بازي تحقير
پوريا ذوالفقاري
لمپنيسم در اين ديار همواره بازاري پررونق داشته. مرز هميشه مخدوش صراحت و ركاكت، براي دوستداران ژست اقتدار، ميداني فراخ مهيا كرده كه پشت فحاشي سنگر بگيرند. لمپنيسم از نيمه دهه هشتاد مرزهاي تريبونهاي رسمي را هم در نورديد. بالاترين مقام اجرايي مملكت از ريختن آب در جايي كه ميسوزد ميگفت و طرفدارانش غش و ضعف ميرفتند.
كمكم انگار بين اهل سياست هم رقابتي بر سر اثبات توانايي بيشتر در زشتگويي شكل گرفت و بازي رسيد به صدا و سيمايي كه ميخواست برنامههاي به اصطلاح چالشي و جوانپسند بسازد. چهرههاي متين و موقري چون اسماعيل ميرفخرايي و رحمان نظاماسلامي به كار اين بازي نميآمدند. بايد مجريان جوان تلويزيون با تغيير سر و شكل از حاشيه به متن فراخوانده ميشدند. جواناني به اصطلاح «كول» كه بيتعارف سخن بگويند و مناسب ويترين برنامههايي با ادعاي چالشي بودن باشند. اين اتفاق با اوج گرفتن لمپنيسم در عرصه سياست همزمان شد و وسط اين كارزار هم برنامه هفت با حضور مسعود فراستي روي آنتن رفت. فراستي هم كه همواره ادعاي صراحت و بيگانگي با پردهپوشي داشت، به قافله صريحالهجههاي ثابت سازمان پيوست.
مجريان سواد زيادي نداشتند. اصلا دانش عمومي و متانت كلام و بهرهمندي از دايره گسترده واژگان، جزو معيارهاي استخدام آنها نبود. براي كار ديگري فراخوانده شده بودند و به شكلي شايد ناخودآگاه اين كمسوادي را پشت درشتگويي پنهان ميكردند. اما مگر اين ژستها تا چه مدت خريدار دارد؟ نهايتا مخاطبان يكسري برنامه از چنين مجرياي ميبينند و بعد خيلي زود جذابيت اين فضاي بيتعارف برايشان رنگ ميبازد. چاره چه بود؟ پيشروي! صراحت مجريان جوان خيلي زود به مرزهاي وقاحت رسيد.
از آن طرف هم مسعود فراستي سنگر به سنگر پيش ميآمد و از آنجا كه متكلم وحده بود و حضورش بر تعداد بينندگان ميافزود، ظاهرا مديران تلويزيون هم مشكلي با رويكرد او نداشتند. كار به جاهاي عجيبي رسيد. فراستي واژگاني به كار ميبرد كه نه ربطي به نقد داشتند و نه به ادب. مجريان هم تبديل شدند به مثال نقض شعارها و پيامهاي اخلاقي رسانه ملي. همين هفته گذشته جناب علي ضيا در يكي از برنامههايش گفت: «مسوولان هم به پاشنه كفششون نيست.» و برق سه فاز از نگارنده در مقابل تلويزيون پريد. همه ميدانيم اصطلاحاتي مثل «به كتفش نيست» و «به پاشنه كفشم و...» معادل چه جمله و كدام واژهاند و به همين دليل شنيدنش از مجري يك برنامه زنده از هر نظر غافلگيركننده است.
نزديك به يكسال پيش از اين اتفاق هم جناب فراستي در يك برنامه اينترنتي باد به غبغب انداخت كه: «اصلا من فيلمها رو نديده نقد ميكنم. وجودش رو داريد جلوم وايسيد!» و بعد اضافه كرد: «نه وجودش رو داريد و نه ...ش رو!» گرچه برنامهسازان در زمان پخش روي اين واژه دوم صداي بوق گذاشتند ولي خود جناب فراستي پس از بيانش بلند خنديد و از اين رفتارش كيف كرد. اينها حاصل مديريت رسانه در دهههاي هشتاد و نودند. لمپنهايي با كت و شلوار برند، خودباحال
پندار و وقيح.
برنامه من و شما آوردگاه رويارويي دوتا از اين نيروهاي تربيتشده (و بادشده!) بود. يك طرف مجري جوان و كمسوادي كه تفاوت «گفتوگو» و «گفتمان» را نميداند و ميخواهد در برنامهاش «گفتماني شكل بگيرد» و طرف ديگر منتقدي كه منش و رفتارش چندان از اين جوان دور نيست. كسي كه در برنامههاي سينمايياش هرگز حرمت مهمان نگه نداشت و هميشه چشم بست و دهان گشود و مربوط و نامربوط را بهم دوخت. او حالا مهمان كسي شده كه عينا شبيه خودش توي چشمش زل ميزند و ميگويد آنقدر كه فكر ميكني مهم نيستي و نامربوطي هم ضميمه سخنش ميكند كه اگر فراستي مهم بود اين همه سال درباره سينما حرف زد و به فيلمها انتقاد كرد، بايد وضع سينما بهتر ميشد! ديگر چيزي به نام ميزباني بيمعناست. مهم «كم نياوردن» است. «روكمكني» است. ميزبان حرف مهمان را قطع ميكند. مهمان حرفش را ميزند و از استوديو بيرون ميرود.
مخاطب يعني كشك! جذابيت يعني به جان هم افتادن، توي سر هم زدن، يكديگر را له كردن و پخش شدن ويدئوي اين نبرد گلادياتوري در فضاي مجازي دقايقي پس از پايان برنامه. احتمالا مديران هم راضياند. حالا برنامه مشهورتر شده و ميتوان پس از فروكش كردن گرد و خاكها و توبيخهاي مصلحتي، قيمت آگهيهاي قبل و بعدش را بالاتر برد. مخاطب هم كه حتما از تماشاي چنين رخداد كمسابقهاي لذت برده است.
ديگر يادآوري اين موضوع كه صدا و سيما زماني قرار بود دانشگاه باشد، شوخي است و طرح اين پرسش كه پس تكليف مخاطب نخبه و باسوادتر چه ميشود، لغو و بيمعناست. برنامهسازان نهايت تصوري كه از مخاطب باهوش و باسواد دارند، يكي مثل خودشان است نه يكي مثل من و شما!