• 1405 چهارشنبه 13 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6457 -
  • 1405 چهارشنبه 13 آبان

نهاد خردورزي، نقد حقيقت و آزادي

تأملي پيرامون فلسفه و ايده دانشگاه

 عليرضا عباسي

اهل منطق مي‌گويند نام‌ها تنها آواهايي بر زبان نيستند بلكه نشانه‌هايي هستند كه ذهن ما را به سوي معناها و ايده‌ها راه مي‌برند. اگر نام‌ها ما را به معناها و ايده‌ها راهنمايي مي‌كنند پس دانشگاه جايي است كه دانش و فرهنگ؛ يعني مهم‌ترين دستاورد معنوي انسان در طول سده‌ها و هزاره‌ها را به ما منتقل مي‌كند. همچنين اگر نيك بنگريم درمي‌يابيم كه دانشِ بدون پژوهش، ماندن در دانسته‌هاي پيشين است و اگر دانشگاه، علاوه بر وظيفه انتقال دانش، جايگاه زايش و گسترش آن نيز باشد پس پژوهشگاه هم هست. به علاوه، دانشگاه راستين ذهن را با دانش انباشته نمي‌كند بلكه انديشيدن مي‌آموزاند و از اين رهگذر ذهن را مي‌پروراند و به استقلال مي‌رساند.  از همين روي دانشگاه، علاوه بر پژوهشگاه، پرورشگاه  نيز هست.

بر همين زمينه مي‌توان گفت دانشجو كسي است كه نه از سر اجبار و اكراه، بلكه مشتاقانه و با انگيزه، دانشگاه را برمي‌گزيند تا ميراث معنوي گذشتگان را بياموزد و آنها را در زندگي و كار خويش به كار ببندد. دانشجوي راستين نه تنها نگهبان دانش و فرهنگ ديروز بلكه فراتر، زمينه‌ساز انديشه‌هاي فردا است. استاد نيز كسي است كه پيش از دانشجو گام در مسير شناخت نهاده و اندوخته‌هاي خود را چراغ راه دانشجو مي‌كند،‌ اما استاد بودن به معناي راستين، نه در دانسته‌هاي بيشتر بلكه در شوري هميشگي به آموختن ريشه دارد. استاد تا زماني به معناي راستين استاد است كه در درون، خود را دانشجو بداند. آنگاه كه استاد پژوهش را وانهد و خود را از آموختن بي‌نياز بداند، چراغ انديشه‌اش رو به خاموشي مي‌رود و ديگر به معناي راستين استاد نخواهد بود، هر چند كه در ظاهر و به حكم كارگزيني استاد خوانده شود.وقتي از دانشگاه سخن مي‌گوييم، به‌ طور معمول نخستين تصوير كه به ذهن مي‌رسد مجموعه‌اي از ساختمان‌ها، كلاس‌هاي درس، استادان، دانشجويان، آزمايشگاه‌ها و كتابخانه‌هاست. اين تصوير، هر چند بخشي از واقعيت دانشگاه را نشان مي‌دهد، اما به معناي دانشگاه راه نمي‌برد. دانشگاه پيش از آنكه يك نهاد عيني باشد يك ايده است. به همين دليل، براي فهم دانشگاه بايد از ظاهر آن فراتر رفت و پرسيد: دانشگاه براي چيست؟ چه نيازي باعث پديد آمدن آن شده است؟ چه چيزي دانشگاه را از ديگر نهادهاي اجتماعي متمايز و ممتاز مي‌كند؟ و اگر دانشگاه از ايده بنيادين خود فاصله بگيرد، آيا همچنان مي‌توان آن را دانشگاه به معناي راستين دانست؟

در اين نگاه، دانشگاه نهادي است كه در پاسخ به يك نياز اجتماعي شكل گرفته است. هر جامعه براي پاسخگويي به نيازهاي خود نهادهايي پديد مي‌آورد. هر نهاد، سازوكاري اجتماعي براي شناخت و پاسخ به يك نياز است. بنابراين، دانشگاه نيز بايد بر پايه نيازي بنيادين فهميده شود. اين نياز را نمي‌توان تنها در آموزش حرفه‌اي، تربيت نيروي كار يا توليد ثروت خلاصه كرد. اينها مي‌توانند از پيامدهاي دانشگاه باشند، اما به خودي خود، مولفه‌هاي اصلي ايده دانشگاه   نيستند.

دانشگاه؛  نهادي برآمده از يك  نياز  اجتماعي

نهاد دانشگاه را بايد در نسبت با جامعه فهميد. جامعه براي ادامه زندگي خود به دانايي نياز دارد و دانشگاه يكي از مهم‌ترين پاسخ‌هاي تاريخي به اين نياز است. با اين حال، اگر نياز اجتماعي را فقط در نياز اقتصادي خلاصه كنيم، معناي دانشگاه را از همان آغاز محدود كرده‌ايم. دانشگاه مي‌تواند در توليد ثروت نقش داشته باشد، مي‌تواند به پيشرفت تكنولوژي كمك كند و مي‌تواند نيروي متخصص براي بخش‌هاي گوناگون جامعه پرورش بدهد، اما اين كاركردها همه معناي  دانشگاه   نيستند.

توليد ثروت، به ‌ويژه در جامعه جديد، اهميت فراوان دارد اما وظيفه نخست دانشگاه، توليد مستقيم ثروت مادي نيست. دانشگاه در وهله نخست با فرهنگ، دانش و حقيقت سروكار دارد. اگر دانش توليد شده در دانشگاه بتواند در جامعه به كار گرفته شود و به بهبود زندگي انسان، پيشرفت اقتصادي و گسترش رفاه بينجامد، اين پيامد ارزشمندي است ولي چنين پيامدي نبايد جايگزين غايت اصلي دانشگاه شود.

از همين‌جا مي‌توان تفاوت دانشگاه را با يك بنگاه اقتصادي دريافت. بنگاه اقتصادي در درجه نخست با توليد كالا و خدمات و دستيابي به سود سروكار دارد، درحالي كه دانشگاه بايد بتواند پرسش‌هايي را مطرح كند كه حتي ممكن است پاسخ آنها در كوتاه‌مدت هيچ سود اقتصادي نداشته باشد. دانشگاه بايد بتواند درباره خودِ جامعه، انسان، دانش، حقيقت و ارزش‌هاي حاكم بر زندگي اجتماعي پرسش كند. اگر دانشگاه تنها به آنچه سودآور است بپردازد، بخش مهمي از معناي خود را از دست خواهد داد.

يكي از نگراني‌هاي جدي درباره دانشگاه در جامعه فعلي ما، تاكيد فراوان برخي مسوولان علمي و غيرعلمي بر كاركرد اقتصادي، درآمدزايي و سودآوري آن است. گويي دانشگاه زماني ارزشمند است كه بتواند هزينه‌هاي خود را تامين كند، براي بازار كار نيروي انساني پرورش بدهد، به صنعت خدمت برساند و از راه فروش دانش و پژوهش درآمد به دست آورد. بي‌ترديد دانشگاه نمي‌تواند و نبايد به نيازهاي اقتصادي خود و جامعه بي‌تفاوت باشد اما گرفتاري از آنجا آغاز مي‌شود كه اقتصاد، به جاي آنكه يكي از عرصه‌هاي فعاليت دانشگاه باشد، به معيار اصلي سنجش ارزش و كاركرد آن تبديل شود. دانشگاه نهادي اقتصادي نيست كه وظيفه‌هاي علمي و فرهنگي را نيز برعهده داشته باشد. برعكس، دانشگاه نهادي علمي و فرهنگي است كه در كنار ديگر مسووليت‌هاي خود، با مسائل اقتصادي جامعه نيز سر و كار دارد. اين جا‌به‌جايي در نگاه، فقط و فقط تفاوتي در واژه‌ها نيست بلكه نشان‌دهنده تفاوتي بنيادين در فهم ماهيتِ دانشگاه است.بنابراين، دانشگاه بايد نهادي باشد كه امكان پرورش دانش و دانايي را فراهم مي‌كند. دانش در اينجا فقط و فقط انباشتن دانستني‌ها نيست. دانش هنگامي معنا مي‌يابد كه با فهم، سنجش و پرسش همراه شود. دانشگاه بايد انسان را از پذيرش بي‌چون‌ و چراي امور به سوي انديشيدن و سنجيدن  راهنمايي كند.

ايده  دانشگاه  و   فاصله آن  با   واقعيت دانشگاهي

اگر دانشگاه يك ايده است، ميان ايدهُ دانشگاه و واقعيتِ دانشگاهي نيز همواره فاصله‌اي وجود دارد. هيچ دانشگاهي در جهان، عينِ كامل ايده دانشگاه نيست. دانشگاه‌هاي واقعي درگير محدوديت‌هاي اقتصادي، اداري، سياسي، فرهنگي و تاريخي‌اند. از همين رو، نبايد واقعيت موجود دانشگاه را  با  معناي  دانشگاه يكي گرفت.

اهميت ايده، درست در همين‌جاست. ايده معياري است كه به كمك آن مي‌توان واقعيت را سنجيد. اگر ندانيم دانشگاه چيست و چه بايد باشد، نمي‌توانيم درباره وضعيت دانشگاه داوري كنيم. هرگاه مولفه‌هاي بنيادين ايده دانشگاه را بشناسيم، مي‌توانيم واقعيت دانشگاه را با آن بسنجيم و فاصله ميان «آنچه هست» و «آنچه بايد باشد» را آشكار كنيم. از اين ديدگاه، پرسش از ايده دانشگاه يك پرسش فلسفي است. فلسفه به ما امكان مي‌دهد از سطح پديده‌ها فراتر برويم و بنياد آنها را بپرسيم. دانشگاه نيز هنگامي به معناي راستين خود نزديك مي‌شود كه درباره بنياد و معناي خود پرسش كند. بنابراين، سخن گفتن از ايده دانشگاه درنهايت سخن گفتن از فلسفه دانشگاه است.

پژوهش؛ قلب  دانشگاه

يكي از بنيادي‌ترين مولفه‌هاي دانشگاه، پژوهش است. دانشگاه بدون پژوهش، به نهادي براي انتقال محفوظات تبديل مي‌شود. اگر دانشگاه تنها آنچه را پيش‌تر دانسته شده است به نسل بعد منتقل كند، ديگر نقش زنده و پيش‌برنده خود را از دست مي‌دهد.

پژوهش از جايي آغاز مي‌شود كه انسان بداند همه ‌چيز دانسته نشده و نخواهد شد. پرسش و شك، دشمن دانشگاه نيستند، بلكه شرط امكان آن‌ هستند. اگر پاسخ همه پرسش‌ها از پيش، معلوم مي‌بود و حقيقت به‌ طور كامل دراختيار ما باشد، ديگر نيازي به پژوهش نخواهيم داشت.

از اين رو، دانشگاه بايد پژوهشگاه باشد، نه فقط آموزشگاه. آموزش نيز در دانشگاه اهميت دارد، اما آموزش دانشگاهي بايد با پژوهش پيوند داشته باشد. استاد تنها انتقال‌دهنده دانسته‌هاي موجود نيست و دانشجو نيز تنها دريافت‌كننده آنها نيست. هر دو بايد در فرآيند جست‌وجوي دانش مشاركت داشته باشند.

دانشگاه پژوهش‌محور، دانشگاهي است كه در آن پرسش ارزش دارد. پرسش كردن درباره هر چيز، حتي درباره خود دانشگاه، نشانه ضعف دانشگاه نيست، بلكه نشانه زنده بودن آن است. دانشگاه بايد بتواند همواره راجع به خود بپرسد كه آيا به رسالت خويش وفادار مانده است يا نه.

خردورزي؛ يكي  از  بنيادهاي دانشگاه

ايده دوم، خردورزي است. دانشگاه بايد بر مدار خردورزي حركت كند. خردورزي يعني توانايي انديشيدن، سنجيدن، دليل خواستن و تمايز گذاشتن ميان ادعاهاي گوناگون. جامعه‌اي كه در آن هر ادعايي بدون دليل پذيرفته شود، نيازمند نهادي است كه بتواند اين ادعاها را به سنجش بگذارد.دانشگاه بايد فضاي رشد و محل تمرين خردورزي باشد. فرآيند خردورزي به معناي نفي همه باورها نيست، بلكه به معناي آن است كه هيچ باور يا ادعايي از پرسش و سنجش درامان نباشد. دانشگاه بايد انسان را از پيروي كوركورانه دور كند و به او توانايي انديشيدن مستقل ببخشد.مي‌توان زنجيره‌اي ميان حيات دانشگاهي، خردورزي، انديشه‌ورزي، عبرت‌گيري، حقيقت و روشنگري برقرار كرد. دانشگاه زنده دانشگاهي است كه در آن انديشه جريان دارد و صد البته كه انديشه، بدون خردورزي و پرسشگري ممكن نيست. خردورزي راهي براي نزديك شدن به حقيقت است و حقيقت نيز بدون امكان سنجش آزادانه انديشه‌ها قابل جست‌وجو نيست.

در اين معنا، دانشگاه نه محل انباشتن پاسخ‌ها، بلكه محل پرورش توانايي پرسيدن و انديشيدن است.

نقد؛ دانشگاه  به ‌مثابه  نهاد  سنجش

يكي ديگر از مولفه‌هاي بنيادين ايده دانشگاه، نقد است. بايد ميان «نقد» و «انتقاد» تفاوت گذاشت. انتقاد ممكن است تنها بيان نارضايتي يا برشمردن عيب‌ها باشد، اما نقد به معناي سنجش است. نقد، ادعا يا انديشه‌اي را در برابر دليل و پرسش قرار مي‌دهد. منظورم از نقد درست همان چيزي است كه حافظ شيرازي در بيت زير مي‌گويد:

عيب مي ‌جمله چو گفتي هنرش نيز بگو

نفي حكمت مكن  از   بهر دل عامي چند

دانشگاه بايد نهاد نقد باشد. هيچ انديشه‌اي نبايد فقط به دليل قدمت، شهرت، قداست يا اقتدار صاحب آن، از نقد درامان بماند.  انديشه   هنگامي مي‌تواند جايگاه خود را حفظ كند كه از آزمون  نقد  بگذرد.

نقد دانشگاهي بايد بر پايه دليل باشد، نه برآمده از احساس، تعصب يا دشمني شخصي. نقد انديشه، نقد شخص نيست. از همين رو، دانشگاه بايد فرهنگ نقد را پرورش بدهد و به دانشجو بياموزاند كه مي‌توان با يك انديشه مخالف بود، بي‌آنكه به صاحب آن انديشه بي‌احترامي كرد.

استادي كه بي‌تفاوت نمي‌ماند، پرسش مي‌كند، كاستي‌ها را مي‌بيند و آنچه را نيازمند اصلاح است به نقد مي‌كشد، به راستي به وظيفه و مسووليت تاريخي، اجتماعي و اخلاقي خود عمل مي‌كند. استادي كه مي‌بيند و سكوت مي‌كند و با وجود توانايي نقد، از نقد روي مي‌گرداند درواقع ناخواسته به باز توليد همان وضعيت يا فرآيندي ياري مي‌‌‌رساند كه خود نيازمند دگرگوني است. نقد از سر مسووليت، نه براي ويران كردن بلكه براي آشكار كردن كاستي‌ها، گشودن افق‌هاي تازه و فراهم كردن زمينه بهبودي است. از همين رو نقد انديشمندان را بايد بخشي از حيات سالم علمي و اجتماعي دانست، نه عاملي براي برهم زدن آرامش و نظم. چالش واقعي آنجاست كه يك سازمان، نهاد يا حكمراني، كه مورد نقد قرار مي‌گيرد نقد را تهديد تلقي كند و به جاي شنيدن سخن منتقد در پي خاموش كردن آن برآيد؛ به جاي پاسخ دادن به پرسش‌ها، پرسشگر را به حاشيه براند و به جاي سنجيدن درستي يا نادرستي يك سخن، درباره انگيزه گوينده سخن داوري كند. در چنين وضعيتي، مساله ديگر فقط يك نقد يا اختلاف‌نظر نيست، بلكه با بحراني ژرف روبه‌رو هستيم؛ بحراني در گفتمان، در پذيرش مسووليت و در ناتوانايي يك نهاد يا يك حكمراني در ديدن كاستي‌ها و ناراستي‌هاي خود. حتي مفهوم دانشگاه نيز بايد قابل نقد باشد. دانشگاهي كه نمي‌تواند خود را نقد كند، در واقع از يكي از مهم‌ترين عناصر ايده دانشگاه فاصله گرفته است. نقد، راهي براي اصلاح و بازانديشي است. جامعه دانشگاهي بايد مسووليت تاريخي خود را در نقد انديشه‌ها، ساختارها و  رويه‌هاي  نادرست بپذيرد.

حقيقت؛  غايت  پژوهش  و  انديشه  دانشگاهي

نقد و پژوهش بدون حقيقت معناي خود را از دست مي‌دهند. دانشگاه بايد در جست‌وجوي حقيقت باشد، هرچند حقيقت را نمي‌توان چيزي دانست كه يك‌بار براي هميشه دراختيار انسان قرار گرفته باشد.

جست‌وجوي حقيقت مستلزم پذيرش اين پيش‌فرض است كه دانسته‌هاي كنوني ما ناقص هستند. درست به همين دليل است كه پژوهش ضرورت پيدا مي‌كند. اگر حقيقت را از پيش به‌طور كامل دراختيار داشته باشيم، پژوهش معناي خود را از دست مي‌دهد. در دوران جديد، رشد دانشگاه با گسترش مفهوم پژوهش و جست‌وجوي حقيقت پيوندي ژرف پيدا كرد. پژوهش هنگامي معنا دارد كه حقيقت هنوز براي ما مساله باشد. بنابراين دانشگاه بايد فضايي فراهم آورد كه در آن حقيقت همچنان يك پرسش زنده باقي بماند.

حقيقت تنها در حوزه علوم طبيعي يا تجربي مطرح نيست. انسان مي‌تواند درباره خدا، انسان، جهان، جامعه، اخلاق، هنر و بسياري از بنيادي‌ترين مسائل زندگي پرسش كند. دانشگاه بايد امكان طرح چنين پرسش‌هايي را فراهم آورد.

آزادي  و خودآييني

دانشگاه بدون آزادي نمي‌تواند رسالت خود را انجام دهد. اگر پژوهشگر نتواند آزادانه پرسش كند؛ اگر دانشجو نتواند انديشه خود را بيان كند و اگر استاد نتواند نتيجه پژوهش خود را بدون ترس عرضه كند، پژوهش و نقد به معناي راستين امكان تحقق  نخواهند  داشت.

اما آزادي دانشگاهي را نبايد فقط و فقط نبود اجبار دانست. آزادي در معناي ژرف‌تر خود با خودآييني پيوند دارد. انسان آزاد كسي است كه بتواند بر پايه خرد و سنجش خود تصميم بگيرد و فقط دنباله‌رو خواست  ديگران نباشد.

در انديشه كانت، آزادي با خودآييني پيوندي بنيادي دارد. خودآييني يعني انسان بتواند قانون رفتار خويش را بر پايه خرد دريابد، نه اينكه فقط از بيرون فرمان بگيرد. از اين منظر، دانشگاه نيز بايد محيط پرورش انسان‌هاي خودآيين باشد.دانشگاه آزاد دانشگاهي نيست كه در آن هر ادعايي بدون سنجش پذيرفته شود، بلكه دانشگاهي است كه امكان طرح و سنجش آزادانه ادعاها را فراهم مي‌كند. آزادي دانشگاهي با مسووليت همراه است. آزادي پژوهشگر يعني مسووليت او در برابر حقيقت، دليل و جامعه.

اصالت  و  دانشگاه

آزادي با اصالت نيز پيوند دارد. انسان اصيل انساني است كه بتواند نسبت خود را با جهان، دانش و زندگي به‌گونه‌اي آگاهانه تعيين كند. اگر دانشگاه تنها انسان‌هايي بپروراند كه بتوانند دانسته‌هاي موجود را تكرار كنند اما توانايي انديشيدن مستقل نداشته باشند، از يكي از غايت‌هاي مهم خود فاصله گرفته است.

دانشگاه بايد به انسان امكان بدهد خودش باشد و بتواند با انديشه‌اي مستقل در جهان حضور يابد. اين امر به معناي بي‌اعتنايي به ميراث فكري گذشته نيست. برعكس، انديشه مستقل زماني پديد مي‌آيد كه انسان ميراث گذشته را بشناسد، بفهمد و سپس بتواند آن را به سنجش بگذارد.از اين رو، دانشگاه بايد ميان ميراث و نوآوري، ميان دانسته‌هاي گذشته و پرسش‌هاي امروز و ميان سنت و امكان‌هاي تازه، گفت‌وگو برقرار كند.

گفت‌وگو   و  جريان آزاد  اطلاعات

آخرين مولفه‌اي كه بايد بر آن تاكيد كرد، گفت‌وگوست. دانشگاه جايگاه تك‌گويي نيست؛ دانشگاه جاي گفت‌وگوست. انديشه در گفت‌وگو رشد مي‌كند. انسان هنگامي مي‌تواند محدوديت‌هاي انديشه خود را دريابد كه با انديشه ديگري روبه‌رو شود.

از همين رو، جريان آزاد اطلاعات يكي از پايه‌هاي دانشگاه است. ترس يكي از مهم‌ترين موانع جريان آزاد اطلاعات است. هنگامي كه انسان از بيان انديشه خود مي‌ترسد، گفت‌وگو جاي خود را به سكوت مي‌دهد و هنگامي كه گفت‌وگو از ميان برود، امكان نقد و پژوهش نيز آسيب مي‌بيند.دانشگاه بايد محيطي باشد كه در آن استاد و دانشجو بتوانند با يكديگر گفت‌وگو كنند، پرسش كنند، مخالفت كنند و از يكديگر بياموزند. در چنين فضايي، هيچ‌كس مالك نهايي حقيقت نيست. حقيقت در فرآيند جست‌وجو و گفت‌وگوي خردورزانه آشكارتر مي‌شود.از اين ديدگاه، گفت‌وگو نه يك شيوه جانبي، بلكه بخشي از ذات دانشگاه است. دانشگاه زماني زنده است كه ميان انديشه‌هاي گوناگون ارتباط برقرار باشد. هرگاه تك‌گويي بر گفت‌وگو چيره شود، دانشگاه از معناي خود فاصله مي‌گيرد.

نتيجه‌گيري

ايده دانشگاه را نمي‌توان در آموزش، مدرك، شغل يا توليد ثروت خلاصه كرد. دانشگاه نهادي است كه در پاسخ به نياز ژرف انسان و جامعه به دانش، حقيقت و خردورزي پديد آمده است. از اين رو، براي فهم دانشگاه بايد از شكل ظاهري آن فراتر رفت و به ايده‌اي بازگشت كه بنياد آن را تشكيل مي‌دهد.اين ايده را مي‌توان در چند مولفه اساسي بازشناخت: پژوهش، خردورزي، نقد، حقيقت، آزادي، اصالت و گفت‌وگو. پژوهش دانشگاه را از آموزش صرف جدا مي‌كند؛ خردورزي امكان سنجش و انديشيدن را فراهم مي‌آورد؛ نقد مانع جزميت مي‌شود؛ حقيقت افق پژوهش را باز مي‌كند؛ آزادي شرط امكان انديشيدن و پژوهش است؛ اصالت به انسان امكان مي‌دهد مستقل بينديشد و گفت‌وگو زمينه رويارويي انديشه‌ها و پيدايش فهم تازه را فراهم مي‌كند.البته هيچ دانشگاهي به‌طور كامل با اين ايده منطبق نيست. ميان واقعيت دانشگاه و ايده دانشگاه همواره فاصله‌اي وجود دارد. اما همين فاصله است كه ضرورت پرسش از دانشگاه را پديد مي‌آورد. اگر ايده و فلسفه دانشگاه را فراموش كنيم، ديگر معياري براي سنجش واقعيت دانشگاه نخواهيم داشت.بنابراين، دانشگاه راستين نه جايي براي تكرار آنچه از پيش مي‌دانيم، بلكه جايي براي پرسيدن درباره آن چيزي است كه هنوز نمي‌دانيم.

دانشگاه بايد بتواند درباره حقيقت پرسش كند، درباره دانش ترديد كند، انديشه‌ها را نقد كند، آزادي را پاس بدارد و گفت‌وگو را زنده نگه دارد. دانشگاه بايد انسان را نه فقط براي يك شغل، بلكه براي انديشيدن، سنجيدن و زيستن آگاهانه آماده كند و به باشي را براي انسان فراهم كند.

درنهايت، معناي دانشگاه را بايد در نسبت ميان دانش و انديشه جست‌وجو كرد. دانش بدون انديشه ممكن است به انباشت اطلاعات بينجامد و آزادي بدون خرد ممكن است به بي‌راهه برود. نقد بدون حقيقت‌جويي مي‌تواند به نفي صرف تبديل شود و پژوهش بدون آزادي نمي‌تواند از مرزهاي دانسته‌هاي موجود عبور كند. آنچه اين عناصر را به يكديگر پيوند مي‌دهد، همان ايده دانشگاه است: نهادي براي جست‌وجوي حقيقت، پرورش خردورزي و فراهم آوردن امكان گفت‌وگوي آزاد و مسوولانه.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون