زخم بر زخم
محمد خيرآبادي
«بادكنكهاي زيبا رو به خدا بالا ميروند و نميرسند. عجيب اينكه هر روز صبح (در بيروت سال ۱۹۵۸) آن بادكنكها را با خود در خيابانهاي شهر ميگرداند تا بر لب رهگذراني كه ميلي به لبخند ندارند، بذر لبخند بكارد. من هم دوست داشتم همه بادكنكها را بخرم و در فضا آزادشان كنم، اما هر بار مطمئن بودم مالك الحوراني كه نام مستعارش بود و بيش از هر كس ميشد به او اعتماد كرد، اين بادكنكها را فقط به بچهها ميدهد كه معناي چيزها را قبل از آزاد كردن شان بهتر ميفهمند. طوري كه آن بادكنكها مثل بيخانمانها ميشوند، آزاد، اما غرق در غم و اندوه. بعدها كه ددلاره حوران دوردست، زادگاه مالك شناخت پيدا كردم، معناي سرگردانيمان در شهري نوپا در اواخر دهه پنجاه را فهميدم.»
ورشو چندي پيش
نوشته احمد محسن
جنگها تمام ميشوند ولي آدمها هيچ وقت واقعا از درون آنها بيرون نميآيند. جنگ از روي خيابانها و خانهها رد ميشود، اما بعدتر در حافظه، در روابط خانوادگي و در هويتي كه آدمها سالها براي ساختن و پيدا كردنش تلاش ميكنند، به زندگي ادامه ميدهد. «ورشو چندي پيش» داستان همين ادامه يافتن ويراني است. روايتي ميان دو شهر، ورشو و بيروت و ميان دو نسل. ژوزف (يوسف) بازمانده اردوگاههاي مرگ، از جهنم جنگ جهاني دوم جان به در ميبرد و به خاورميانه ميرسد، اما اين حقيقت سنگين و ظالمانه كه رهايي از يك فاجعه، به معناي رسيدن به آرامش نيست، توي صورتش ميخورد. سالها بعد، نوهاش در جهاني در حال بزرگ شدن است كه هنوز از جنگ، خشونت و بحران هويت زخم دارد. او در جستوجوي ريشههاي خود، به گذشته برميگردد؛ به شهري كه قبل از تولدش بخشي از سرگذشت و سرنوشت خانوادهاش بوده است. «خانهاي نداشتم، جنگ خانههاي قديميمان را بلعيده بود... پيانو سر جايش بود. خانهها همه همزمان مينواختند، همزمان درد ميكشيدند. پيروزمندانه به پيانوي غبارگرفته خيره شدم. پيانو از قصد آنجا جاسازي شده بود تا به پيرمردي چسبيده به پيادهروها بدل نشوم.»
سوال اصلي اين نيست كه آدم به كجا تعلق دارد؛ سوال اين است كه وقتي واقعيت تاريخ، خانه و خانواده را از معنا تهي كرده، اصلا چگونه ميتوان به چيزي تعلق داشت؟ خانه را كه از تو بگيرند و خانواده اگر از هم بپاشد، چه دستاويزي باقي ميماند؟ و اين پرسش كه آيا رنج، تناسخ دارد و در شكلهاي تازه متولد ميشود؟ چرا آدمهايي كه روزي قرباني خشونت بودهاند، در جغرافيايي ديگر با خشونتي تازه روبهرو ميشوند؟ چرا مرزها عوض ميشوند، نامها تغيير ميكنند، اما انسان همچنان ميتواند ديگري را از حق زندگي، خانه و هويت محروم كند؟ محمود درويش در قطعه شعري ميگويد:
كيف بنيت نفسك؟
جرحاً علي جرح!
(پرسيد: خود را چگونه ساختي؟
گفت: زخم بر زخم!)
احمد محسن، نويسنده لبناني با كنار هم گذاشتن ورشو و بيروت، گذشته و حال، نشان ميدهد كه جنگ صرفا كشتن آدمها نيست، بلكه نابود كردن امكان تعلق داشتن است. خيليها در جنگ كشته نميشوند و زنده ميمانند، اما ديگر نميدانند كجا خانه آنهاست، به كدام گذشته تعلق دارند و چگونه بايد آيندهاي براي خودشان تصور كنند. «ورشو چندي پيش» يادآوري ميكند كه هيچ جنگي فقط به زمان خودش تعلق ندارد. هر جنگ، چيزي از آينده را هم زخمي ميكند. درست مثل تركشهاي باقيمانده در تن مجروحان جنگ كه به هيچ عقبنشيني و آتشبس و توافق و معاهدهاي پايبند نيستند و هر روز و هر سال، ميكرومتري و ميليمتري پيشروي ميكنند.
«با خيره شدن به اين مرد كه خيلي شبيه او هستم، داشتم مطمئن ميشدم كه او ميتوانست پيانونوازي بهتر از من باشد و در همان حال اعتراف ميكردم كه مبارز خوبي نيستم و بلافاصله فرار خواهم كرد. پدرم در تصوير بيستويك ساله بود و من امروز به سي سالگي رسيدهام. دلم براي چيزي تنگ شده كه نميدانم چيست. دلم براي پدرم تنگ شده.»
[اين داستان با ترجمه ستار جليلزاده از سوي نشر افق منتشر شده و در فهرست بلند جايزه بينالمللي بوكر عربي سال ۲۰۱۶ قرار گرفته است.]