بهترين قصهگو برنده است
پيمان طالبي
دوره بيهوده انگاشتنِ مطالعه رمان و داستان گذشته است. زماني كساني بودند كه ميگفتند خواندن داستان فايدهاي ندارد و وقت و انرژياي را كه براي مطالعه آثار داستاني صرف ميشود، بايد به كاري ديگر، مثلا خواندن تاريخ يا علوم سياسي گذراند. اما زمان گذشت و همانها به اضافه خيليهاي ديگر فهميدند كه رمان و داستانِ خوب، ميتواند جانمايه خلق بسياري از آثار هنري باشد.
تا حالا چند اثر هنري در فضاهاي مختلف، از جنايت و مكافاتِ داستايوفسكي الهام گرفتهاند؟ چند فيلم، چند تئاتر، چند شعر، چند تابلوي نقاشي، چند پرفورمنسآرت، چند... ؟ اين نشان ميدهد كه رمانها تمام نميشوند؛ آنها زايا و پويا هستند و در هر دورهاي ميتوانند بهانهاي باشند تا هنرمندي ديگر در فضايي ديگر، هنري ديگر خلق كند.
وقتي خبر انتشار سريالي تازه به كارگرداني آيدا پناهنده در رسانهها مطرح شد، اولين چيزي كه به ذهنم خطور كرد، همين بود. نام سريال كه در حقيقت نام رماني است از استاندال، نويسنده مشهور سبك رئاليسم در فرانسه قرن نوزدهم ميلادي، باعث شد به اين فكر كنم كه رمانها چطور تا همين امروز ميتوانند سببساز خلق آثاري تازه براي ذهنهاي خلاق باشند. «سرخ و سياه»ي كه آيدا پناهنده ساخته، شايد هيچ ارتباطي هم به سرخ و سياهِ استاندال نداشته باشد - چنانكه من در تيتراژ قسمت اول ردپايي از اقتباس يا الهام نديدم - اما همين كه نام آن رمانِ درخشان توانسته ذهني را بعد از سالها براي خلق اثري تازه به تكاپو وا دارد، يعني استاندال و در يك خوانش كلانتر: رمان، كار خود را كرده است.
اين اتفاق آنجا خودش را بيشتر نشان ميدهد كه عنوان قصه در قسمت اول همين سريال هم «جان شيفته» است؛ همنام با رماني به قلم رومن رولان، ديگر نويسنده شهير فرانسوي كه سالهاست ايرانيها آن را در مجلدات گالينگور سبزرنگ ديده و خواندهاند؛ يادگاري از مترجم دانشمند ايراني، محمود اعتمادزاده يا م.آ. بهآذين. يعني نويسندگان «سرخ و سياه» به استفاده از نام رماني مشهور در عنوان سريال بسنده نكرده و احتمالا هر قسمت را هم به نام يك شاهكار ادبي نامگذاري كردهاند.
سرنوشت «سرخ و سياه» آيدا پناهنده هرچه كه باشد، داستانش هرقدر هم كه مثل قسمت اول جذاب و پركشش باشد يا به مرور خستهكننده از آب دربيايد، مخاطب چه با آن همراه شود و چه رهايش كند، اين بهرهمندي خلاقانه از آثار ادبي كلاسيك كه شاهكارهاي ادبيات جهان به حساب ميآيند، درخور تحسين است. مخصوصا وقتي اين اميدواري را در ذهن بيننده ترجيحا اهل ادبيات ايجاد كند كه اين نامگذاريها بيدليل نيست و نويسندگان از منابع داستاني غني در ميان آثار كلاسيك جهان بهرهها بردهاند. يعني قصهگويي را از استاندال و رومن رولان و داستايوفسكي و فلوبر و پروست و ... آموختهاند. اميدوارم همينطور باشد.