• 1405 دوشنبه 18 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6461 -
  • 1405 دوشنبه 18 آبان

نظر به درد ديگران

محمد خيرآبادي

يك روز در گوشه‌اي از اين دنيا تصويري ثبت شد كه همه را تكان داد. آدم‌ها داشتند براي فرار از وطن‌شان به نامطمئن‌ترين اشكال و امكان‌هاي گريز چنگ مي‌انداختند؛ آويزان شده بودند به هواپيماي در حال پرواز و به جست‌وجوي زندگي و شايد رهايي و خوشبختي مي‌رفتند. بعضي از كودكان آن پرواز، هنوز با آن پاهاي كوچكشان قدم از قدم برنداشته بودند اما مي‌دانستند فرار چيست. چنان محكم در بغل گرفته شده بودند كه صداي گرومپ گرومپ قلب پدر و مادرشان توي گوش‌هايشان مي‌پيچيد. طوري آنها را به سينه چسبانده بودند كه چشم‌هايشان به نگاه‌هاي پر از سردرگمي و تشويش بزرگ‌ترها نيفتد، چراكه دنيا فرو مي‌ريزد وقتي فرو‌ريختگي در نگاه پدر و مادر آدم نمايان شود. تا قبل از آن روز، هواپيما براي بچه‌هاي هنوز تاتي‌تاتي نكرده آن پرواز، احتمالا قاشقي بود كه مادرشان هر روز همراه با شكلك و خنده در دهانشان فرود مي‌آورد. اما آن روز هواپيما تبديل شد به يك هيولاي بي‌احساس كه جا ماندن از آن، جا ماندن از زندگي بود.  توي هواپيماي بي‌صندلي، كوله‌پشتي‌ها و چمدان‌ها شده بودند بالش و جاي نشستن. نگاه مسافران پرواز، از پنجره به خانه‌هاي مثل مورچه در ميان كوه‌ها و دشت‌ها بود. در چمدان‌هاي‌شان انگار هيچ چيزي نبود. آنها هيچ‌كدامشان آني نبودند كه با خود بردند، دقيقا هماني بودند كه جا گذاشتند. با اين سوال‌ها در سر، كه چرا آدم‌ها بايد فرار كنند؟ در گريز به دنيا بيايند، در گريز جواني كنند، عاشقي كنند و بميرند؟ و شايد با اين پاسخ ساده كه: براي زندگي. براي حفظ جان! طبيعي است كه اگر جان نباشد، وطن هم به كار نمي‌آيد!  آن روز باران باريد، شايد برف هم باريد و همان هواپيماي بي‌احساس و سنگدل كه قرار بود خوشبختي به خيلي‌ها هديه كند، روي خود را از بي‌شمار وطن‌دار ديگر برگرداند و جست و رفت. آن تصويرهاي تلخ و پر درد كه در همين نزديكي (پشت مرزهايي كه سياست تعريف كرده اما نتوانسته قرابت‌ها و خويشاوندي‌ها را از بين ببرد) ثبت شد، همه ما را تكان‌ داد و به ما فهماند كه نمي‌توانيم در خوشي و فراغت خاطر و در خانه‌هاي امن خود بنشينيم و به درد و رنج ديگران در وطن‌شان، صرفا از صفحه تلويزيون نگاه كنيم. به نظرم آن روز، روز مهمي بود براي توجه به سرنوشت مشترك انسان‌هاي به ظاهر جدا افتاده از هم. اين روزها كه امريكا و اروپا، درگير بخشي از تبعات جنگ‌افروزي‌شان شده‌اند و با شورش و اعتراض و تلاطم اجتماعي و بحران‌هاي اقتصادي و سياسي دست به گريبانند، به اين خيالِ خام و اميدِ احتمالا واهي مي‌انديشم كه‌ اي كاش تكاني حقيقي به جان مردم ممالك پيشرفته و قدرت‌هاي بزرگ بيفتد و آنها را به سمت پيوند‌هاي انساني در جهان امروز متوجه كند. شايد كه از آن «نگاه از بالا»ي تاريخي خودشان و از تامين رفاه و امنيت خود به هر قيمت، حتي جنگ و خون و فلاكت براي ديگر جوامع، اندكي فاصله بگيرند.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون