نيره خادمي
به او گفته بودند دخترها اجازه ندارند در حفاري شركت كنند. يك هفته بود كه پسرهاي دانشگاه به هفتتپه رفته بودند و او آرام و قرار نداشت. بنابراين با يك دروغ مصلحتي به مادرش، هم مسير زندگي خود را تغيير داد و هم مسير زندگي زناني كه از آن پس به سمت رشته باستانشناسي در دانشگاه رفتند. «گفتم اجازه دادهاند دختران هم به حفاري بروند.» فخري دانشپورپرورچمدانش را بست و سوار قطار شد. حالا در مراسم بزرگداشتي كه از سوي انجمن زنان پژوهشگران تاريخ در سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران براي او برگزار شده، از آن تعريف ميكند و بعد به خاطره آن دستمال قرمز ميرسد.« سر حفاري به من گفتند كه اصلا سمت پسرها نيا و اگر كار داشتي اين دستمال قرمز را تكان بده.» ساعتي از كارش در آن محوطه حفاري گذشته بود كه كتابخانه عيلامي را پيدا كرد و دستمال قرمز را تكان داد و اين شد مقدمه حضورش در محوطههاي باستاني ايران تا امروز كه در آستانه ۹۰سالگي به عنوان مادر باستانشناسي ايران از او ياد ميكنند. فخري دانشپورپرور در تعريف از روزگار رفته، ابتدا به سالهاي كودكياش پرتاب ميشود، به خيابان ري تهران و محله عودلاجان، يكي از محلههاي قديمي تهران. شايد همهچيز براي او از همان اتاقك كوچك زيرپله خانهشان در خيابان ري تهران شروع شد؛ جايي كه در آن پولهاي قديمي، كوزهها و اشياي كهنهايي كه پيدا ميكرد را در آن نگه ميداشت. خودش هم نميدانست، اما اين علاقه كودكانه روزي او را به يكي از چهرههاي اثرگذار باستانشناسي ايران تبديل كرد.پدر فخري خانم، محمدحسن معمار بود كه به گفته خودش پل رومي خيابان فرشته راساخته است. خانواده پدرياش را از نوادگان ملاصدرا و ملا محسن فيض كاشاني ميداند و ميگويد كه مادرش گوهرشاد، معلم قرآن و فرزند سلطان رشيدخان، افسر دوره قاجار بود. هنوز تصوير مادرش را در زمستانها به ياد دارد؛ وقتي اعضاي خانواده دور كرسي مينشستند و مادر شعر حافظ ميخواند و براي بچهها معني ميكرد. مادري كه اعتقاد زيادي به درس خواندن دخترها داشت و اگر براي دخترانش خواستگار ميآمد، پيش از آنكه خودشان حرفي بزنند، جواب ميداد: «اينها ميخواهند درس بخوانند؛ خودشان گفتند كه ما نميخواهيم ازدواج كنيم.»
كودكي، جنگ و تلخ و شيرين مدرسه
اسفند سال ۱۳۱۵ به دنيا آمده بود و جنگ جهاني دوم بخشي از خاطرات كودكي او است.از روزهايي ميگويد كه هنوز سه يا چهار ساله بود و هواپيماهاي دشمن را بالاي سر خانه ميديد. يادش ميآيد يك روز مادر دستش را گرفته بود و ميخواست او را به زور به زيرزمين ببرد. نميدانست ماجرا چيست و همانطور كه آسمان را نگاه ميكرد از مادرش پرسيد: « چرا اين طيارهها فرش ميتكانند؟» بعدها كه بزرگ شد فهميد آنچه ميديده اعلاميههايي بوده كه هواپيماهاي روسي از آسمان پخش ميكردهاند.
شروع مدرسه در هفت سالگي برايش يادآور تلخترين خاطره است. درسخوان بود و هميشه تشويق ميشد اما يك روز حسابي از معلم كتك خورد آنقدري كه خون دماغ شد و بعد، از مدرسه راهي خانهاش كردند. چرا؟ چون در خانه نقاشيهاي كتاب را رنگ كرده و معلم وقتي فهميد او را روي ميز گذاشت و تا ميتوانست به سر و صورت اين دختربچه هفتساله ريزنقش كوبيد.
«مادرم چند روز پيگير شكايت بود، اما بعد مدير مدرسه به خانه آمد و خواست شكايت را ادامه ندهد تا براي معلم مشكلي پيش نيايد.» بعد از آن تا مدتي چندان تمركز نداشت تا دبيرستان كه دوباره زندگي به او روكرد و با معلماني روبهرو شد كه كمكم خاطره تلخ سالهاي ابتدايي را برايش كمرنگ كردند.
بديعالزمان فروزانفر يكي از همينهابود كه در كلاس يازدهم و دوازدهم ادبيات فارسي درس ميداد يا مثلا افرادي چون احمد بيرجندي و نصرت راشد. در نهايت هم ديپلم طبيعي گرفت كه معادل رشته تجربي امروز است. پس از پايان مدرسه، زندگي فخريخانم به دزفول گره خورد. خواهر بزرگش كه همسر يك افسر ارتش بود، به دزفول مامور شد. خواهر دومش پزشك زنان بود و او هم ماموريت خوزستان داشت و دزفول را انتخاب كرد. برادرش هم دندانپزشك بود و ماموريت انديمشك و دزفول گرفت. بعد او و مادرش هم به آنها پيوستند. فخري دانشپورپرور در اداره فرهنگ دزفول به عنوان معلم خدمت در دبيرستان مشغول شد و چون ۲۲ سال داشت و شرط رياست دبيرستان ۳۰سال تمام بود، بنابراين كفيل دبيرستان شد. 9سال در دزفول و انديمشك كار كرد و در اين مدت چند سال هم سرپرست پيشاهنگان دختر و سرپرست «فرشتگان» بود.
استاداني بهتر از آب روان
نوبت به دانشگاه و فصل جديد زندگياش رسيد. سال ۱۳۴۵ وارد دانشگاه شد و همزمان از دبيرستان ايراندخت دزفول به دبيرستان بختيار تهران منتقل شد؛ هم درس خواند و هم تدريس كرد.دانشگاه براي او با نام دو استاد گره خورده است و بارها در ميان صحبتهايش از آنها ياد ميكند: عزتالله نگهبان و سيمين دانشور. ميگويد: استادان آن دوره «كاردان، بينظير و مسووليتشناس» بودند و نظيرشان تكرارشدني نيست. او اين صفات استادانش را با خاطرهاي توضيح ميدهد: «حتي يك جلسه ايشان غيبت از كلاس نداشتند. يك روز در حال تدريس در كلاس بود كه شخصي وارد شد، كنار گوش ايشان صحبتي كرد و رفت. استاد اما درسش را تا پايان و بهطور كامل داد و بعد رفت. همه ما پريشان رفتيم خدمت مدير گروه و پرسيديم چه شده است.معلوم شد شخصي كه آمده بود و گفته بود فرزند ششساله دكتر نگهبان در استخر خانه افتاده و فوت كرده است، اما استاد ايستاد، درس را بهطور كامل داد و بعد رفت. چنين استادي تكرار نميشود.» نگهبان استاد مستقيم او در باستانشناسي بود و دانشپورپرور در توصيفش بارها به دقت، نظم و جديت او برميگردد. ميگويد: حفاران غيرمجاز و قاچاقچيان آثار تاريخي از شنيدن نام نگهبان ميترسيدند و او در محوطههاي باستاني ماموراني مستقر كرده بود تا مانع تاراج آثار شوند. دانشپورپرور آن روزها را با شرايط امروز مقايسه ميكند و گلايه دارد كه حالا حفاران غيرمجاز هراسي ندارند و آثار تاريخي را به تاراج ميبرند آن هم در شرايطي كه باستانشناسان زيادي در اين باره هشدار ميدهند و خواستار وضع قانوني براي جلوگيري از چپاول آثار باستاني شدهاند.
سيمين دانشور ديگر استاد او، درسهايي چون زيباييشناسي، سبكشناسي هنر، كليات هنر، تاريخ عمومي هنر و هنر چين، ژاپن و هند را به آنها تدريس ميكرد. دانشور در زندگي دانشپورپرور تاثير زيادي داشت مخصوصا زماني كه براي تحصيل به هند رفت به او گفته بود همانطور كه اينجا درس ميخواني، آنجا هم ادامه بده، چون وقتي برگردي بايد جانشين من شوي. حالا خودش با شوخي اضافه ميكند: «من رفتم اين كار هم انجام شد ولي دانشپور هرگز دانشور نشد.»
نخستين دختري كه به حفاري رفت
ماجراي حفاري اما براي او از يك تابلوي اعلانات شروع شد. سال ۱۳۴۵ كه وارد دانشگاه شد، هنوز دختران حق رفتن به حفاري در محوطههاي باستاني را نداشتند. يكي از روزهاي ترم اول سال دوم رشته باستانشناسي كه به دانشگاه رفت، روي تابلوي اعلانات گروه باستانشناسي دانشگاه، تنها نام چند پسر را براي رفتن به حفاري روي برگه ديد. نام هيچ دختري نبود، بنابراين به اتاق مدير گروه رفت. «پرسيدم چرا دخترها نميتوانند بروند. جواب اين بود: دخترها مجوز ندارند.»
پسرها همراه استاد به هفت تپه رفتند و او تا يك هفته آرام و قرار نداشت تا اينكه تصميم خود را گرفت و با يك دروغ مصلحتي مسير زندگياش را تغيير داد. به مادرش گفت اجازه دادهاند دختران هم به حفاري بروند، چمدانش را بست، سوار قطار و راهي هفتتپه شد.صبح زود حدود ساعت ۶ و نيم به هفتتپه رسيد و سراغ نگهبان رفت. اول ميترسيد در اتاق استادش را بزند، اما بالاخره اين كار را هم انجام داد. «دكتر نگهبان در را باز كردند و گفت: «تو براي چه آمدهاي؟ مگر آقاي دكتر عيسي بهنام را نديدهاي؟» گفتم: «حرف آقاي دكتر بهنام را شنيدم، اما ميخواهم ببينم شما چه ميگوييد. دو واحد درس با شما داشتم و در هر دو واحد نمره ۲۰ گرفتم.كدام همكلاسي من از شما نمره ۲۰ گرفته بود؟»او فقط نگاهي به من كرد و گفت: «برو آنجا بنشين.»ساعت هشت آماده شديم و ساعت هشت رفتيم.از بچهها پرسيدم چه وسايلي لازم است و همانها را آماده كرده بودم، بنابراين رفتم.پسرها وقتي من را ديدند، در ابتدا تعجب كردند. ما همكلاس بوديم و شوخي هم ميكرديم. در آن زمان كه ميخواستند براي حفاري بروند، به قول قديميها براي ما موس موس ميكردند و ميگفتند: «ما داريم ميرويم و تو با اين همه تلاش، هيچجا نيستي.» آن روز وقتي من را در كنار دكتر نگهبان ديدند از پشت به آنها گفتم: « من آمدم.» خلاصه دكتر قبول كرد و تجربه باستانشناسي من آغاز شد. ترانشهاي را نشان داد كه روي آن كار كنم. به من دستمال قرمزي هم داده بودند كه اگر كاري داشتي آن را نشان بده و مبادا به سمت پسرها بيايي. اينها براي قبل از انقلاب است و البته پسرها هم حق نداشتند طرف من بيايند.»
در ميان كاوشها اشيايي شبيه به مهر را پيدا كرد كه فكر نميكرد اينقدر با ارزش باشد، اما به هر ترتيب دستمال قرمز را تكان داد و در نهايت معلوم شد كه آن اشيا در واقع بخشهايي از كتابخانه گمشده عيلامي است. «دكتر نگهبان كه آمد، گفتم: استاد، اين خاكها را من دست نزدم، ولي يك اشيايي را پيدا كردم شبيه به مهر است خطخط دارد نميدانم چيست. گفت: يكي را بده و از پايين پرتاب كردم و گرفتند. وقتي آن مهرها را ديد ديگر از پله پايين نيامد، بلكه پريد داخل و دست زد پشت من و گفت: آفرين بر تو. اين كتابخانه عيلاميهاست.بعد من هم گفتم: باز هم دخترها نميتوانند بيايند حفاري ؟»
خلاصه از آن زمان به بعد تا 10 روز، با چراغقوه بزرگي كه داشتند بعد از تعطيل شدن كار آن تبلتها را بيرون ميآوردند.« اينها لوحهايي بود كه روي آنها خط عيلامي وجود داشت. بعضي از آنها مشق بچهها و بعضي مربوط به تاجران بود كه امور بازرگاني و مسائل ديگر را روي آنها مينوشتند.بيش از هزار لوح به دست آمد كه دكتر نگهبان تكتك آنها را لاي پنبه ميپيچيد و به شوش ميفرستاد.» بنابراين طلسم عدم حضور زنان در حفاريها شكسته شد و بعد از آن ديگر دانشجويان دختر هم توانستند براي اين كار به محوطههاي باستاني بروند.«البته من اولين زن باستانشناس دانشگاه تهران نيستم. اولين زن باستانشناس، پروين برزين بود. من اولين دختري هستم كه حفاري كردم، چون حفاري تا پيش از سال ۱۳۴۵ براي دانشجويان انجام نميشد.»
در هفتتپه سه فصل حفاري داشت. دو فصل در جزيره هرمز، يك فصل در كيش و فصلهايي هم در تپه سعيدآباد قزوين و تپه نرگس كار كرد. پنج سال مدير گروه باستانشناسي دانشگاه تهران بود، ۱۱ سال مديريت گروه زبان چيني دانشگاه شهيد بهشتي را بر عهده داشت و دو سال هم سرپرست دانشجويان خارجي چين بود.بورسيه چين را به دليل شاگرد اول شدن در دانشكده ادبيات گرفت و حالا از مدالها و تقديرهايي كه در آن سالها دريافت كرده هم ياد ميكند؛ يك مدال از شاه، حكمي از فرخرو پارسا، دو مدال از چين و مجسمه كنفوسيوس از رييس دانشگاه. از چين دو خاطره را با جزييات تعريف كرد؛ يكي مربوط به مراسم سال نو چيني كه با حضور نخستوزير در باغ بزرگي برگزار ميشد و ديگري زماني كه بهطور اتفاقي در خيابان نخستوزير چين را ديد. در روز جشن سال نو كه او با لباسهاي محلي وارد باغ شد از او خواستند كه به عنوان دانشجوي ايراني جلو برود و تبريك بگويد. ابتدا قبول نكرد، چون قرار بود يك دانشجوي امريكايي اين كار را انجام دهد و او نميخواست با كنار گذاشتن آن دانشجو باعث سرخوردگي و ناراحتياش شود.« رفتند و پنج، شش دقيقه بعد آمدند و گفتند: ما با او صحبت كرديم او دانشجويان را معرفي ميكند. شما بيا تبريك بگو.» خلاصه دانشجوها رديف ايستاده بودند و هر كسي هم خم ميشد كه جلو را ببيند، بنابراين در ميان آن جمعيت راه براي او خيلي سنگين و شلوغ شده بود. چارهاي نداشت جز اينكه با آرنج ديگران را عقب بزند و جلوتر برود.«همانجا به نخستوزير برخوردم و تقريبا او را پرت كردم! ديگران هم ميخنديدند.»
بازنشستگياي كه بازنشستگي نبود
سالها در دانشگاه تهران و دانشگاه شهيد بهشتي تدريس كرد و به عنوان استاد پروازي به كازرون، مرودشت و ابهر هم ميرفت. سال ۱۳۷۶ بازنشسته شد، اما بازنشستگي براي او به معناي كنار گذاشتن كلاس نبود و تا سال ۱۳۸۹ به صورت حقالتدريس ادامه داد.ميگويد دلش نميآمد دانشجويانش را ترك كند، بنابراين دانشكدهها را يكييكي كنار گذاشته است. در نهايت دانشگاه كه تمام شد مقصد ديگرش هند و ادامه تحصيل در آنجا بود.در ۷۸ سالگي در هند دكتراي باستانشناسي هنر و تاريخ چين گرفت و اينبار هم انگيزهاش براي ادامه تحصيل، دانشجويانش بودند. وقتي مثلا از دانشجويانش در ۳۴ سالگي ميپرسيد چرا براي دكترا نرفتهاي؟ ميگفتند؛ پير شديم در حالي كه او معتقد بود كه اشتباه ميكنند و براي درس خواندن پيري وجود ندارد.«بيشتر از همه، دوست داشتم به آنها نشان بدهم كه انسان ميتواند در هر زماني ادامه تحصيل بدهد.من ۵۶ سال كار كردم و حتي 10 روز غيبت نداشتم. از همه دانشجويان من بپرسيد، آيا من حتي يك روز سر كلاسشان غيبت داشتم؟ ۸۰ حكم بررسي آثار باستاني دارم. دانشگاه تهران چه روزهاي خوشي را من با بچههايم گذراندم و حالا عكسهايشان زينتبخش ديوار اتاقم هستند و هر وقت به آنها نگاه ميكنم، احساس ميكنم سر كلاس در كنار آنها هستم و با آنها راز و نياز ميكنم.»
آموزش به سبك مادرانه
در اين مراسم بزرگداشت، بسياري از همان دانشجويان قديمي استاد كه حالا استاد و مدير شدهاند هم حضور داشتند؛ كساني كه روزگاري سر كلاس او مينشستند و حالا در بزرگداشت استادشان بخشي از خاطراتشان را گفتند. دكتر سيد مهدي موسوي كوهپر، باستانشناس و مدرس دانشگاه تربيت مدرس يكي از همين دانشجويان بود كه حالا از آن روزها ميگويد: «از شهرستان به تهران آمده بودم و به آموزش رفتم. اولينباري كه چهره خانم دكتر را ديدم و چشمم به چشم او افتاد، خانمي با مقنعه سياه و مانتوي سرمهاي ديدم. انرژي مثبتي در وجود او بود؛ گويي موجودي بود كه از بالا روي زمين فرود آمده است. تمام دلنگرانيهايي كه انسان دارد، در برابر آن انرژي مثبت از بين ميرفت.» به گفته او يكي از ويژگيهاي مهم خانم دكتر اين بود كه بچهها را به خود جذب ميكرد. لحظهاي كه او را ديدم، احساس كردم مادرم در كنار من است. موسوي كوهپر معتقد است كه در دانشگاههاي ما، اين حس مادرانه كم است، اما او در سبك آموزش مادرانه خبره و حلال همه مشكلات بود و با هنرمندي، ظرافت، لطف و طبعي كه دارد، مشكلات بچهها را حل ميكرد. پريوش اكبري، باستانشناس و دانشجوي ديگر فخري دانشپور پرور هم از روزگار گذشته سخن گفت و از مهري كه تا همين حالا هم ادامه دارد. او از عكسي ياد ميكند كه استاد به محض ديدنش خواست تا يك نسخه از آن را داشته باشد و بعد فهميد كه آن را روي ديوار اتاقش، در كنار عكس دانشجويان ديگرش گذاشته است. به گفته اكبري، دانشپور پرور فقط اطلاعات را منتقل نميكرد، بلكه آنها را در ذهن دانشجويان تصوير ميكرد؛ شبيه نقالي كه آنچه را روايت ميكند، در برابر چشمها ميسازد. بعد خاطرهاي را تعريف ميكند كه پس از شنيدن توضيحي درباره غارها، همان شب خواب ديده بود كه غارها چگونهاند و نقاشيهايشان چه رنگي است. او در پايان حرفهايش به جملهاي برميگردد كه دانشپورپرور در كلاس بارها به كار ميبرد. استاد گاهي در آغاز يا ميانه درس از دانشجويان سوال ميكرد تا ببيند چقدر مطالعه كردهاند. دانشجويان پاسخهايي ميدادند و او، با همان حركت مخصوص سر به آنها ميگفت: «يك چيزي هست، اما اينها نيست.»آن روزها تصور ميكردند چنين جملهاي فقط درباره درس و كلاس است، اما بعدها فهميدند كه اين جمله معناي ديگري هم در برابر با مسائل و مشكلات دارد. اكبري معتقد است كه دانشپورپرور با وجود بيمهريهايي كه در حقش شده، همچنان عاشق كارش، دانشگاه و فرهنگ و هنر ايران ماند و در لحظههاي نااميدي و دلخوري شاگردانش هنوز هم از اخگر فروزان فرهنگ ايران ميگويد و به آن اميد و ايمان دارد.