قلبي براي نوزاد، برگي از تاريخ پزشكي
مرتضي ميرحسيني
داستان تلخي است. داستان كوششي كه به نتيجه نرسيد و اميدي كه در نهايت به نااميدي انجاميد. دكتر لئوناردو بيلي به نوزاد نگاه كرد. سه، چهار روز از تولدش ميگذشت. زودتر از فرآيند طبيعي به دنيا آمده بود و نيمه چپ قلبش سه هفته تا شكلگيري كامل فاصله داشت. دكتر ميدانست كه نوزادي با اين نقص ماندني نيست و 10 روز يا حداكثر دو هفته دوام ميآورد. واقعيت را به پدر و مادر گفت. صحبتشان، صحبت تلخي شد. گفت مرگ نوزاد حتمي است. گفت فقط يك انتخاب، آن هم با احتمال موفقيت بسيار اندك دارند. گفت ميشود به اين انتخاب، به عملي نامتعارف هم فكر كرد. پدر نوزاد مخالفتي نداشت، اما مادرش كمي مردد بود. براي پذيرش واقعيت به فرصت، به زمان بيشتري نياز داشت. فرصتي كه تقدير از او دريغش كرد. دكتر بيلي چند روز بعد، دوباره آن گزينه ديگر را پيش كشيد و اينبار موافقت مادر را هم گرفت. حال نوزاد كه استفاني في بياكلر نام گرفته بود نيز رو به وخامت ميرفت. بعدها كه در مصاحبهاي، خاطرات آن روزها را مرور ميكرد، گفت: «آن مادر انتخاب ديگري هم داشت و آن اينكه پيشنهاد من را نپذيرد و اجازه بدهد نوزادش يا همانجا در بيمارستان ما يا در خانه خودشان بميرد.» پيشنهاد دكتر بيلي، اجراي عملي كمسابقه براي پيوند قلب بابون به نوزاد بود. خودش قبلا در همين زمينه مطالعه و تحقيق ميكرد. حتي چند ده عمل آزمايشي پيوند اعضاي حيوانات به يكديگر را در كارنامهاش داشت. البته خودش، بهتر از هر كسي ميدانست كه پيوند اعضاي حيوانات به يكديگر با پيوند عضوي از حيوان به انسان، آن هم نوزادي چند روزه چقدر متفاوت است. ميدانست احتمال موفقيت چقدر ناچيز است. ميدانست حتي اگر عمل پيوند را بينقص اجرا كند، باز خطرات ديگري جان نوزاد را تهديد ميكند. ميدانست. اما ايمان داشت اين كار، بهترين تصميم ممكن و تنها شانس استفاني براي زندگي است. نوزاد را عمل كرد (26 اكتبر 1984). قلب پيوندي در سينه نوزاد نشست. تپيد. يكي از اعضاي تيم جراحي بعدها ميگفت: «قلب فِي درجا بعد از پيوند شروع به تپيدن كرد. يادم هست كه همه از خوشحالي اشك ميريختيم و فكر نميكنم چشم خشكي در آن اتاق مانده بود.» دكتر بيلي و ديگراني كه در آن بيمارستان با او همكاري ميكردند، سوگند سكوت و رازداري خورده بودند و وقتي براي حاشيه و جلب توجه نداشتند. اما خبر به بيرون درز كرد. بسياري براي همدلي و همراهي با دكتر بيلي و پدر و مادر نوزاد و اندكي هم از كنجكاوي دور بيمارستان جمع شدند. بعد دستهگلها از راه رسيدند. در خيابانهاي منتهي به بيمارستان، چند مراسم دعاي دستهجمعي برگزار كردند. حتي چند نفر پيشقدم شدند و اعلام كردند اگر نجات جان نوزاد به هزينه بيشتري نياز داشته باشد، اين مبلغ را ميپردازند. دو هفته در چنين حالوهوايي گذشت. اميدها به موفقيت پيوند، به نجات نوزاد بالا رفت. اما در شروع هفته سوم شرايط تغيير كرد. سيستم ايمني بدن ميزبان، قلب پيوندي را عضو خارجي شناخت و آن را پس زد. سعي كردند با تزريق دُز بيشتر از داروهايي كه سيستم ايمني بدن را مختل ميكند، شرايط را تثبيت كنند. فايدهاي نداشت. ابتدا كليههاي نوزاد و بعد قلبش از كار افتاد. استفاني بياكلر 20 روز روي تخت بيمارستان زندگي كرد و بعد از دنيا رفت. كوشش و ابتكار دكتر بيلي به نتيجهاي كه او و بسياري ديگر به آن اميد بسته بودند، نرسيد. البته مجلات علمي تحسينش كردند و حتي تايم اين عمل پيوند را - كه در يكي از مراكز درماني كاليفرنيا انجام شده بود - برگي مهم از تاريخ پزشكي توصيف كرد. اما تلخي ماجرا، دستكم براي آنهايي كه مستقيم درگيرش بودند، كمتر نشد.