هنري براي وطن و تاريخش
نسيم خليلي
رسام ارژنگي نقاش تاريخ بود و دلداده وطن. دوستداران تاريخ هنر ايران وقتي نامش را ميشنوند، بيش از هرچيز پردههاي تاريخنگارانهاش را به ياد ميآورند: نادرشاه افشار را در راه هندوستان، نبرد يعقوب ليث صفاري را، شاهپورساساني و والرين امپراتور روم را و آن پرده باشكوه بهرام گور و تاج پادشاهي را با نقش زيبايي از فرش، فرشي زيبا فتاده بر زمين و چنان مشحون از جزييات كه انگار تار و پودي درهمتنيده دارد. رسام ارژنگي طراح فرش بيهمتايي هم بوده است و اين دو تنها هنرهاي او نبودهاند، در روزنامههاي وقت از او كاريكاتورهاي فراواني منتشر شده و افزون بر اين، مجسمهساز قابلي هم به شمار ميرفته است؛ كتاب خاطرات او نگاهش به وطن، هنرمندان و متفكران همروزگارش، حاكمان و فرمانروايان و همچنين رنجهاي ايراني سرگشته تاريخ معاصر را به ما نشان ميدهد. ارژنگي در خاطراتش درباره مجسمهاي كه از عارف قزويني ساخته بود، مينويسد: «يك روز به عارف گفتم ميخواهم از تو يك مجسمه بسازم. گفت كه اگر من لايق نباشم شما چه زحمت بيجا ميكشيد. گفتم اين فرمايش شما را قبول ندارم. من دوست شما هستم و ميخواهم كه از شما يك مجسمه بسازم. در صورتي كه خيلي از پولدارها پول ميدهند و من قبول نميكنم و از آنها تصوير و مجسمه نميسازم. عارف بالاخره راضي شد و من يك مجسمه نيمتنه بهقدر طبيعي شروع كردم و اين مجسمه فوقالعاده شبيه بود. عينا مثل عارف شده بود. عارف را زنده كرده بودم. هركس وارد ميشد ميگفت عارف باز اوقاتش مثل اينكه تلخه، يعني مجسمه اينقدر شبيه شده بود.» يك ور از موفقيتهاي ارژنگي در خلق مجسمهها به دستان معجزهگر او بازميگشته و ور ديگرش به ارتباط عميقي كه ميان او و سوژه برقرار بوده است. ارژنگي در خاطراتش نقل ميكند كه عارف در برابر نقاشيهاي باشكوه تاريخي او اشك ميريخته است از اين رو كه شكوه و فر ايران را برايش به روشني فراياد ميآوردهاند: «عارف رفت جلوي پرده حمله نادر. يك وقت ديدم مثل ابر بهار گريه ميكند. گفتم آقا چرا گريه ميكنيد؟ گفت: چطور شد آن ملت كه هندوستان را ميگرفت، حالا اينطور زبون و بيچاره شده! گفتم خداي ايران بزرگ است، باز هم همان روزهاي خوشبختي تكرار ميشود، جوانهاي پاكنژاد بسيار داريم...». اين عشق و دلدادگي به وطن و تاريخ مولفهاي است كه ارژنگي در خاطراتش فراوان دربارهاش سخن ميگويد، نقاش زبردستي كه هنر ايران را به قفقاز و روسيه برد و همواره شعرهاي وطني ميخواند و ميسرود و نمايشنامهاي هم به نام «مهر ميهن» قلمي كرده بود كه با هزينههاي شخصي به روي صحنه برده بودش. هنرمندي كه نسب به ميرك، نقاش نامدار دوره صفوي ميبرده و در خانوادهاي نقاشپيشه متولد شده است: «چشم وا كردم خود را در ميان رنگ و قلم و نقاشي ديدم. پدرم نقاش بود. برادر و عمويم نقاش بودند و خانه ما كانون نقاشان تبريز بود زيرا اغلب شاگرد پدر و نيايم بودند. هرچه پول به من ميدادند مداد و كاغذ و جعبه رنگ ميخريدم.» و البته اين بدان معنا نبوده است كه عباس براي نقاش و رسام شدنش با مانعي در خانواده روبهرو نبوده است: «برادرم نميخواست من نقاش باشم. ميآمد به من فرمان ميداد كه برو فلان كار را انجام بده. من پس از انجام آن كار ميآمدم ميديدم نقاشي و ابزار كارم نيست ولي جرات نميكردم از برادرم بپرسم اسبابهاي مرا چه كردي. تمام خانه را ميگشتم، سرانجام آنها را در خاكروبهداني پيدا ميكردم. دانهدانه برداشته، پفپف كرده، پاك مينمودم و ميآمدم در گوشهاي نشسته، كار ميكردم.» و با همين سماجت و عشق بيبديل به نقاشي بوده است كه عباس با استقلال به راه خود ميرود و افزون بر نقاشي مينياتور نيز ميآموزد: «روزي كسي يك كتاب قديمي آورد كه صور عجيب و غريب داشت. اين كتاب و تصاوير مال دوره مغول بود. من آن تصاوير را تعمير كرده، سپس شروع كردم به آن سبك كار كردن... اسماعيل طباطبايي وقتي مينياتورهاي مرا ديد، سفارش داد بسازم و او ببرد تفليس به عتيقهفروشان بفروشد و از اين راه سود بسيار ميبرد. من ديگر نقاشي طبيعي را كنار گذاشته، همهاش مينياتور ميساختم.» اما يكي از ويژگيهاي بديع و تاملبرانگيز خاطرات ارژنگي افزون بر شرح حال خودش، انتقاداتي است كه از كمالالملك ميكند مثلا در اولين مواجههاش با تالاري مملو از نقاشيهاي او وقتي كه تعريفش را در قفقاز فراوان شنيده و اكنون به ايران و به ملاقات او آمده است: «من به تماشاي تابلوهاي سالن پرداختم. چند تا كوپيه بود، چند شبيه از خود استاد كه در آينه ساخته بود، باقي مانند ويترين عكاسي، شبيه وثوقالدوله، قجر آغاسي، شبيه ميرزا نصرالله مشيرالدوله، شبيه حكيمالملك. در صدر هم يك پيكره گچي از ناصرالدينشاه بود. من رو كردم به استاد گفتم: آقا چرا از بزرگان ايران تابلو نساختهايد؟ گفت: بزرگان ايران؟ شبيه وثوقالدوله را نشان داد گفت: اين شخص دوم مملكت است. حالا شاه هم فرنگ رفته، همهكاره است. گفتم منظور من بزرگان حقيقي است. گفت مقصودت چيست؟ گفتم وثوقالدولهها ميهنفروش و مسبب بدبختي اين ملتند، مقصود من سعدي، فردوسي، خيام، بوعلي، نادرشاه، اميركبير. گفت شما هم از آنها هستيد؟ سعدي وقتي كه زنده بود براي شب نان نداشت، حالا كه مرده رفته پي كارش ولي وثوقالدوله صد جور براي آدم كار صورت ميدهد.» و رسام اينجا پرانتز تاريخنگارانه تاملبرانگيزي در نقد سخنان كمالالملك باز ميكند و مينويسد: «وثوقالدوله قراردادي با انگليسها بسته و همه ايران را ششدانگ به آنها فروخته بود و آنان ماه به ماه به ايران پول ميدادند كه بين مفتخواران وطنفروش پخش ميشد.» و به اين ترتيب است كه درمييابي در اين كتاب با هنرمند تيزبيني روبهرو هستي كه هنر را از زاويه مسائل كلان جامعه و همان زبرمتنهاي فرهنگي و سياسي و اجتماعياي تحليل ميكند كه يك هنرمند را ميسازند و به هنرش سمت و سو ميدهند.