اِلن سيكسو
ترجمه: ماهان تيرماهي
در ۲۹ ژوئن ۱۹۸۴، آنك روزِ آخرين صحنه، سيلِ اشكم روان بود از گونه. روز خاكسپاري او بود. خودم را بيرون از جمعيتي ميبينم كه نميبينمشان، آن درون است او. منتظرش هستم تا بيرون بيايد. حالا دارد ميآيد. چه ميبينم از او: آخرين فرمِ او. آنچه ظاهر ميشود، پيكري از چوبي روشنرنگ است؛ آخرين جامه او. با ديدن تابوتش، شرحهاي از قلبم ترك خورد. سيل اشكهايم است كه بيرون ميجهد. بايد بگويم كه شرمسار بودم؟ بيشك من تنها كسي بودم در جمع عزاداران كه سيلِ اشك ميگريستم، بيآنكه ياراي بندش را بدارم. از دلِ توفان اشكها هيچ نميديدم، جز پيكر خشكيدهاي از چوبي روشنرنگ و بر اين پيكر چوبي، پُرزِ غريبِ رُزهاي مستور را ميبيني. من اين اشكها را خوب ميشناسم. همان اشكهايي هستند كه هر بار آن موجودي كه به جابرانهترين شكل قلبم را شرحهشرحه ميكند و بر صحنه جهان ظاهر ميشود، روح مرا با خود ميبرند؛ هم اوست اين موجود: آنك عروسك خيمهشببازي. آنچه مرا رنجاند و از خود بيخود كرد، فقط حسِ فقدانِ جبرانناپذيرش نبود. رويت دقيق و باشكوهِ تماميتِ وجود و تمام تاريخ ميشل در آن تنِ فرجامين بود: بيقدرتي قدرت. بدينسان رفت در هيات روحي محبوس و گُسليده. مردي مختصر كه خلاصه خود بود.
كنشگري تابآوري
من و ميشل فوكو كارهاي زيادي كرديم، بازي كردم با او، جدا با او در تئاترِ زندگي بازي كردم. ما شخصيتها و ناظراني بوديم در نمايشي كه هماره از ما فراتر ميرفت. ما ميدانستيم كه محصور هستيم و خروجيها را ميجستيم، هر كدام به روشِ خود. بايد چند صحنه از آن لحظههاي مكاشفه را احضار كنم، در داستاني كه از ۱۹۶۸ تا همين آخرين صحنه هدايتگر دوستي ما بوده است.
ميان ما، همواره مساله آزادي و زندان، مساله كنشگري و رنج كشيدن، پيكاري به پا كردن، چيره شدن و شكست در كار بود. در 1968 به او پيشنهاد كردم تا در آزادسازي دانشگاه فرانسه به من و تعدادي از رفقا بپيوندد -و بايد اينجا اذعان كنم كه ژاك دريدا، رفيق گرمابه و گلستان من، مشاور و شريك جرم من، همواره درگير انقلابهايي بود كه ما در آن دوره ميكوشيديم تا به انجام برسانيم. وظيفه من، نظارت بر راهاندازي دانشگاه تجربي بود و ژاك چون من، خواهان اين بود كه اگر قرار است [ايده] دانشگاه به ثمر برسد، ميشل فوكو بايد بخشي از اين ماجرا و در خط مقدم آن باشد.
با اين همه، درست در همان لحظه، ميشل كه از جو دانشگاهگرايي فرانسه به خشم آمده بود، در شُرفِ گريز از آن مينمود. من در چند كلمه، كلياتي از اقدامات فوقالعادهاي را كه ميتوانستيم به انجام برسانيم برايش توضيح دادم و او بيهيچ تعللي قبول كرد. ميان ما هرگز تعللي در كار نبود.
از همين اولين «بله» ميان ما همبستگياي زاده شد، رفاقتي و بيدرنگ پيمانِ پيوندي: در آنچه پس از آن رخ داد، به ندرت نبردي بود كه خود را در آن هم نيرو نيابيم. در 1968، ميشل در آستانه تبعيد بود، از تونس آمده بود تا از امپراتوري مذكرمآبِ فرانسه بگريزد و اين زماني بود كه من بازويش را گرفته بودم تا كمي بيشتر نگهش دارم، آن هم در اين كشوري كه داشت خودش را فلج ميكرد، اما در آن انسانهاي قدرتمندي زيسته بودند، ناخدايانِ انديشه، محرومانِ صحنه و محرومانِ خودمختاري؛ ژاك دريدا، ژيل دلوز، ليوتار و بسياراني ديگر كه پراكندند و چنان چون اقليتي شدند بر سر اين انفصال، خود را بر كلك [دانشگاهِ] ونسن يافتند.
بلافاصله پس از آن، گروه اطلاعرساني زندان شكل گرفت. بايد شادي را در ميانه دهشت تجسم كرد؛ بدانسان كه ما پيش رفتيم -تني چند بوديم، يكسر ديوانه و نترس- تا خشممان را در مقابل زندانها نعره بزنيم. اين تئاتري بود كه در آن شهر به نمايش درميآمد: ميشل، خيالبافي است كه خيالهايش را برونريزي ميكند. اين ضرورت بر ما چنان اظهرمنالشمس بود كه ديگر موانع را نميديديم. من همچون كسي كه عازم مدرسه يا دريا باشد، به گروه اطلاعرساني زندان «پيوستم». چه لذت بيتكلفي! دو صحنه داريم اينجا؛ بر حسب تصادف، اجراي 1789 اثر آريان منوشكين را ديده بودم (آن زمان او را نميشناختم) و به ميشل گفتم: [بيا] برويم سري به او بزنيم. تئاترِ سياسي تو به تئاتر او نياز دارد. صحنه سه نفرهمان را به ياد دارم. اين اتفاق خيلي سريع رخ داد. اين نيروهاي حياتي يكديگر را شناختند و به هم پيوستند. آريان، بازيگرانش و من، «نخستين نمايشِ» ماجراجوييمان را خلق كرديم. يك بداههپردازي چهار دقيقهاي بود براي تجسمبخشي به كار ميشل، در خيابانها، چراكه بايد به خاطر داشت كه انديشه ميشل فوكو هماره به خيابان كشيده ميشد و در برابر ديوارها ميايستاد؛ از دل كتابها بيرون ميدويد و شكل من و تو ميشد. ما هرگز فرصت اجراي آن نمايش چهاردقيقهاي را نداشتيم: هنوز ون [-ِ پليس] كه جُزامِ شرمبارش در دلِ پاريس غنوده، در مقابل زندانِ سانته توقف نكرده بود كه بازيگران صحنه را خالي ميكنند و پليسها سر ميرسند، بالا سرِ آنها، بالا سرِ ما و چه پليسي! پليسِ دهه هفتاد، سرشار از خشم، تا بُنِ دندان مسلح كه از پشت سپرهاشان وحشيانه ميزدند. گروه اطلاعرساني زندان يك گروه غيررسمي بود، هيچ فشاري براي پيوستن يا مثلا ساز و كار فرمايشي نداشت، نه هنگي، نه تشكيلاتي، نه سربازگيري، نه قانوني و نه اقتداري، تنها الهامي بود و آرماني. ما با خواستهها و مصلحتهاي مشترك به گروه اطلاعرساني زندان پيوستيم، يك جاذبه، يك رويا، يك طغيان ما را گرد هم آورد؛ كالبدي پيچيده و چندرنگ كه ميشل، روحِ آن بود. نميتوان گروهي آزادتر از آن به تصور آورد كه جبر و فشار كمتري در آن راه يابد.
درس بزرگ فلسفه
مگر ماها چند بازيگر بوديم كه نميدانستيم در نمايشي بازي ميكنيم كه ميشل نميدانست نويسنده آن است؟ قريب پنجاه نفر [ميشديم]؟ ما عروسكهاي خيمهشببازي رازآميزِ يك ايده والاتر بوديم كه انسجامِ نهان و عتيقش را نميديديم. آيا متوجه اين بوديم كه داشتيم متواضعانه اما به شوق، يورش به قلعه باستيل را از سر ميگرفتيم؟ گمانم نيست كه فكر ميكرديم؛ اين بداهتِ زندگي بود كه ما را پيش ميبرد، مصائبِ فوكو [بود]. در خاتمه اين رزمنامه خُرد، لحظههاي مكاشفه ديگري در كار بود: يك روز در نشستي اتفاقي افتاد؛ گروهِ كوچك خيالبافان كه گاهگداري گرد هم ميآمدند تا براي اقدامات بعدي تدبير كنند (به عبارتي براي شهربندي بعدي، هماره گستاخ و بلاقدرت، براي زندانهاي مختلف فرانسه) و نشريههاي مبارزاتي كه شارحِ وضعيتِ شرمآور آن دژها و شرايط زندانيان بود. اين روز، روزِ شگفتي بزرگِ من بود: ميشل خطاب به ما موضوع اقدام بعدي را اينطور طرح كرد: اگر الان بخواهيم تئورياي (يا تحليلي) از عملمان را صورتبندي كنيم چه ميشود؟ ما دويدهايم، جنگيدهايم، سخن راندهايم، خيابانها و ديوارها ما را [به خود] ديدهاند و حالا بياييد سراغ علتِ تمام اين پيامدها برويم. من به معناي واقعي كلمه كنار خودم نشسته بودم، در شوك و فكري بودم [كه]: تو اينجا چه ميكني؟ چرا اينجايي؟ درسِ بزرگِ فلسفه حاضر همين بود: آن استاد، آن رييس، برگشت تا جوياي علت كنش شود! سرگشته بودم! مني كه باور داشتم ميشل همه چيز را از پيش ميدانسته! يكي از حاضران، در ميانِ افراد حاضر، به كمكم آمد و جاي من پاسخ داد: مگر من هماره راجع به زندان ننوشته بودم و در زندان نبودم، همچون نخستين جمله نخستين كتابم «درون» كه دال بر آن است؟ هرگز بدان نينديشيده بودم. به آني با بارقهاي، يكجور زنداني ذاتي در هر يك از خودمان ديدم. از ميشل آغاز ميكنم، هم او آزادترين و زندانيترين انديشنده. مدت كوتاهي پس از آن، ميشل كليدهاي عمل را به نسل بعد سپرد، نسل زندانيان سابق، زيرا عملي كه به يك نهاد تبديل ميشود، خيلي زود به يك زندانِ بلااعتراف تغيير مييابد. ميشل در تقلا بود تا ميلههاي بيروني و دروني را جابهجا كند. گفتم آزادترين و زندانيترين. اين هماره تجربه من بود، در آن نخستين حلقه شيرينِ صميميت. ما عاشق بوديم، ما عاشق يكديگر بوديم، ما از عشق با هم حرف ميزديم. يك روز تابستان در محضرش زدم زير گريه، در سوگِ عشق بودم. اين را ميگويم، چون فضايي داشتيم كه باهم بگرييم. بعدها فكر كردم كه موهبتي بود اينكه به ما الهام شد، او با من، من با او، چون رحمتي از راز انتخابهاي عاشقانهمان، انتخابهايي كه انتخابشان نكرده بوديم بلكه [آنها] ما را انتخاب كرده بودند. شنيدم كه با فراق از بهشتِ عشقهاي «كودكانه» ميگفت، به تعبيري از عشقهاي لذتوار، بيسركوب، بدون منع. پيش چشم من، روياي آزادي گواراي برخي جوامع امريكايي را ميپروراند (در قياس با طنزِ عبوسِ بورژوايي فرانسوي، چشمانداز كاليفرنيا برايش همچون بئاتريس براي دانته ميدرخشيد.) ميشل در عصري زندگي ميكرد كه اكنون گذشته است، اما هنوز ميراثدار قرن نوزدهم بود؛ عصري كه به طرزي هولناك با ممنوعيتهاي يهودي- مسيحي نشانگذاري شده بود. او با لطافتي دوستداشتني درباره دانيل، جواني كه دوستش داشت، با من سخن ميگفت. با ظرافت و قدرت، از نازكسرشتي دانيل سخن ميگفت. با حجب و حيا از فرهيختگي او حرف ميزد. طبيعتا اين از تعارض فراتر ميرفت؛ نه در اين سو بود و نه در آن سو، بلكه فراتر بود، زيرا عشق در ميان بود. ما در جبهه عشق بوديم؛ تنها جبههاي كه يك نهاد نيست.
افسونهاي زندگي از دست رفته
بازگرديم به عروسك خيمهشببازي. اشكهايي كه شناختم، اشكهايي هستند كه از عميقترين و رازآميزترين رازهاي روح من ميآيند.
آنها قيام ميكنند. همان اشكهايي هستند كه در اكتبر ۱۹۹۶ در واشنگتن غافلگيرم كردند. بر حسب اتفاق، به خاطر كنفرانسي از انجمن فلسفي، در آن شهر بودم. از جمع گريختم: به نشنال مال رفتم تا...
جايگاه باشكوه پروژه نامهاي لحاف چهلتكه يادبود ايدز را ببينم. رفتم تا آن لحاف را ببينم. اما آيا آنچه را رخ داد، ميتوان ديدن ناميد؟ مدت زيادي در امتداد اين بلوار، با آن قرينههاي عجيبغريبش، قدم زدم؛ نوارهاي عظيم، اين پيشصحنه اندكي وحشي كه به بارگاهِ سفيد قدرت ميرسد. روز بسيار زيبايي بود، همانطور كه هميشه در ايامِ تراژدي داستان چنين است. كمكم سر و كله آدمها پيدا شد. معلوم بود كه به دلايل شرايطمحور (دلايل مالي، كمبود فضا، مشكلات بقا) اين چيز براي آخرين بار در اينجا به نمايش گذاشته ميشود. نميدانم چه چيزي مرا به جلو هل ميداد. شايد فكر كرده بودم از سر كنجكاوي است. سرانجام، پس از شدت، فرجي حاصل آمد و به آستانه رسيدم. عظمتي بود چون اقيانوسِ درون. اين اقيانوس سازمانيافته بود. يك قطعه هنري بود، چنانكه خوب ميدانيم. مربعهايي از پارچه با ظرافت در كنار هم قرار گرفته و به هم دوخته شده بودند. هر مربع چيزي بهماهُو بود، موجودي، اثري هنري، محرابي. داستاني را روايت ميكرد، چنانكه ميدانيم. هر تكه پارچه نامي داشت. دوستان، خانواده، عشاق، پيرامون اين نام در اين پارچه گرد هم آورده شده بود. اين نام همچنين سني داشت. چنانكه ميدانيم. ميدانيم و در عين حال هيچ نميدانيم.
ميان آن موجودات قدم ميزدم، ميان آن هزاران و هزار عزيزِ دل، آن چهلوچهار هزار كودك بازگردنده. نسيمي سينههاي اين پارچهها را به نفس كشيدن واميداشت. دوستان و غريبهها به ديدار اين آدمهاي بيهمتا ميآمدند. هزاران و هزاران جاني كه با نشانهها پاسخ دادند كه مردگانِ خود را با آهي بركشيدند كه عليه فراموشي و غفلت متحد شدند، افسونهاي زندگي از دست رفته خود را احضار كردند. كمكم حس كردم اشكها در بدنم دارند راهي باز ميكنند. هرگز نديده بودم اين همه مرده، در فراخوانِ عشق، با هم بازگردند، چراكه بايد گفت كساني كه آنجا بودند، ايستاده يا غنوده، يك هدف مشترك داشتند: عشقي كه هرگز تسليم نميشود. مردي درشتاندام وقتي به چهره پارچهاي نامي نگاه ميكرد كه در بيستوهفتسالگي مرده بود، لبخندي حزنآلود زد. پرسيدم: پسرتان است؟ گفت: بله. از تگزاس آمده بودند. پدر و پسر. تمامِ اينها به شكلي هولناك معجزهآسا مينمود؛ بزرگترين، لطيفترين، سرسختترين كتابهاي زندگي مردگان. ديگر نميتوانستم جلوي اشكهايم را بگيرم. براي چه كسي گريه ميكردم؟ براي مردگاني كه بسيار مقتدر بودند، مردگاني در اوج زندگي، بسيار جوان و به يك معنا مردگانِ زندگي. همهشان كودكاني، عاشقاني. هرگز براي ميشل اين همه نگريسته بودم. براي آن ميشلِ ديگر هم گريه كردم؛ ميشل دو مونتني، نخستينِ اين دلباختگي كه به مرحمتي چنين غالبا نكوهش شده دست يافته بود؛ كسي كه اِتيين دو لا بوئِسي را بيش از هر موجودي در جهان دلباخته بود، «از آن رو كه او، او بود - از آن رو كه من، من بودم»؛ آنچنان يگانه و تمامعيار كه جانها در يكديگر درهم ميآميزند و يكي ميشوند، با آميزهاي چنان جهانشمول كه يكديگر را محو ميكنند و ديگر نميتوانند درزي كه آنها را به هم پيوند داده بود، پيدا كنند.
مونتني بازمانده ميگويد: «پيش از آنكه يكديگر را ديده باشيم، با نامهايمان يكديگر را در آغوش گرفتيم.»
يك زندگي يك شعر
و چنين بود كه در واشنگتن آن در آغوش گرفتن بيشمار نامها را ديدم كه او را به نامِ ميشل ميخواندم، اما هر نام يك زندگي و يك شعر بود.
چنانكه هرگز نگريسته بودم، گريستم؛ گمشده در حيرتي اندوهبار، در پيشگاهِ اين دگرگوني جادويي خاطره به ارتشي فروتن از عروسكهاي خيمهشببازي. آنك باد، آنك گامهاي بازديدكنندگان، آنك هوا و آنك نور انديشه آنها را با حضوري فراانساني به حركت درميآورد. آنها با حركتهاي جزيي سخن ميگفتند. گريخته از تابوتها، از زندانها، از پيشداوري، از مجازات؛ حاملان آزادياي تراژيك.