وقتي قصه تمام نميشود فقط جمعش ميكنند
شيرين جاهد
بالاخره رضايت دادند كه تمامش كنند! كشانكشان رسيديم به آخر قصه. البته اگر بتوان اسم آنچه ديديم پايان قصه گذاشت. «بدنام» هم مانند بسياري از سريالهاي پلتفرمها، به جاي آنكه به پايان برسد، فقط جمع شد! انگار سازندگان پس از اين همه كش دادن داستان، ناگهان به اين نتيجه رسيدند كه ديگر كافي است و بايد به هر شكلي شده پرونده شخصيتها را ببندند.
قصه با رابطه عماد (امير آقايي) مردي متاهل و صاحب فرزند، با زني به نام يلدا آغاز ميشود. زني كه از همان ابتدا به شدت تلاش شده خوشلباس، شيك و جذاب نشان داده شود. انگار طراح لباس بيشتر از نويسنده براي معرفي شخصيت او زحمت كشيده است! عماد براي تضمين يك معامله كلان اقتصادي، يلدا را به شريكش ابراهيم (حسن پورشيرازي) وعده داده است. زن بيخبر از اين معامله به دفتر ابراهيم ميرود و وقتي از ماجرا آگاه ميشود، تصميم به خودكشي ميگيرد. به پشتبام ساختمان ميرود و درست همانجا، به شكلي بسيار غيرقابل باور، با اسماعيل (سينا مهراد) پسر همان شريك تجاري روبهرو ميشود
از اينجا به بعد با كمك موسيقي، نگاههاي طولاني، حركتهاي دوربين و انواع ترفندهاي تصويري، قرار است باور كنيم كه يلدا و اسماعيل عاشق يكديگر شدهاند. اما عشق فقط با نگاه كردن به يكديگر و پخش موسيقي عاشقانه شكل نميگيرد. بايد بتوانيم احساس كنيم اين دو نفر چه چيزي در يكديگر پيدا كردهاند و چرا حاضرند براي اين رابطه چنين تصميمهاي بزرگي بگيرند. سريال به جاي ساختن اين رابطه، مرتب اصرار ميكند كه آن را بپذيريم.
سرانجام اسماعيل و يلدا ازدواج ميكنند. اما پيش از ازدواج شاهد يكي از عجيبترين صحنههاي عاشقانه سريال هستيم. يلدا در اتاق دربسته اسماعيل كاغذي را روي لبهاي او ميگذارد و بعد همان كاغذ را روي لبهاي خودش قرار ميدهد! واقعا قرار بوده اين صحنه چه احساسي ايجاد كند؟ عشق؟ لطافت؟ هيجان؟ براي من بيشتر شبيه يك شوخي ناموفق بود. انگار سازندگان ميخواهند با اشارههاي تصويري، رابطهاي پرشور را نشان بدهند، اما نتيجه چنان تصنعي از كار درآمده كه بيشتر خندهدار است تا عاشقانه.
مشكل اصلي «بدنام» همين نگاه به روابط انساني است. شخصيتها به جاي آنكه بر اساس گذشته، موقعيت اجتماعي و ويژگيهاي شخصيتي خود رفتار كنند، بيشتر مطابق نياز نويسنده تغيير ميكنند. يلدا گاهي زني درمانده و قرباني است، گاهي جسور و تصميمگيرنده و گاهي چنان رفتارهاي عجيب و غيرمنتظرهاي دارد كه نميتوان ميان تصميمهايش ارتباطي پيدا كرد. البته انسانها ميتوانند متناقض باشند و اتفاقا همين تناقضها شخصيتهاي نمايشي را جذاب ميكند، اما تناقض رفتاري زماني قابل قبول است كه ريشهاي در شخصيت داشته باشد، نه اينكه نويسنده هر وقت لازم دانست مسير او را عوض كند.
به خصوص درباره يلدا، سريال فرصت مناسبي براي پرداختن به موقعيت زني دارد كه در مناسبات اقتصادي مردان، مانند كالايي براي معامله در نظر گرفته شده است. اين موضوع به تنهايي ميتوانست زمينه يك داستان اجتماعي تاثيرگذار باشد. اما متاسفانه به جاي آنكه بيشتر با رنج، گذشته و دنياي دروني اين زن آشنا بشويم، بخش بزرگي از توجه سازندگان صرف ظاهر او و روابط عاشقانهاش ميشود. كمكم با خانواده و طبقه اجتماعي يلدا آشنا ميشويم، ولي اين اطلاعات هم كمتر به شناخت عميقتر شخصيت كمك ميكند و بيشتر وسيلهاي براي ايجاد اتفاقات تازه است. در ميان بازيگران، حسن پورشيرازي همچنان توانايي خود را در نمايش شخصيتهاي پيچيده و مقتدر نشان ميدهد. او حضور موثري دارد و در بعضي صحنهها موفق ميشود چيزي فراتر از آنچه در فيلمنامه نوشته شده به شخصيت ابراهيم اضافه كند. امير آقايي نيز بازيگر باتجربهاي است و اجراي شخصيتهاي سرد و سلطهجو را خوب بلد است، اما عماد هم گرفتار همان مشكل شخصيتپردازي است. گاهي مردي حسابگر و مسلط بر همه چيز به نظر ميرسد و گاهي چنان تصميمهايي ميگيرد كه با هوش و موقعيت او سازگاري ندارد. سينا مهراد در نقش اسماعيل تلاش ميكند تصويري از جواني عاشق و گرفتار در روابط خانوادگي ارائه بدهد، اما عشق پرشور اين شخصيت بيشتر در حرف و رفتارهاي اغراق شده ديده ميشود تا در رابطهاي كه به تدريج شكل گرفته باشد. ستايش رجايينيا نيز در نقش يلدا با دشواري مشابهي روبهرو است. وقتي فيلمنامه نميتواند ميان ويژگيهاي مختلف يك شخصيت ارتباط منطقي برقرار كند، بازيگر هم براي طبيعي نشان دادن رفتارهاي او كار آساني ندارد. و اما مشكل هميشگي بسياري از سريالهاي نمايش خانگي؛ كش دادن بيدليل داستان! اتفاقاتي كه ميتوانستند در يك قسمت رخ بدهند، چند قسمت طول ميكشند و از همه بدتر اينكه وقتي به قسمت آخر ميرسيم، آن همه پيچيدگي و اتفاقات عجيب، پايان قانعكنندهاي پيدا نميكنند. شخصيتهايي كه مدتها درگير مشكلات مختلف بودهاند، ناگهان به سرانجام ميرسند و ما ميمانيم با پرسشهايي كه پاسخ روشني نگرفتهاند. اين همان تفاوت ميان پايان دادن به يك داستان و جمع كردن آن است. پايان خوب بايد نتيجه طبيعي مسيري باشد كه شخصيتها طي كردهاند، نه راهحلي عجولانه براي خلاص شدن از دست آنها. حيف اين همه بازيگر، امكانات و فرصتي كه ميتوانست صرف ساخت سريالي بهتر شود. واقعا اگر «بدنام» را در نصف اين تعداد قسمت ميساختند، چه چيزي از دست ميرفت؟ احتمالا هيچ چيز، جز بخشي از خستگي و حوصلهاي كه از تماشاگر گرفتند! شايد وقت آن رسيده باشد سازندگان سريالهاي شبكه نمايش خانگي باور كنند كه تماشاگر فقط منتظر اتفاق بعدي نيست؛ او دوست دارد آدمهاي قصه را بشناسد، رفتارشان را باور كند و در پايان احساس نكند وقتش را بيهوده صرف كرده است.