جهان سلينجري، دور كامل سيمور گلاس
آدمهاي عادي كه كارهاي عجيب ميكنند
شادمان شكروي
يك؛ جهان سلينجري، در بن مايه خود، جهان تقابل شخصيتهايي است كه در يك سير كامل از سيمور گلاس آغاز ميشوند و به او ختم ميشوند. گيرم با انحنا و اعوجاجي كه خاص تفاوتهاي جنسيتي، موقعيتي و يا شخصيتي است. اگر به طبقه بندي هرمي معتقد باشيم، سيمور (يك روز بي مانند براي موزماهي) در راس هرم است ولي (دهانم زيبا چشمانم سبز) در انتهاي آن. در انتهاي داستان دهانم زيبا چشمانم سبز، لي به دنبال يك كشف و شهود ناگهاني براي لحظهاي به نسخه بدل سيمور تبديل ميشود . مابقي نيز چنين شباهتهايي را نشان ميدهند. الوييز (عمو ويگيلي در كانك تي كت)، بوبو تانن بام (پايين در قايق تفريحي)، گروهبان ناشناس (تقديم به ازمه با عشق و نكبت)، فرانكلين (پيش از نبرد با اسكيموها)، دودميه اسميت (دوران آبي دودميه اسميت)، تدي (تدي) و البته كودك مشتاق و شنونده پروپا قرص مرد داستانهاي مرد خندان (مرد خندان)، كمابيش با سيمور و يا يكي از اعضاي خانواده سراسر نابغه گلاس آشنايي دارند و از اين نظر مشابهتهايي ميان آنها وجود دارد. مشابهتهايي كه ناشي از تاثير راس هرم بر سطوح پايينتر است. همچنان كه سيمور، دوران نوجواني خود را در قالب شخصيت منحصر بفرد هولدن كالفيلد (ناطوردشت) به نمايش گذاشته است و هولدن به شخصيت بي نظير و ساخته و پرداخته ذهن سالينجر و آموختههاي او از فرهنگ اصيل شرق است. وجدان بيدار اجتماع، ابر انسان، نداي متعالي انساني، فعال بودن كامل چاكراي سوم، و در يك كلام يك عارف ذاتي. نه يك عارف اكتسابي.
دو؛ اينكه سالينجر از دهه شصت قرن بيستم چيزي منتشر نكرد البته ميتواند ناشي از ممزوج شدن او در شخصيت خاص سيمور گلاس و يا هولدن كالفيلد و ديگر اعضاي خانواده گلاس باشد و نيز ميتواند ناشي از به پايان رسيدن رسالتي باشد كه براي تبيين تفكر خود قائل شده بود. فراني و زويي، كوچكترين فرزندان خانواده گلاس هستند و سير داستانها به اين دو ختم ميشود. از بزرگترين فرزند (سيمور) تا فرزند دوم (بادي)، تا دوقلوها (كه يكيشان يعني والت در حادثهاي فانتزي در جنگ كشته ميشود كه نقطه تراژيك داستان عمو ويگيلي در كانك تي كت است) تا بوبو تانن بام (كه ظاهرا خصوصيات منحصر بفرد برادرش سيمور در فرزند كوچكش لايونل از نو متجلي شده است) و در نهايت تا فراني و بعد هم زويي. دو نفري كه آنها نيز نتوانستهاند از افسون شخصيت خاص سيمور و جذبه عرفاني و اشراقي او رهايي يابند و در دام انديشههاي منحصر بفرد خود محصور ماندهاند. سيمور و بادي گلاس همواره در ذهن آنها زندگي ميكنند. از زماني كه سيمور از بدو تولد زويي برايش معماهاي ذن را ميخواند تا زمان خودكشي او و بعد از آن تا انتهاي داستان و انتهاي عمر نويسندگي سالينجر.
سه؛ در اين زمينه مفصل بايد بحث كرد. در يك ديد كلي اين شخصيتهاي غيرعادي، در داستانهاي سالينجر به شكل انسانهايي با قدرت درك غريزي و احساسي فوقالعاده و در عين حال با عمق شخصيت بينظير ترسيم گرديدهاند. شخصيتهايي ظاهرا عادي ولي بسيار با هوش، حساس و عميق كه قضاوتهاي ناخودآگاه آنها در خصوص انسانها بسيار نيرومند و تاثيرگذار است. ضمن اينكه به طور فطري با نيرويي فوقالعاده، از هر گونه بدي و پليدي به خصوص در روابط انساني گريزان هستند. وجود اين خصايص سبب ميشود كه همواره ميان آنها و ساير افراد جامعه، افراد عادي، با استعداد و نيازهاي عادي، فاصله وجود داشته باشد. تنها كودكان به دليل نيروي حسي فوقالعاده خود قادر به نفوذ در اين انزوا هستند و همانها نيز قادر به درك اين افرادند. صد البته اين ارتباط دو طرفه است. اگر به كارگيري واژه نوابغ، براي اين دسته افراد صحيح باشد، ميتوان گفت كه نبوغ آنها در رياضيات، فيزيك يا ادبيات نيست. در واقع نيروي غيرعادي آنها در تجزيه و تحليل ناخودآگاه رفتارهاي انساني و درك انگيزههاي واقعي اين رفتار است. نوعي استعداد غيرعادي در نفوذ به لايههاي دروني انسانها و ارزيابي آنها؛ و در نهايت قضاوت در خصوص نتايج اين ارزيابي به شكل قضاوتي كه به صدور حكم در گرايش يا انزجار به خوبي و بدي منتهي ميگردد. هولدن كالفيلد در ناتوردشت نمونه باز شده اين شخصيتهاست. چنانكه داستان به روشني تصوير كرده، وي در دايرهاي به شعاع انسانهاي پيرامون خود به گردش ميپردازد. در حين گردش، تقابل مداوم و شخصيت فرد فرد اين انسانها مورد مقايسه قرار ميگيرد و با هر مقايسه خواننده درمي يابد كه تفاوت به حدي عميق و ريشهدار است كه هر گونه ارتباط متقابل را غير ممكن ميسازد (منظور ارتباط سطحي و ظاهري اجتماعي نيست) . بدينترتيب با هر تقابل سرگشتگي وي بيشتر ميشود تا نهايتا اين سرگشتگي به استيصال بدل ميشود و به صورت نوعي بحران در شخصيت وي بروز ميكند. بحراني كه در تمام شخصيتهاي سلينجري فرجام كار است گرچه نوع و شكل ظاهري آن بسته به شرايط فرق ميكند.
چهار؛ وجه مشترك شخصيتهاي اقليت سلينجري، آسيب ديدگي آنهاست كه ريشه در بافت شخصيتي آنها دارد. منظور اين است كه عوامل بيروني نظير تنشهاي خانوادگي، اقتصادي، و اجتماعي گرچه ميتواند بر بروز آثار اين آسيبديدگي تاثير بگذارد، لكن اين بيشتر عامل فرعي است تا اصلي. آنچه در خصوص فرانكلين (پيش از نبرد با اسكيموها) به صورت ناراحتي قلبي و در خصوص هولدن (ناتور دشت) به شكل سپيد شدن موي سر در حين نوجواني و در خصوص جوني (دهانم زيبا …) به شكل ميخوارگي و بزهكاري، نمود يافته در مورد سيمور به حادترين شكل آسيب ديدگي يعني نيمه ديوانگي يا به زبان عاميانه، خل وضعي نمودار ميشود. واكنشهاي الوييز (عمو ويگيلي در كانك تيكت) و لي (دهانم زيبا چشمانم سبز) از درجهاي به مراتب پايينتر از سيمورگلاس برخوردارند و اين با توجه به موقعيت طبيعي هم مينمايد. گروهبان ناشناس (تقديم به ازمه ...)، و سيمور (يك روز بي مانند ...) واكنشهاي افراطي نشان ميدهند چون پاي پديدهاي به نام جنگ و فشارهاي رواني آن در ميان است كه فرد را به اوج استيصال ميرساند. با اين همه نحوه تكوين رفتارهاي غيرعادي بيروني مشابه است. تضادهايي كه از زمان پيدايش شخصيت، شايد از اوان كودكي (فيبي و هولدن كالفيلد) آغاز ميشوند و رفته رفته عميق ميگردند. در سن و سال سيمور اين عمق به حداكثر رسيده است و حال صرفا يك تلنگر براي ويراني كافي است. درجه واكنش به درجه تحريك بستگي دارد، سردرد، پرخاشگري و اعتراض، بيماري، بزهكاري و در نهايت خودكشي كه اين در مورد سيمور صادق است.
پنج؛ مساله كشف و شهود و ضربه ناگهاني كه سبب تنوير (روشن شدگي) ميشود، يكي از ويژگيهاي ظريف شخصيتهاي سلينجري است كه معمولا فرجام داستانها را رقم ميزند. بنابراين از اهميت اساسي برخوردار است. خواننده نا آشنا با شخصيتهاي سلينجري و دنياي خاص آنها، از گفتوگوي كوتاه و معماوار سيمور و سي بل كارپنتر در يك روز بي مانند براي موزماهيها، چيزي درك نميكند. شايد آن را غيرعادي بپندارد يا در نهايت به بيان كنايي يك فاجعه – مثلا قتل عام – در زمان جنگ كه سيمور شاهد آن بوده نسبت دهد. اما براي درك شايسته آنچه اين گفتوگوي كوتاه در ذهن سيمور گلاس بر ميانگيزد و محرك اقدام عجيب او ميگردد، آشنايي كافي با خصوصيات رواني و فكري او لازم است. در معماهاي قديمي چين و ژاپن و در مناظرات عارفانه ميان كاهنان بودايي و استادان فلسفه موسوم به ذن، اين قبيل گفتوگوهاي كنايي و ظاهرا فاقد مفهوم صريح و قابل درك (براي فرد ناآشنا) متداول بوده است. علاوه بر اين، مساله ضربه نهايي يا شوك ناگهاني كه به روشنشدگي رهرو منتهي گردد، كاربرد خاص خود را داشته است. رهروي بر اثر يك حمله يا يك حركت يا حتي يك ضربه فيزيكي استاد خود، به يكباره و به طرزي مرموز به روشن شدگي ميرسيده است. استفاده از جملات كنايه آميز حساب شده (يا حساب نشده)، جملات به ظاهر پرت و نامربوط و بهكارگيري به موقع آنها، همراه با ابزارهاي لازم ديگر بسياري از اساتيد را در هدايت و به اوج رسانيدن رهروان ياري كرده است. موارد زيادي ذكر شده كه ضربات مشت، سيلي يا لگد استاد، رهرو را به روشن شدگي رسانيده است. اينكه اساسا چه رمزي در اين سخنان يا حركات نهفته و چگونه رهروان عرفان پردههاي دروني خود را با توسل به مفاهيم دروني آنها به تدريج يا به يكباره كنار ميزدهاند، در اينجا مورد بحث نيست. اما سالينجر در آثار داستاني خود از اين مطلب استفاده اساسي كرده است. براي وي كه ظاهرا معتقد، محقق و پيرو اصول فلسفه شرق بوده، درك و استفاده از مفاهيم عرفاني و ابزارهاي سنتي نيل به حقيقت، نوعي گشايش باب جديد در ادبيات عرفاني را سبب شده است. بدعتي كه حداقل در ادبيات غرب كمسابقه - اگر نگوييم بيسابقه - بوده است.
پنج؛ اين روشن شدگي يا مكاشفه، معلول يك سير دروني طولاني و – در اكثر موارد- در نهايت، يك ضربه نهايي است. به عنوان مثال در داستان دهانم زيبا … مرد مو خاكستري داستان (لي) بهدنبال يك استحاله شديد رواني، در نهايت بر اثر شنيدن خبر بازگشت زن (جوني) به خانه، به يكباره به روشنشدگي ميرسد. واكنشي كه به صورت سر درد شديد و بيدليل آخر داستان بروز ميكند. در يك روز بيمانند… اين مكاشفه از طريق گفتوگوي كوتاهي كه بدان اشاره شد در ذهن سيمور به وقوع ميپيوندد. عكسالعمل غريزي سيمور (جست زدن و بوسيدن دختر بچه)، و سپس عزم راسخ او براي آن حركت عجيب انتهاي داستان كه بيهيچ ترديد و تزلزلي به اجرا در ميآيد، بازتاب اين مكاشفه است. گويي ترديدها كنار رفته و پس از مدتها تلاطم، يقين حاصل شده است. قصد آن نيست كه در خصوص مفاهيم موز ماهي، موز و نظير اينكه در اين گفتوگو رد و بدل ميشود، مو شكافي كنيم. برفرض كه اين مفاهيم داراي معاني كنايي فلسفي باشند يا نباشند. اين انعكاس مفاهيم در ذهن منحصر به فرد سيمور گلاس است كه حايز ارزش است. ميتوان مدتها بر سر اين مفاهيم بحث كرد و گمان داشت كه نويسنده با مهارت و بازيهاي كلامي ظريف از آنها استفاده كرده است. اما اين حائز اهميت اساسي نيست. سالينجر ميتوانست به جاي موز ماهي هرگونه ماهي ديگر اختراع كند و مساله جنايت جنگي و قتل عام را به آن نسبت دهد. چه تفاوتي داشت؟ پيش از آنكه مجذوب اين ظواهر شويم شايسته است در مفاهيم دروني آنها دقيق شويم. سيمور گلاس با صحبتهاي كودك، با مساله موزماهي به نوعي روشن شدگي رسيده است. همانند رهروي كه با بيان يك جمله به ظاهر مسخره و پرت استاد به مكاشفه ميرسد. در واقع اين نفس استحاله است كه اهميت دارد و نه كلمات و شبهات. متاسفانه اين قبيل قضاوتها و تمركز روي سطوح داستان كه گهگاه در مقالات پراكنده منتشر ميشود، سبب انحراف فكري خوانندگان خواهد شد و از شان منتقد و نويسنده هردو خواهد كاست.