وقتي مشاركت در حيات جمعي تضعيف ميشود، بيانِ هنري چگونه عمل ميكند؟
كاركردِ «روايت» در غيابِ «عمل»
ليلا تقوي
واژه عامليت در زبان فارسي، دستكم در نخستين مواجهه، با مفاهيمي چون «كنشگري» و «فاعليت» همنشين ميشود. شايد بخشي از دشواري فهم آن نيز از همين نزديكي با فعل و عمل ناشي شود. با اين حال، در سادهترين تعريف، عامليت را ميتوان توانايي انسان براي انتخاب، تصميمگيري و اثرگذاري بر زندگي خود و جهان پيرامون دانست. انسانِ صاحب عامليت صرفا تابع شرايط نيست، بلكه - هرچند در محدوده امكانات و محدوديتهاي پيشِ رويش- ميتواند دست به انتخاب بزند و در جهان خود مداخله كند. اما عامليت تنها به زندگي فردي محدود نميماند. انسان در حيات اجتماعي، انتخابها و كنشهاي خود را در شبكهاي از روابط، نهادها و مناسبات قدرت انجام ميدهد و از اينرو، عامليت به امكان مداخله در جهاني مشترك با ديگران نيز مربوط ميشود.
پرسش از عامليت زماني پيچيدهتر ميشود كه امكان اين مداخله محدود يا نامطمئن باشد. در وضعيتي كه جنگ، بحران، عدم قطعيت، فشارهاي اقتصادي و محدوديتهاي سياسي- امنيتي، شكلهاي متعارف كنش جمعي را دشوار ميكند يا به تعويق مياندازند، آيا عامليت نيز از ميان ميرود يا فقط شكل ديگري پيدا ميكند؟
در اين مقاله، «تعليق» نه به معناي توقف كامل زندگي و كنش، بلكه به وضعيتي اشاره دارد كه در آن امكانهاي عمل محدود، نامطمئن يا به آينده موكول شدهاند. مساله اين نوشته نيز تعيين منشأ چنين وضعيتي نيست، بلكه پرسش از سرنوشت عامليت در آن است. شايد در چنين شرايطي، انسان نتواند به شيوههاي معمول در جهان مداخله كند، اما همچنان بتواند آن را ببيند، تجربه كند، به ياد بياورد و روايت كند. از همينجا پرسش اصلي مقاله شكل ميگيرد: آيا روايت - در ادبيات، خاطره، عكاسي و ديگر شكلهاي ثبت تجربه- ميتواند يكي از صورتهاي عامليت در زمانه تعليق باشد؟ اگر عامليت را توانايي انسان براي مداخله در جهان مشترك خود با ديگران بدانيم، آنگاه مساله فقط اين نيست كه انسان ميتواند يا نميتواند عمل كند؛ مساله اين است كه در چه شرايطي يك فعل يا رفتار به «عمل» تبديل ميشود. عمل، در اين معنا، صرفا انجام دادن كاري نيست. عمل هنگامي اهميت اجتماعي پيدا ميكند كه بتواند چيزي را در نسبت ما با جهان و با ديگران تغيير دهد؛ حتي اگر اين تغيير كوچك، محدود و از ديد ديگران نامرئي باشد.
در وضعيت تعليق، آنچه بيش از همه دگرگون ميشود، شايد نه ميل انسان به عمل، بلكه امكان تحقق عمل باشد. انسان همچنان ميبيند، فكر ميكند، به ياد ميآورد، خشمگين ميشود، تصميم ميگيرد و آيندهاي را تصور ميكند، اما بسياري از مسيرهاي معمول براي تبديل اين ميل و تصميم به كنش اجتماعي در دسترس او نيستند. در چنين وضعيتي، فاصلهاي ميان خواستنِ عمل و امكان عمل كردن شكل ميگيرد؛ فاصلهاي كه ميتواند به سكوت، انفعال و فرسايش اجتماعي بينجامد. اما آيا اين فاصله به معناي پايان عامليت است؟ شايد بتوان در اينجا ميان «عمل نكردن» و «ناتوان بودن از عمل» تفاوت گذاشت. گاهي انسان از عمل صرفنظر ميكند و گاهي شرايطي وجود دارد كه امكانهاي عمل را از او ميگيرد يا به تعويق مياندازد. در حالت دوم، آنچه اهميت پيدا ميكند، يافتن شكلهايي است كه بتوانند اين فاصله را پر كنند؛ شكلهايي كه شايد در نگاه نخست، عمل به معناي متعارف آن به شمار نيايند.
يكي از اين شكلها ميتواند روايت كردن باشد. اما روايت كردن دقيقا از چه لحظهاي ميتواند از يك بيان شخصي يا ثبت يك تجربه فراتر رود و به نوعي عمل تبديل شود؟ آيا هر روايت كردني واجد عامليت است؟ يا تنها آن دسته از روايتها كه ميتوانند تجربهاي فردي را از محدوده زندگي خصوصي بيرون آورده و به تجربهاي قابل اشتراك تبديل كنند؟ اگر عامليت را صرفا در توانايي تغيير مستقيم وضعيت موجود جستوجو كنيم، بسياري از كنشهايي كه در شرايط محدوديت و تعليق رخ ميدهند از دايره عمل بيرون خواهند ماند. شايد لازم باشد مفهوم عمل را كمي گستردهتر ببينيم: گاهي عمل نه در تغيير فوري واقعيت، بلكه در امتناع از پذيرش كامل آنچه به عنوان واقعيت موجود عرضه ميشود، شكل ميگيرد. روايت كردن ميتواند يكي از اين اشكال باشد؛ بهويژه زماني كه تجربهاي در معرض حذف يا فراموشي قرار دارد و روايتهاي رسمي و غالب آن را تحريف كرده يا به شكل ديگري ارايه ميكنند.
تاريخ ادبيات نمونههاي بسياري از اين وضعيت را پيش روي ما ميگذارد. بوريس پاسترناك و رمان «دكتر ژيواگو» يكي از نمونههاي روشن آن است. پاسترناك در اين رمان روايتي از انقلاب روسيه و سالهاي پس از آن ارايه كرد كه با روايت رسمي شوروي همخوان نبود. او در شرايطي دست به نگارش رمان زد كه امكان بيان آزادانه در روسيه استاليني محدود و پرهزينه بود و از نويسندگان انتظار ميرفت آثاري همسو با ايدئولوژي رسمي و ادبيات مورد حمايت نظام شوروي خلق كنند. رمان در اتحاد شوروي امكان انتشار پيدا نكرد و سرانجام در سال ۱۹۵۷ در ايتاليا منتشر شد. يك سال بعد، پاسترناك جايزه نوبل ادبيات را دريافت كرد، اما تحت فشار مقامات شوروي ناچار شد از پذيرش آن صرفنظر كند.
اهميت اين نمونه براي بحث حاضر فقط در تقابل يك نويسنده با قدرت سياسي نيست. مساله مهمتر، خودِ عمل روايت كردن است: پاسترناك به جاي آنكه تجربه تاريخي را به يك روايت يكدست و از پيش تعيينشده تقليل دهد، امكان باقي ماندن روايتي ديگر را فراهم كرد؛ روايتي كه در آن زندگي فردي، عشق، رنج، ترديد و تجربه زيسته انسان در دل يك واقعه تاريخي بزرگ، به اندازه خودِ تاريخ سياسي اهميت پيدا ميكند. از اين منظر، عامليت روايتگر الزاما در اين نيست كه بتواند وضعيت موجود را تغيير دهد. گاهي عامليت در امتناع از حذف يك تجربه و در حفظ امكان روايت آن ظاهر ميشود. روايت در اين معنا نه الزاما ابزار جنگ با روايتي ديگر است و نه تلاشي براي اثبات يك حقيقت نهايي؛ ميتواند شكلي از ثبت و حفظ باشد: حفظ آنچه ديده، تجربه و زيسته شده است، تا تماميت آن به فراموشي سپرده نشود. اما آيا چنين عامليتي فقط در ادبيات و در موقعيت نويسندهاي مانند پاسترناك قابل تصور است؟ يا ميتوان آن را در شكلهاي ديگري از روايت، از خاطره و شهادت گرفته تا عكاسي، نيز جستوجو كرد؟
تاريخ پرتلاطم ايران نيز نمونههاي بسياري از اين تغيير شكل عامليت پيش روي ما ميگذارد. اگر روايت را يكي از شكلهاي تغييريافته عامليت در وضعيت تعليق بدانيم، ادبيات معاصر ايران نمونههاي قابل توجهي از آن را در خود حفظ كرده است؛ آثاري كه لزوما در پي توضيح يا تحليل يك واقعه تاريخي نيستند، بلكه آن واقعه را از خلال زندگي كساني روايت ميكنند كه خود درون آن زندگي كردهاند. در چنين آثاري، تاريخ از سطح رويدادهاي بزرگ سياسي فاصله ميگيرد و وارد خانهها، روابط، ترسها، اميدها و انتخابهاي آدمهاي معمولي ميشود.
«سووشون» سيمين دانشور نمونهاي از اين شكل روايت است. داستان در شيرازِ سالهاي اشغال ايران در جنگ جهاني دوم ميگذرد؛ دورهاي كه حضور نيروهاي خارجي، فشار اقتصادي و آشفتگي اجتماعي، زندگي روزمره را دگرگون كرده است. دانشور به جاي آنكه اين دوره را از منظر سياستمداران يا فرماندهان روايت كند، آن را در فضاي يك خانواده و از نگاه زري دنبال ميكند. در اينجا آنچه براي بحث ما اهميت دارد، ثبت زندگي در شرايطي است كه آينده قابل پيشبيني نيست و تصميمهاي شخصي دايما تحت تأثير نيروهايي قرار ميگيرند كه از كنترل افراد خارجاند.
چند دهه بعد «همسايهها»ي احمد محمود نيز تجربه تاريخي ديگري را از همين مسير، يعني از خلال زندگي آدمهاي عادي، روايت ميكند. رمان در فضاي اجتماعي و سياسي پيرامون نهضت ملي شدن نفت و كودتاي ۲۸ مرداد شكل ميگيرد و به جاي تبديل كودتا به يك واقعه صرفا سياسي، اثر آن را در زندگي روزمره و مناسبات آدمها دنبال ميكند. خود رمان نيز براي مدتي امكان انتشار پيدا نكرد و نسخه كامل آن تا سالها در دسترس مخاطب ايراني نبود.
اهميت اين دو اثر براي بحث ما در اين نيست كه هر دو «روايت تاريخي» هستند؛ بلكه در اين است كه تجربه انسانهايي را حفظ ميكنند كه در دل تاريخي ناآرام و نامطمئن زندگي كردهاند. «سووشون» زندگي در سايه اشغال و ناامني را از درون يك خانه روايت ميكند و «همسايهها» زندگي آدمهايي را كه كودتا و پيامدهايش را نه به شكل يك واقعه سياسي، بلكه به صورت بخشي از زندگي روزمره تجربه ميكنند. روايت، در اين معنا، الزاما براي تغيير دادن آن وضعيت به وجود نيامده است؛ گاهي فقط ميكوشد چيزي را كه در آن وضعيت تجربه شده، قابل به ياد آوردن كند. اما اگر روايت را صرفا به بازگويي گذشته محدود نكنيم، نمونههاي معاصرتر نشان ميدهند كه روايت ميتواند در خودِ وضعيت بحران نيز شكل بگيرد؛ زماني كه هنوز امكان فاصله گرفتن از واقعه و تبديل آن به تاريخ وجود ندارد. در چنين شرايطي، روايت بيش از آنكه توضيح يك واقعه باشد، ثبت تجربه زيستن درون آن است.
دو نمونه مهم در ادبيات معاصر ايران، «دل دلدادگي» شهريار مندنيپور و «آينههاي دردار» هوشنگ گلشيرياند كه هر يك از زاويهاي متفاوت به چنين تجربهاي نزديك ميشوند. در «دل دلدادگي» جنگ ايران و عراق تنها يك رخداد تاريخي نيست؛ به وضعيتي تبديل ميشود كه زندگي، عشق، فقدان و تصور آينده آدمها را تحت تأثير قرار ميدهد. روايت در اينجا تجربه انسانهايي را حفظ ميكند كه در ميانه جنگ، با آيندهاي نامعلوم و زندگياي گسسته از وضعيت عادي روبهرو هستند.
در «آينههاي دردار» اين تعليق شكل ديگري پيدا ميكند. مساله ديگر حضور مستقيم در ميدان جنگ نيست، بلكه فاصله ميان ماندن و رفتن، گذشته و اكنون، خانه و غربت و نسبت فرد با سرزميني است كه از آن فاصله گرفته است. روايت در اينجا به ابزاري براي بازگشت به تجربه و بازسازي نسبت فرد با گذشته تبديل ميشود؛ گذشتهاي كه با وجود فاصله زماني و مكاني، همچنان در اكنون حضور دارد.
اين دو نمونه نشان ميدهند كه تعليق الزاما به يك موقعيت سياسي يا نظامي مشخص محدود نميماند. گاهي خودِ زندگي در وضعيتي قرار ميگيرد كه در آن گذشته هنوز پايان نيافته و آينده نيز هنوز امكان تحقق پيدا نكرده است. در چنين وضعيتي، روايت ميتواند راهي براي حفظ پيوند انسان با تجربهاي باشد كه هنوز از آن عبور نكرده است.
اما اگر روايت يكي از شكلهاي عامليت در وضعيت تعليق باشد، اين عامليت الزاما به ادبيات محدود نميشود. عكاسي شايد روشنترين شكل ديگري باشد كه در آن ميتوان اين مساله را مشاهده كرد. دوربين نيز مانند روايت ادبي، لزوما قادر به تغيير دادن واقعهاي كه در برابر آن قرار گرفته نيست؛ نميتواند جنگ را متوقف كند، از وقوع خشونت جلوگيري كند يا مسير يك حادثه سياسي را تغيير دهد. اما ميتواند آنچه را رخ داده، ثبت كند و در برابر فراموشي يا حذف شدن قرار دهد. از اين منظر، عكاس نيز الزاما با ثبت يك واقعه نميكوشد روايت ديگري را بر روايت رسمي پيروز كند. اهميت تصوير ميتواند در چيز سادهتري باشد: اينكه شهادت دهد چيزي اتفاق افتاده است و انسانهايي آن را زيستهاند. عكس، تجربهاي را از لحظه وقوع خود جدا ميكند و به چيزي تبديل ميكند كه ميتوان دوباره به آن بازگشت؛ چيزي كه ميتواند از حافظه فردي عبور كند و بخشي از حافظه جمعي شود. در تاريخ معاصر ايران، عكاسي در دورههايي چون مشروطه، انقلاب، جنگ و پس از آن، بارها چنين نقشي داشته است. عكاس در بسياري از اين موقعيتها در جايگاهي قرار دارد كه امكان مداخله مستقيم در واقعه را ندارد؛ اما انتخاب اينكه چه چيزي ديده شود، چه چيزي ثبت شود و چه چيزي به آينده منتقل شود، خود نوعي انتخاب و در نتيجه شكلي از عامليت است.
آنچه نمونههاي ادبي و تصويري مورد اشاره نشان ميدهند، اين نيست كه روايت ميتواند جاي عمل را بگيرد. پاسترناك نتوانست واقعيت سياسي زمانه خود را با نوشتن «دكتر ژيواگو» تغيير دهد؛ نويسندگان ايراني نيز با روايت جنگ، كودتا، اشغال يا تجربه غربت، آن رخدادها را از ميان نبردند. دوربين هم نميتواند جنگ را متوقف كند يا مانع وقوع خشونت شود. اگر قرار باشد ارزش روايت را تنها با ميزان تأثير فوري آن بر واقعيت بسنجيم، شايد بسياري از اين روايتها را نتوان «عمل» به شمار آورد. اما مساله دقيقا همينجاست. همه اشكال اثرگذاري در لحظه وقوع يك رويداد آشكار نميشوند. گاهي آنچه در اكنون امكان تغييرش وجود ندارد، ميتواند از طريق روايت به آينده منتقل شود. روايت تجربه را از محدوده لحظهاي كه در آن رخ داده بيرون ميآورد و امكان بازگشت، بازخواني و فهم دوباره آن را فراهم ميكند. از اين منظر، عامليت روايتگر نه در ادعاي تسلط بر واقعيت، بلكه در انتخابِ ديدن، ثبت كردن و حذف نكردن تجربه شكل ميگيرد. نويسنده، راوي يا عكاس نميتواند همهچيز را حفظ كند و هر روايت ناگزير حاصل انتخاب است؛ انتخاب اينكه چه چيزي ديده شود، چه چيزي روايت شود و چه چيزي براي آينده باقي بماند. شايد همين انتخاب، حتي زماني كه امكان مداخله مستقيم محدود شده است، يكي از حداقل اما واقعيترين شكلهاي عامليت باشد.
بنابراين، روايت را نميتوان به سادگي جايگزين عمل دانست. روايت كردن اعتراض، كنش جمعي يا مداخله مستقيم در جهان نيست. اما در زمانهاي كه اين امكانها محدود يا معلق شدهاند، روايت ميتواند مانع از آن شود كه تجربه انسان نيز همراه با امكان عمل ناپديد شود.
شايد پاسخ پرسش آغازين مقاله همين باشد: وقتي عمل ناممكن يا به تعويق افتاده است، روايت الزاما جهان را تغيير نميدهد؛ اما نسبت ما را با آنچه رخ داده تغيير ميدهد. روايت چيزي را براي آينده باقي ميگذارد كه بدون آن ممكن بود از حافظه حذف شود. و شايد عامليت در زمانه تعليق، گاهي نه در توانايي تغيير دادن اكنون، بلكه در همين امتناع از واگذار كردن كامل گذشته و تجربه به فراموشي معنا پيدا كند
منابع در دفتر روزنامه موجود است.