راه دشوار اصلاحات
اصلاحطلبي بازگشت به جامعه، آزمون اعتماد عمومي
مريم انجمروز
مساله امروز اصلاحطلبي در ايران، صرفا بازگشت به قدرت يا حضور دوباره در رقابتهاي انتخاباتي نيست؛ مساله اصلي، بازسازي رابطهاي معتبر با جامعه است. هيچ جريان سياسي نميتواند تنها با اتكا به پيشينه تاريخي، شعارها يا دستاوردهاي گذشته، جايگاه خود را حفظ كند. اعتبار سياسي زماني تداوم مييابد كه مردم بتوانند ميان مطالبات خود و عملكرد جريانهايي كه مدعي نمايندگي آنان هستند، نسبتي روشن و ملموس ببينند. پرسش اساسي اين است: آيا اصلاحطلبي هنوز ميتواند صداي جامعه را بشنود و خواستههاي آن را به برنامهاي روشن و امكانپذير براي تغيير تبديل كند؟
جامعه ايران در سالهاي گذشته دستخوش تحولات عميق اجتماعي، فرهنگي و نسلي شده است. انتظارات شهروندان از آزادي، عدالت، مشاركت سياسي و كيفيت زندگي تغيير كرده و تجربههاي انباشته آنان، نگاهشان را به سياست و وعدههاي سياسي دگرگون ساخته است. بخشهايي از جامعه ديگر با همان زبان و روشهايي ارتباط برقرار نميكنند كه در دورههاي پيشين اميدآفرين بودند. در چنين شرايطي، تكرار ادبيات گذشته، بدون بازنگري در راهبردها و شيوههاي عمل نميتواند فاصله ميان جامعه و سياست را كاهش دهد. مساله، تغيير جامعه نيست؛ مساله، توانايي سياست براي فهم اين تغيير است.
اين فاصله را بايد در زندگي روزمره مردم جستوجو كرد؛ در دشواريهاي معيشتي، نگراني نسبت به آينده، محدوديت فرصتهاي پيشرفت و احساس كماثر بودن مشاركت سياسي. براي بسياري از شهروندان، پرسش اصلي ديگر صرفا اين نيست كه كدام جريان در انتخابات پيروز ميشود، بلكه اين است كه نتيجه رقابتهاي سياسي چه تاثيري بر زندگي، حقوق شهروندي و امكان ساختن آيندهاي بهتر خواهد داشت. اميد زماني معنا پيدا ميكند كه افق تحقق آن قابل تصور باشد و مشاركت هنگامي ارزش خود را حفظ ميكند كه شهروندان بتوانند اثر آن را در تصميمگيريها ببينند.
از همين رو، اعتماد عمومي با دعوت مردم به صبوري يا تكرار مفاهيمي چون اميد و اصلاح بازنميگردد. اعتماد محصول صداقت، پاسخگويي و عملكرد قابل ارزيابي است. هر چه فاصله ميان وعده و عمل بيشتر شود، بازسازي اين سرمايه دشوارتر خواهد شد. اصلاحطلبي نميتواند صرفا بر اعتبار گذشته تكيه كند؛ بايد نشان دهد امروز چه راهحلي براي مسائل جامعه دارد و چگونه ميخواهد ميان مطالبات شهروندان و امكانات واقعي تغيير پيوند برقرار كند.
البته ارزيابي وضعيت اصلاحطلبي بدون توجه به محدوديتهاي ساختاري سياست در ايران، منصفانه نيست. محدوديت رقابت سياسي، دشواري فعاليت حزبي و اختيارات محدود برخي نهادهاي انتخابي، بر امكان تحقق وعدهها تاثير ميگذارند. نميتوان از جريانهاي سياسي انتظار داشت مسووليت تمام مشكلاتي را بپذيرند كه ابزار و اختيار حل آنها را ندارند. با اين حال، اين محدوديتها نبايد به توجيهي دايمي براي ناديده گرفتن مسووليتهاي سياسي تبديل شوند. حتي در شرايط محدود نيز ميتوان درباره انتخاب اولويتها، كيفيت تصميمگيري، صداقت در بيان موانع و شيوه ارتباط با جامعه داوري كرد.
جامعه حق دارد بداند كدام وعدهها عملي شدهاند، چه عواملي مانع تحقق مطالبات بودهاند و جريانهاي سياسي چه سهمي در تصميمها و ناكاميهاي خود داشتهاند. نقد صريح گذشته نشانه ضعف نيست؛ شرط يادگيري و بازسازي است. جرياني كه خواهان اصلاح ساختارهاي سياسي و افزايش پاسخگويي است، بايد نقد و اصلاح روشها و مناسبات دروني خود را نيز به رسميت بشناسد. نميتوان از ديگران پاسخگويي خواست، اما عملكرد خود را از ارزيابي عمومي مستثنا كرد. وفاداري به يك جريان سياسي نبايد به معناي چشمپوشي از خطاهاي آن باشد. اعتماد زماني شكل ميگيرد كه پذيرش مسووليت جاي توجيه مداوم را بگيرد.
يكي از ضرورتهاي امروز اصلاحطلبي، عبور از تعريف محدود سياست به عنوان رقابت انتخاباتي است. انتخابات ابزار مهم مشاركت سياسي است، اما نمايندگي جامعه به روزهاي انتخابات محدود نميشود. ارتباط مستمر با شهروندان، پيگيري مطالبات و ارايه گزارش روشن از عملكرد، مسووليتهايي دايمياند. اگر رابطه با مردم عمدتا در آستانه انتخابات فعال شود، به تدريج كاركرد واقعي خود را از دست ميدهد. بازسازي اعتماد مستلزم آن است كه شهروندان نه صرفا مخاطب پيامهاي سياسي، بلكه در تعريف مسائل، تعيين اولويتها و ارزيابي راهحلها شريك باشند.
در اين ميان، زنان و نسل جوان جايگاهي تعيينكننده دارند. نميتوان آنان را تنها گروههايي دانست كه بايد مطالباتشان شنيده شود؛ بايد امكان مشاركت واقعي آنان در تصميمگيري و تعيين اولويتهاي سياسي نيز فراهم شود. حضور نمادين، بدون اختيار و اثرگذاري، با ادعاي تحولخواهي سازگار نيست. پذيرش تكثر اجتماعي و تحمل صداهاي منتقد نيز ضرورتي انكارناپذير است.
هيچ جريان سياسي نميتواند مدعي نمايندگي جامعه باشد، اما از مواجهه با مطالبات متفاوت يا ديدگاههايي كه با محاسبات كوتاهمدتش سازگار نيستند، فاصله بگيرد.
بازسازي اعتماد به تغييراتي مشخص نياز دارد: ارزيابي مستند عملكرد گذشته، تفكيك موانع بيروني از خطاهاي راهبردي، پرهيز از وعدههاي نامحدود و ارايه برنامههايي روشن و قابل سنجش. شفافيت در تصميمگيري، توضيح صريح محدوديتها و گفتوگوي مستمر با گروههاي اجتماعي ميتواند فاصله ميان ادعا و عمل را كاهش دهد. اين رويكرد به معناي پذيرفتن مسووليت تمام مشكلات كشور نيست، بلكه به معناي پذيرش سهم خود در وضعيت موجود و تلاش براي بهبود آن است. اصلاحطلبي بايد هم محدوديتهاي ساختاري را صريح توضيح دهد و هم درباره عملكرد و انتخابهاي خود پاسخگو باشد.
گفتوگو با جامعه نيز نبايد به انتشار بيانيه، برگزاري نشستهاي محدود يا ارتباط با چهرههاي شناخته شده خلاصه شود. شنيدن تجربههاي گروههاي مختلف اجتماعي، توضيح روشن درباره تصميمها و انتشار گزارشهاي قابل ارزيابي از عملكرد ميتواند رابطهاي پايدارتر ميان سياست و شهروندان ايجاد كند. معيار موفقيت اين ارتباط، تعداد نشستها و پيامها نيست؛ ميزان اثرگذاري واقعي مطالبات مردم بر اولويتها و تصميمهاي سياسي است.
در نهايت مساله اصلاحطلبي بيش از آنكه چگونگي بازگشت به قدرت باشد، چگونگي بازيابي اعتماد جامعه است. اين اعتماد نه با يادآوري گذشته به دست ميآيد و نه با تكرار وعدههاي آينده، بلكه حاصل پذيرش مسووليت، نقد صريح عملكرد و ارايه راهحلهايي است كه مردم بتوانند امكان تحقق و آثار آنها را در زندگي خود ببينند. اصولي چون حاكميت قانون، حقوق شهروندي، مشاركت سياسي و كرامت انساني زماني اعتبار مييابند كه در روشها و عملكرد سياسي نيز بازتاب پيدا كنند.
جامعه تغيير كرده است و سياست براي حفظ كارآمدي خود بايد اين واقعيت را بپذيرد. اصلاحطلبي اگر ميخواهد در آينده ايران نقشي موثر داشته باشد، بايد به جاي تكيه بر اعتبار گذشته، توانايي خود را در شنيدن مطالبات امروز، پذيرش مسووليت و ارايه راهحلهاي عملي نشان دهد. بازگشت به جامعه، پيش از آنكه راهبردي براي بازگشت به قدرت باشد، ضرورتي براي بازيابي معناي سياست است. اعتماد را نميتوان از مردم مطالبه كرد؛ بايد با صداقت، پاسخگويي و تغيير در عمل آن را به دست آورد. اين همان آزموني است كه اصلاحطلبي امروز ناگزير از پاسخگويي به آن است.