• 1405 چهارشنبه 6 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 4274 -
  • 1397 شنبه 15 دي

او مرده اما پرونده زندگي‌اش هنوز بسته نشده است

آيا سلينجر به بيراهه كشيده شد؟

آدام كي‌رش ترجمه: بهار سرلك

 

 

 

سال 2019 با سالروز يكي از بزرگ‌ترين نويسنده‌هاي ادبي جهان آغاز شد؛ اول ژانويه صدمين سالروز تولد جي. دي. سلينجر را رقم زد.(همزمان با اين رويداد انتشارات «ليتل براون» 4 كتاب او را مجددا منتشر كرد.) در تاريخ ادبيات 100 سال زماني طولاني به نظر مي‌رسد؛ سلينجر همانقدر با كودكي كه در سال 2019 به دنيا مي‌آيد، فاصله دارد كه خودش با هرمان ملويل داشت. با اين حال احساس نمي‌كنيم سلينجر به اندازه نويسنده‌هاي هم‌نسلش از ما دور شده است؛ چهره‌هايي مانند سال بلو، نورمن مايلر يا جان آپدايك كه در سال‌هاي پس از جنگ جهاني دوم به شهرت رسيدند. پرونده شرح حال اين اسامي بنام را بسته‌ايم اما پرونده سلينجر هنوز باز است؛ دستاوردهاي او نامعلوم و متغيرند. ناقصند.

البته يكي از دلايل اين امر اين است كه سلينجر هرگز چرخه زندگي يك نويسنده معمولي را كامل نكرد. نخستين كتابش «ناطور دشت» سال 1951 در قفسه كتابفروشي‌ها جاي گرفت و بلافاصله شوروحالي ميان خوانندگان برانگيخت. «نه داستان»(كه در ايران با عنوان «دلتنگي‌هاي نقاش خيابان چهل‌وهشتم» منتشر شده است) پس از اين كتاب منتشر شد و شامل مجموعه‌اي از داستان‌هايي مي‌شود كه سلينجر به مجله‌ها سپرده بود؛ از جمله آنها مي‌توان به داستان‌هاي كلاسيك «يك روز كامل براي موز‌ماهي» و «براي ازمه، با عشق و نكبت» اشاره كرد.

اما هيچ رماني پس از «ناطور دشت» منتشر نشد و با گذشت روزگار داستان‌هاي سلينجر نادرتر، بلندتر و غريب‌تر ‌شدند. فقط دو كتاب ديگر نوشت كه شامل داستان‌هايي بلند مي‌شدند؛ «فرني و زويي» در سال 1961 و «تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد، نجاران و سيمور: پيش‌گفتار» در سال 1963. آخرين داستان منتشر شده‌اش «هپ‌وورث شانزدهم، 1924» در خانه ادبي هميشگي‌اش، نيويوركر و در سال 1965 منتشر شد. اين داستان‌ها به روايت زندگي اعضاي مختلف خانواده خيالي «گلس» مي‌پرداختند؛ 7 خواهر و برادر كه هوش، شيرين‌سخني و درك‌شان از معنويات برخي خوانندگان را به وجد آورد و برخي را منزجر مي‌كرد.

سپس زمان سكوت بزرگ فرا رسيد. پيش از 1953 سلينجر نيويورك، صحنه تمام داستان‌هايش را ترك گفته و به كورنيش، نيو همپشاير نقل ‌مكان كرده بود. اينجا جايي بود كه تمام تلاشش را مي‌كرد تا به دست فراموشي سپرده شود. 2010 زماني كه او درگذشت بيش از نيم قرن از انتشار داستانش يا حضورش در محافل عمومي گذشته بود. اخباري كه از سلنيجر به دست مي‌رسيد معمولا معتبر نبود؛ خاطرات معشوقه جوانش، جويس مي‌نارد و دخترش مارگارت سلينجر اين تصور را پيش آوردند كه او دچار وسواس كنترل اوضاع است و تا ابد رژيم‌ها و مذاهب را امتحان خواهد كرد.

با اين حال كناره‌گيري او از دنيا- با هر انگيزه‌اي- تاثيري شگرف روي كارش داشت. مارسل پروست در رمان «در جست‌وجوي زمان از دست رفته» مي‌گويد اين نسيان بهترين مسير براي به خاطر آوردن است. به اين دليل كه با بازگويي خاطرات براي خودمان، خاطرات معمولي محو و كمرنگ مي‌شوند؛ فقط چيزي را كه از آن بي‌اطلاعيم به خاطر مي‌آوريم- مثل طعم مادلن- كه وقتي يك دفعه و بدون پيش‌بيني خاطره اين طعم به سطح خودآگاهي مي‌رسد، توانايي‌اش را در تداعي گذشته حفظ مي‌كند. ناپديد شدن سلينجر تاثيري شبيه به حفظ‌كنندگي داشت. اغلب نويسندگان مطرح- به خصوص هم‌نسلان سلينجر كه در آن زمان هنوز نويسندگان جزو مشاهير به شمار مي‌رفتند- مدام در محافل عمومي تردد مي‌كردند و در همين حين كتاب‌هاي بيشتري مي‌نوشتند، شرح ‌حال آنها نوشته مي‌شد و به گفت‌وگو با مطبوعات مي‌نشستند، جوايز ادبي دريافت مي‌كردند و گاهي حواشي پيرامون زندگي‌شان دهان به دهان مي‌چرخيد. سال 2007 زماني كه نورمن مايلر از دنيا رفت، مردم آنقدر از او مي‌دانستند كه با كمال ميل حاضر بودند او را به دست فراموشي بسپرند.

چنين موضوعي در مورد سلينجر صحت ندارد؛ سلينجر كسي است كه مانند پيتر پن هرگز بزرگ نشد حداقل پيش چشمان عموم مردم و چنين امري در مورد داستان‌هايش نيز صدق مي‌كند. خواندن آثار او مانند باز كردن كپسول زمان است كه به‌ شدت حال‌وهواي رفتارها، اصطلاحات و ايده‌هاي نيمه قرن نيويورك را تداعي مي‌كند. فقط يك مثال جزيي مي‌آورم: هر خواننده‌اي كه اين روزها سلينجر بخواند از سيگار كشيدن‌هاي مداوم شخصيت‌هاي داستان‌هايش يكه مي‌خورد. زويي گلس در داستان «فرني و زويي» در حمام سيگار مي‌كشد و وقتي ريش‌هايش را اصلاح مي‌كند، سيگار روشن را كنار سينك مي‌گذارد. هولدن كالفيلد در رمان «ناتور دشت» طي چند روز چند پاكت سيگار دود مي‌كند و مدام گله مي‌كند كه چرا اينقدر زود از نفس مي‌افتد. راوي جنگ‌زده «تقديم به ازمه با عشق و نكبت» «هفته‌هاي متوالي سيگار را با سيگار روشن مي‌كند به طوري كه با كوچك‌ترين ضربه زبانش خون از لثه‌هايش راه مي‌افتد.»

مي‌دانيم اين رفتارها با سيگار كشيدن‌هاي تصنعي شخصيت‌هاي هاليوودي نسبتي ندارند. اختلالي عصبي است، راهي براي شخصيت‌هاي آشفته‌‌اي است كه آتشي شعله‌ور را كه در ذهن‌شان مي‌سوزد به دنياي حقيقي بكشانند. علاقه سلينجر به روان‌نژندي- همراه با هم‌خانواده‌هاي فلسفي اين بيماري مثل بيگانگي و بيزاري- نشانه ديگري از زمانه اوست. شخصيت‌هاي او در جوي روانكاوانه و اگزيستانسياليستي زندگي مي‌كنند؛ دغدغه فكري‌شان مشكل اصالت و چگونگي مقاومت در برابر اغواگري‌هاي فرهنگ توده است. خصوصيت مشترك ديگر زويي و هولدن تحقير سينماست كه مانع اشتياق آنها از فيلم نمي‌شود؛ حتي زويي خودش بازيگر سينماست با اين حال فيلمنامه‌هايي كه تهيه‌كننده‌ها براي او مي‌فرستند به باد تمسخر مي‌گيرد.

اين روزها چنين نگراني‌هايي، دوره‌اي به شمار مي‌روند؛ چه كسي در قرن 21 مثل هولدن كه فكر مي‌كند برادر بزرگ‌ترش دي.بي. با فيلمنامه‌نويسي براي هاليوود كارش تمام شده، خودش را به زحمت مي‌اندازد تا سينما را به ديده تحقير نگاه كند يا نگران «فروش» آن باشد؟ با اين حال اين ويژگي كه محبوبيت آثار سلينجر را حفظ كرده است- از همه مهم‌تر محبوبيت «ناطور دشت» كه هر ساله 250 هزار نسخه از آن به فروش مي‌رسد- نشان مي‌دهد، اصالت بيش از ميل ما به تاييد در عصر دنياي مجازي و كنشي براي‌مان اهميت دارد. نكته‌اي اخلاقي در شخصيتي مثل هولدن كسي كه ابايي ندارد متظاهر را متظاهر بنامد، ديده مي‌شود. صداقت رك‌وراست او حتي در ميانه سردرگمي‌هاي عميق معنوي‌اش، صداقتي مشابه را از ما طلب مي‌كند.

خوانندگان جوان كه تازه فهميده‌اند دنياي بزرگسال‌ها بر پايه نقش بازي كردن و سازش بنا شده است، خود را با اين مطالبه وفق مي‌دهند و سلينجر نيز هميشه به عنوان نويسنده‌اي براي جوان‌ها شناخته شده است. او در شمايل محرم اسرار ظاهر مي‌شود، بزرگسالي كمياب كه از درك بالايي برخوردار است. وقتي هولدن كالفيلد مي‌گويد:«شيفته كتابي مي‌شوم كه وقتي تمامش كردم، آرزو كنم كاش نويسنده‌اش رفيقم باشد و هر وقت كه دلم بخواهد مي‌توانم پاي تلفن بخواهمش.» البته كه در اينجا «ناطور دشت» و خود سلينجر را توصيف مي‌كند.

پس از «ناطور دشت» مشكل آثار سلينجر ناتوانايي او در صحبت از گذار به بزرگسالي است كه پيوسته بزرگسالي را گناهي نابخشودني مي‌ديد. اينكه داستان‌هاي خانواده سلينجر حول شخصيت سيمور مي‌چرخد، برادر بزرگ‌تر كه خودكشي‌اش در داستان «يك روز خوش براي موزماهي» نقل شد، يك همزماني نيست. او كه در 31 سالگي گلوله‌اي به مغزش شليك كرد، توهين‌هاي زمانه را از خود دريغ كرد و براي هميشه «بچه حاضرجواب» باقي ماند؛ همانطور كه عنوان برنامه راديويي كه تمام بچه‌هاي خانواده گلس در آن شركت كردند نيز «اين بچه حاضرجواب است» بود. شايد «سيمور: پيشگفتار» بدترين داستان سلينجر باشد چراكه اصرار دارد، سيمور را بهتر از مردمان عادي تصوير كند- باهوش‌تر، عميق‌تر، معصوم‌تر و بي‌رياتر- كه هيچ خصلت مشتركي با آدم‌هاي ديگر ندارد بنابراين نمي‌تواند وارد هيچ‌گونه پيرنگ يا موقعيتي شود. فقط مي‌توان همانطور كه مريدها درباره مرشدشان حرف مي‌زنند درباره او حرف زد.

زماني كه نسل نويسندگان يهودي امريكايي نسل سلينجر به دنبال دايره واژگاني معنوي بودند به مشرق زمين روي مي‌آوردند به هندوئيسم و ذن بوديسم تا به منابع يهوديت. در مجموع سلينجر همانند هم‌عصرهاي خود يعني مايلر و بلو علاقه‌اي به نوشتن درباره يهوديت نداشت. نيويورك او منهتن بود نه بروكلين يا برانكس؛ شخصيت‌هاي جوان او به كالج‌هاي آيوي ليگ و مدارس پيش‌دانشگاهي مي‌رفتند نه سيتي كالج. با اين حال خانواده گلس پدري يهودي و مادر كاتوليك ايرلندي داشتند- مثل خود سلينجر- و ممكن است هولدن هم نيمه‌يهودي باشد. در برهه‌اي از رمان «ناطور دشت» او توضيح مي‌دهد كه نام خانوادگي ايرلندي‌اش را از پدرش گرفته اما والدينش «دين و مذهب ديگري دارند.» اگر چنين باشد او بهترين شخصيت يهودي نقاب‌زده ادبيات داستاني است.

داستان‌هاي گلس دربردارنده شفاف‌ترين ديالوگ‌ها و صحنه‌پردازي‌ها مي‌شود؛ به خصوص داستان «زويي» كه مطالعه باستان‌شناسانه دقيقي از آپارتمان خانواده گلس واقع در منهتن ارايه مي‌كند.(فهرست محتويات كمد داروها يك صفحه كامل را به خود اختصاص داده است.) اما همه اين داستان‌ها دچار يك نوع بينش دين مانوي مي‌شوند: گلس‌ها امتياز انحصاري نيكي‌هاي دنيا را تصاحب كرده‌اند در حالي كه دنياي بيرون پر از آدم‌هاي منزجركننده‌اي مثل لين كوتل، دوست‌پسر گنده‌دماغ و كمال‌پرست فرني است. سرانجام به نظر مي‌رسد، پيام سلينجر اين است كه رفتار طبقه مرفه مثل خانواده‌ گلس‌ها نسبت به مردم عادي- صرف‌نظر از اينكه آنها چقدر بد رفتار هستند- بايد از روي لطف و مهرباني باشد.

موعظه زويي به فراني در پايان كتاب با همين بار سنگين همراه است؛ جايي كه زويي اصول و قواعد سيمور را به فراني يادآور مي‌شود و مي‌گويد يك بازيگر هميشه بايد تمام تلاشش را براي «خانوم چاقه» انجام دهد:«يه تصوير خيلي شفاف از اين خانوم چاقه توي ذهن من شكل گرفت. همه روز توي ايوون نشسته و مگس مي‌پرونه و راديوش از صبح تا شب روشنه و صداش هم تا آخر بلنده. مجسم كردم گرما وحشتناكه و اون احتمالا سرطان داره و... نمي‌دونم.» زويي در ادامه مي‌گويد اين هيبت زننده همه ما هستيم:«هيچ‌كي تو دنيا نيست كه خانوم چاقه سيمور نباشه.» همچنين مي‌گويد:«خود مسيحه» تصويري از الوهيت.

قرار بر اين بوده است كه اين جملات حامل پيام ِ فروتني و تواضع باشد اما به نوعي مصداقي چنين را عرضه نمي‌كند. شكافي مشهود ميان «خانوم چاقه» در ميان مخاطبان با گلس‌هايي كه در مركز توجه قرار دارند، وجود دارد و خانوم چاقه گلس‌ها هرگز كاري به غير از پست كردن بانوي چاق مخاطبان نمي‌كند. چنين اجبار اشرافيت معنوي، بينشي اخلاقي نيست كه بتوان ادبيات را از منظرش نوشت- همانطور كه سكوت اواخر عمر سلينجر ثابت كرد. او تصميمش را در مورد مردم در مقياس وسيع گرفته بود- و همه‌شان را متظاهر و خانوم چاقه مي‌ديد- و دست از كنجكاوي درباره آنها كشيد و قلمش را براي نوشتن براي‌شان يا درباره‌شان روي كاغذ نبرد.

وقتي سلينجر از دنيا رفت، خبرنگاران به گنجينه‌اي از دست‌نوشته‌هاي آماده چاپ او اشاره مي‌كردند اما حدود يك دهه بعد اثري از آنها نديده‌ايم. اگر سلينجر طي اين سال‌هاي سكوت مشغول نوشتن بود- همانطور كه گه‌گاه مي‌گفت- دور از انتظار است كه اثري مثل «نه داستان» استادانه يا مثل «ناطور دشت» كامل و برازنده نوشته باشد. پيش از اين سكوت در «سيمور؛ پيشگفتار» سبك پراكنده ادبيات غيرداستاني را در اختيار گرفته بود كه پيرنگ و شخصيتي نداشت و به ‌شدت آگاهانه بود و روي چند اعتقاد آييني- انفصال از ذهن و روشن‌بيني- برآمده از ذن بوديسم تمركز كرد. اگر او رمان‌هايي به سبك خودش مي‌نوشت، سخت مي‌توان تصور كرد همه آنها از جذابيت برخوردار باشند.

حتي اگر ديگر شاهكاري از سلينجر در قفسه‌ها جاي نگيرد، او نويسنده‌اي است كه به احتمال متمايل است. به اين دليل است كه او با شور و شوق درباره جواني مي‌نوشت، آنقدر شور و هيجان به خرج مي‌داد كه نمي‌توانست اين سوژه ادبي را پشت سر بگذارد. نمي‌توان هولدن كالفيلد، سيمور گلس يا خالق آنها را آدم‌هايي خسته و پير تصور كرد كه ديگر حرفي براي گفتن ندارند. اينكه سلينجر آدمي خسته و پير بود كه از دنيا رفت- و اگر ما هم عمر بلندي داشته باشيم همين‌طور از دنيا مي‌رويم- شبيه به يكي ديگر از شايعات مربوط به سلينجر است كه با گشودن يكي از كتاب‌هايش مي‌توانيم اين شايعه را از بين ببريم.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون
وب گردی
رونمایی کارت رفاهی «گام» بانک ملی ایران برای اعطای تسهیلات تا ۵۰۰ میلیون تومان/ تاکید سیفی بر حرکت هدفمند شبکه بانک ملی ایران در مسیر تحقق اهداف و ارتقای عملکرد رزرو هتل در مشهد؛ راهنمای انتخاب بهترین گزینه بر اساس بودجه سرگذشت دومان سهند؛ از تالیف کتاب‌های اقتصادی تا مشاوره سرمایه‌گذاری رقابت فینالیست‌های تورنمنت گیمینگ همراه اول بر سر جایزه میلیاردی دیبا کارت؛ یک سال در مسیر توسعه خدمات اعتباری قدردانی وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی از بانك ملت/ تاكید بر تقویت همكاری ها در حوزه زیرساخت های صنعت گردشگری سرویس «چک الکترونیک» در بانک دی راه‌اندازی شد اولین پردیس هوش مصنوعی و فناوری های مالی كشور با سرمایه گذاری بانك ملت در دانشگاه تهران تاسیس می شود ارائه خدمت حساب وكالتی در بانك ملت برای خرید خودروهای وارداتی از طریق سامانه اتونوین توسعه آموزش دیجیتال و مسئولیت اجتماعی همراه اول؛ از توزیع سیم‌کارت نوجوان تا بورسیه ۱۰ هزار دانش‌آموز محروم از تحصیل در «آی‌نو»