشهاي تورج دريايي نيز امكان بازخواني تاريخ ايران و يونان را بيرون از روايتهاي يكسويه فراهم ميآورد. اين ديدگاهها الزاما نقد مستقيم سخنراني روبيو نيستند، اما انحصاري بودن روايت او از غرب و مناسبات جهاني را به پرسش ميكشند.
فوكوياما در پايان مقالهاش، روبيو را به يادآوري اصل برابري انسانها در اعلاميه استقلال امريكا فراميخواند. اين يادآوري فراتر از اختلاف دو انديشمند و سياستمدار است. تمدن را نميتوان تنها با شمار پيروزيها، گستره سرزمينها يا قدرت ارتشها سنجيد. معيار مهمتر آن است كه قدرت تا چه اندازه در برابر قانون پاسخگو است و كرامت انسانها، حتي بيرون از مرزهاي يك كشور، به رسميت شناخته ميشود. براي ايران نيز درس اين گفتوگو روشن است. دفاع از تاريخ، استقلال و هويت ملي، نيازي به نفي تمدن غرب ندارد؛ همانگونه كه نقد سياستهاي واشنگتن نبايد به دشمني با ملت امريكا بينجامد. مساله، انتخاب ميان شرق و غرب يا برتري يك تمدن بر ديگري نيست؛ مساله نسبت قدرت با خرد، قانون و كرامت انساني است.
روبيو در آتن از عظمت تمدن غرب سخن گفت و آشكارا كوشيد دولت متبوع خود را نماينده اين خوانش يكسويه از ميراث يونان باستان و تمدن غرب معرفي كند. اما پرسش آغازين همچنان بيپاسخ مانده است: آيا عظمت يك تمدن در توانايي فرمان راندن بر ديگران و تحميل اراده خويش آشكار ميشود يا در قدرتي كه براي خود حد ميشناسد، در برابر قانون پاسخگو است و كرامت و حقوق ديگر ملتها را به رسميت ميشناسد؟