جستاري در پروژه «خيام» رضا لواساني
شناخت از رهگذر فرم
اران ابراهيمي مديسه
نمايشگاه «حضور: خيام از نگاه رضا لواساني» 17 مهر، در بنياد لاجوردي افتتاح شد. نخستين مولفهاي كه در مواجهه با اين آثار ذهن را به پرسشگري واميدارد اين است: چرا خيام؟ زيرا در اين آثار هيچ رابطه مستقيم يا يك به يكي با رباعيات ديده نميشود. چرايي اين گزينش را بايد در جاي ديگر جست؛ در نگريستن دوباره به خيام؛ نه به عنوان موضوع، بلكه بهمنزله روش. در خوانش پيشنهادي اين متن، شعر خيام انحرافي از علم او نيست، بلكه صورتي ديگر براي انديشيدن است كه به موازات علم به دنبال پرسشگري و كسب شناخت معتبر از جهان است.
با چنين خوانشي ميتوان گفت كه براي خيام، رباعي امكاني بود تا قطعيت دانش عقلاني را در كنار عدم قطعيت تجربه زيسته بيازمايد؛ لواساني نيز با تأمل در فرم و ماده، ميراث بصري گذشته را در نسبت با زيست معاصر خود محك ميزند. پيوند ميان اين دو را شايد بتوان در تعهدشان به كسب شناخت از رهگذر فرم يافت؛ رويكردي كه در آن مديوم تنها محمل انديشه نيست، بلكه فعالانه در شكلگيري آن مشاركت دارد. از اين منظر، هنر براي هر دو نه صرفا بيان شناختي پيشين، بلكه بخشي از خود فرآيند شناخت است.
در «پروژه خيام» هر اثر حاصل مشاهده طولاني، تجربه پي در پي، تكرار سنجيده و بازنگري مداوم است. لواساني عموما يك واحد بصري را به اصل زاينده تصوير بدل ميسازد؛ رفتار آن را در بسترهاي گوناگون ميآزمايد و دگرگون ميسازد تا امكانهاي متنوع آن را استخراج كند. در اين فرآيند ادراك، شناخت و ساخت همزمان و دوشادوش يكديگر پيش ميروند.
يكي از مهمترين ميدانهاي كسب شناخت براي لواساني تاريخ هنر است. او تاريخ هنر را نه براي يافتن موضوع يا وامگيري نقوش، بلكه براي فهم چگونگي ادراك بصري و ساخت اثر توسط هنرمندان گذشته مطالعه ميكند. در اين مواجهه، او در مقام هنرمندي ايراني با حساسيت بيشتري به راهكارهاي برخاسته از ميراث بصري اين سرزمين توجه دارد. آنچه از اين ميراث به كار ميگيرد، نه باورها، نمادها يا صورتهاي تثبيت شده آن، بلكه زيرساختهاي تفكر بصري است؛ ساختارهايي كه هنوز ميتوان با آنها انديشيد و به امكانهاي تازهاي براي فرم دست يافت. آثار او نه بازگشتي به گذشته و نه گسستي از آن، بلكه گشايشي در دل آنند.
در ميان اين زيرساختها، هندسه جايگاهي اساسي دارد. در اين آثار، شبكههاي تكرارشونده با ساختارهاي هندسي در مقياسي گستردهتر پيوند مييابند؛ هندسه هم سازمان دروني اجزا و هم نسبت ميان آنها در كل اثر را سامان ميدهد و فضا از نحوه امتداد و پيوند شبكهها و تداخل و تودرتويي ساختارها پديد ميآيد. لواساني با آزمودن جايگشتهاي اين ساختارها، هندسه را به ابزار كاوش در تاثير نسبتها و همنشيني اجزا در كليت اثر بدل ميسازد.
در تداوم همين شيوه انديشيدن، لواساني گامي ديگر برميدارد: انتقال تفكر هندسي از سطح به درون ماده. در مجموعه «خيام» كاغذ ديگر پسزمينهاي منفعل براي طراحي نيست، بلكه خود اثر و پيششرط انديشيدن به خلق فضاست. هندسه نيز ديگر طرحي نيست كه در ذهن يا بر سطح كاغذ نقش ميبندد، بلكه رفتاري است در خود ماده؛ حالتي از بودن كاغذ.
با كنار گذاشتن آگاهانه ابزارهاي متعارف، آفرينش با گسستن پيوستگي سطح آغاز ميشود: با فشار فيزيكي سوزن و شكافتن پوسته كاغذ. آنچه مرزهاي اين كنش را تعيين ميكند، مقاومت كاغذ و اندازه ابزار است. هنرمند كمترين متغيرهاي مادي را به خدمت ميگيرد: سطوحي تكرنگ، ابعادي همسان و ابزاري واحد. اين برابرسازي شرايط مادي، نقش ساختار دروني اثر را در پيدايش تفاوتهاي ادراكي برجسته ميكند.
رفتار ماده زير فشار شكافته شدن، منافذي با برآمدگي جزيي پديد ميآورد. هر منفذ تغيير اندكي در عمق و روشنايي ايجاد ميكند و سطح صاف را به نقشهاي لمسي بدل ميسازد كه با تابش نور، به هزاران ريزسايه جان ميبخشد. اين سايهها ترسيم نشدهاند، بلكه پيامد طبيعي خود فرآيند ساختاند. اينچنين ساختار بصري ثانويهاي به اثر اضافه ميشود كه حاصل عملكرد نور است؛ نوري كه به جاي رنگدانه عنصر مولد تصوير است. حاصل، سازهاي است از نسبت مادي ميان كاغذ، منفذ و نور. در اين وضعيت، سطح كاغذ عملكردي سهبعدي مييابد و آنچه از دور مسطح مينمايد، در واقع سازهاي فضامحور است.
لواساني ماده را نه صرفا ابزاري براي بيان، بلكه همكار انديشه ميداند؛ همچون نيرويي كه شناخت را تا عرصه تماس و تجربه گسترش ميدهد. آنچه پيشتر در طرح يا ذهن سامان مييافت، اكنون در تماس مستقيم با مقاومت و شكنندگي ماده آزموده و دگرگون ميشود. منطق هندسي از خلال كنش و واكنش با خود ماده تحقق مييابد و ساخت، بخشي از فرآيند طراحي ميشود. او هندسه را در مقياسي انساني، تجربي و آسيبپذير به كار ميگيرد. هدف نه نمايش اقتدار نظم، بلكه آشكار ساختن فرآيند شكلگيري آن در عرصه عمل است؛ ايجاد نظمي كه خطا و محدوديت را به عنوان بخشي از ساختار ميپذيرد.
با اين همه، دگرگوني كاركرد هندسه پيوند ساختار اين آثار با ميراث بصري گذشته را از ميان نميبرد. لواساني دستور زبان هندسي اين ميراث را به كار ميگيرد، بيآنكه معاني نمادين پيشين را همچنان بر كاركرد آن حاكم بگرداند. تداوم همين قواعد ساختاري است كه سبب ميشود، با وجود رويكرد معاصر لواساني به طراحي، ساختار آثار همچنان بتواند حافظه تاريخي مخاطب ايراني را به تحرك وادارد.
براي مخاطب، بازشناختن اين پيوند، فرآيند دريافت اثر را متوقف نميسازد. نظم هندسي در ماده تحقق يافته است، اما نحوه نمايان شدن و ادراك آن، با تغيير فاصله، زاويه ديد و چگونگي تابش نور دگرگون ميشود. دريافت اين تفاوتها نيازمند درنگ، تعامل و بازگشت نگاه است. مخاطب با بررسي نسبت ميان هندسه، كاغذ و نور، چگونگي نمايان شدن صورت ديده شده را درمييابد. از اين رو است كه مواجهه با اين آثار را ميتوان گذاري از اتكاي صرف بر آموزههاي پيشين به تجربه مستقيم اثر در نظر گرفت.
اينچنين تجربه اثر به تأمل در ديدن بدل ميشود؛ تجربهاي در مرز ديدن و فهميدن. دريافت معنا نيز با نحوه نگريستن گسترش مييابد. ميتوان گفت اين آثار با به تعويق انداختن آشكارسازي كامل خود، تأمل، زمان و كنش ديدن را به ارزشهايي زيباييشناختي بدل ميسازند و شناخت از رهگذر فرم، در كنش ديدن نيز امتداد مييابد.