دومين شاه قاجار، زندگي و سياست
مرتضي ميرحسيني
جاي پسري كه آقامحمدخان نداشت به پادشاهي رسيد. برادرزادهاش بود. در چند سفر جنگي و در كارزار بزرگ آقامحمدخان براي تصاحب تاج و تخت حضور داشت و نخستين درسهاي فرمانروايي را از او ياد گرفت. البته اصلا شبيهاش نشد. انگار از جنس ديگري بود. حكومتي را كه به ارث برد در مواجهه با بحرانهاي كوچك و بزرگ بعدي حفظ كرد و نزديك چهار دهه عملا بيمنازع در قدرت باقي ماند. اما آن تيزبيني و ارادهاي كه عمو در تاسيس حكومت نشان داد، در برادرزاده ديده نميشد. فتحعليشاه، شاه بدي از آب درآمد. دستكم تاثير مطلوبي بر آنهايي كه بعدتر دورهاش را روايت كردند و كارنامهاش را نوشتند، نگذاشت. زندگي شخصياش در لذتهاي درباري، در افراط به خوشي و خوشگذراني گذشت. در آن شصت و چند سالي كه عمر كرد، بيشتر از هزار زن گرفت و فرزندان و نوههاي بسياري داشت. گاهي به شوخي از او كه يكتنه پدر آن همه پسر و دختر بود، به «آدم ثاني» ياد ميكردند. گاهي هم با ادبيات تفريح ميكرد. شعر ميگفت. معمولا مصرع نخست را خودش مينوشت و سرودن مصرع دوم را به يكي از درباريان هر كه دم دستش بود، ميسپرد. همان زمان، حكايتهاي جالبي دربارهاش سر زبانها بود. به نوشته عبدالله مستوفي «ميگويند، براي شوخي، يك روز چند شعري به هم بافته و براي يكي از پيشخدمتهاي خود خوانده و منتظر بوده است تحسين زيادي از شنونده دريافت كند. ولي همين كه جز بالا رفتن لب زيرين و تكان دادن سر چيزي تحويل نگرفته، ميرآخور را احضار كرده و گفته است: اين پسره را ببر طويله ببند و كاه به آخورش بريز! ميرآخور اطاعت كرد و پيشخدمت را از اطاق بيرون برد. پس از نيم ساعتي امر به احضار او داد. همين كه وارد شد مجددا اشعار خود را براي او خوانده و از او پرسيد: حالا چطور است؟ پيشخدمت راه در اطاق را پيش گرفت. شاه از او پرسيد: كجا ميروي؟ گفت: همان جا كه بودم!» فتحعليشاه پسران لايق كم نداشت. جز عباسميرزا كه از مشاهير تاريخ ماست، محمدعلي ميرزا را هم داشت كه در جنگها بيباك و در سياست اهل تدبير بود. اما از شوخي تلخ روزگار، اين دو برادر، دشمن هم شدند و در رقابتي مخرب - بسيار مخرب - كار يكديگر را و نيز كار كشور را تباه كردند. ميدانيم كه بسياري، چه همان زمان و چه بعدها، فتحعليشاه را براي شكستي كه از روسها خورده بود، نبخشيدند. شايد حق داشتند. در مديريت جنگ، در پشتيباني از نيروهايي كه به خط نخست درگيري ميرفتند و در شاهي كه بايد ميبود و نبود، همه را نااميد و سرخورده كرد. بعد هم كه در بازي انگليس و فرانسه افتاد و از هر دو طرف، از هر طرف به شكلي خيانت ديد. متفاوت با غربيهايي كه او در آن سالها با آنان سروكار داشت، نه دروغ ميگفت و نه بدعهدي ميكرد. هر بار كه قولي به آنان داد يا قراردادي را امضا كرد، واقعا تصميم به اجرايش داشت. اما نه انگليسيها به حرفهايي كه زدند و قرارهايي كه گذاشتند، عمل كردند و نه فرانسويها در نهايت به تعهداتي كه داده بودند، پايبند ماندند. او نيز در معامله با آنان، كمي بلاهت و كمي شتاب نشان داد و بسيار خسارت ديد. هر چند شايد با ابزارها و اهرمهايي كه در اختيارش بود، كار بيشتري از او برنميآمد. ماههاي آخر عمرش با مرگ عباسميرزا به تلخي و غم گذشت. محمدعلي ميرزا نيز چند سال قبل از دنيا رفته بود. چندتايي از پسران ديگرش نيز كه حكومت گوشهاي از كشور را در دست داشتند، نافرمان شده بودند و از دولت مركزي يا به عبارت دقيقتر از او اطاعت نميكردند. خبر ناآراميها و ناامنيهايي هم از چند ايالت به گوشش رسيده بود. به قصد اصفهان، از تهران بيرون زد. از قم و كاشان گذشت. به اموري كه سالها از آنها غفلت كرده بود، رسيد. مدتي در اصفهان ماند. همان جا بيمارياش شدت گرفت. زمينگير شد. نخستين روز از آبان 1213 خورشيدي تمام كرد.