• 1405 دوشنبه 4 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 4540 -
  • 1398 پنج‌شنبه 28 آذر

روي كاغذ مي‌نويسد: «مهماني خداحافظي زن»

من

ميثم عليپور

 

چگونه مي‌توان كسي را كه روي ديوار نوشته «من» تصور كرد؟
وقتي مي‌بيني روي ديواري سيماني با رنگ آبي روشن نوشته شده «من»، تنها چيزي كه به ذهنت مي‌رسد همين است، كسي كه روي ديوار نوشته «من» چطور آدمي‌ است؟ احتمالا قد متوسطي دارد با چشم‌هايي ميشي رنگ و درشت؛ شخصي چهارشانه با گردني متناسب؛ به‌علاوه يك خال گوشتي كنار لب پاييني. بايد همان لحظه نوشتن، گچ را كنار ديوار پيدا كرده و با وسواس برش داشته باشد؛ تكه گچي آبي‌رنگ، آبي كم‌رنگ.
مي‌توان حدس زد كه پيدا كردن يك چيز دورريختني نبايد خوشحالش كرده باشد. حتي مي‌توان تصور كرد كه او نمي‌دانسته چگونه و چرا بايد خودش را از شر آن چيز خلاص كند. همان‌طوركه كنار ديوار ايستاده بود و آن چيز دورريختني را از جهات مختلف احساس مي‌كرد، چيزي نزديك به پنج دقيقه. بالاخره اما روي ديوار نوشت: «من». قدمي به عقب برداشت و روي لبه جوي ايستاد. همان بود كه انتظارش را داشت. سري تكان داد و گچ را انداخت. بعد دوتا انگشتش (كه گچ ميان‌شان بوده) را به هم ماليد و بين‌شان فوت كرد.
از پنجره كه به ديوار سيماني نگاه كردم، «من» توي چشمم زد. يك «من» آبي روشن كه با خطي نازك نوشته شده بود، يك «من» لاغر. آن‌‌وقت بود كه فكر كردم، كسي كه «من» را نوشته تمام هستي‌اش را همان‌جا جاگذاشته، شايد. از اين فكر خنده‌ام گرفت.
 (ساعت حوالي چهار بعد از ظهر است)
تا آنجا كه مي‌دانم، پيش از اين چيزي روي ديوار نوشته نشده بود پس شايد امروز صبح، قبل از شروع كار روزانه اين اتفاق افتاده باشد. با اين تفاسير، كسي كه آن «من» را نوشته، حتما بعد از كار و موقع برگشت به خانه هم نگاهي به آن انداخته و لبخندي زده، يعني كه از ديدن آن حسي شبيه آرامش تمام روانش را پر كرده است، شايد به سرعت، شايد هم با آرامشي كه يك هنرمند با ديدن آخرين تابلوا‌ش به دست مي‌آورد، از آنجا گذشته و حالا توي تراس خانه‌اش ايستاده است.
وقتي از بلنداي طبقه بيست و چندم يك برج به پايين نگاه كني، فكر مي‌كني تمام چيز‌ها و آدم‌هاي آن پايين، همه‌شان يك چيز‌ند، يك سري نقطه كه به هم نزديك مي‌شوند و از هم دور. از آن بالا شهر را مي‌شود توي يك دست گرفت.
دستش را به آرامي بالا مي‌آورد و دو تا انگشتش را به هم مي‌مالد، بين‌شان فوت مي‌كند. فكر مي‌كند از اينكه تاكنون نتوانسته عمق مسائل را درك كند يا اينكه اصلا براي مسائل عمقي در نظر بگيرد چقدر ضربه ديده است؟ نگاهي به پايين مي‌اندازد. مي‌داند همه‌چيزهاي توي خيابان از آن بالا همان چيز‌هايي است كه تا قبل از آن بوده است، فقط همين. به اتاق برمي‌گردد. كاغذي برمي‌دارد و با خودكار شروع مي‌كند به فهميدن چيز‌هايي كه تا امروز تجربه كرده؛ روي كاغذ مي‌نويسد: «مهماني خداحافظي زن»
به سرعت شكل مي‌گيرند.
زن، خودش، برادر زن، زن برادر زن و پدربزرگ. اولين چيزي كه خاطرش را به خود مشغول مي‌كند اين است كه خداحافظي يعني مكملي براي سلام. «بله همين است». به همين خاطر وقتي زنش گفت «مي‌خواهم بروم» دلش خواست مانند روز آمدنش جشني بگيرند. «يك جشن خودماني هم اگر باشد خوب است». زنش قبول كرده و برادرش را به همراه همسرش به شام دعوت كرده بود. مرد هم با پدربزرگش تماس گرفت. از او خواست تا براي چند شب بعد به خانه‌اش بيايد: مهماني خداحافظي! آن‌شب نمي‌توانست درك كند چرا در طول جشن همه بي‌آنكه حرفي بزنند به هم خيره شده‌اند. توي سكوتي كه خانه را گرفته بود، همه روي صندلي‌هاشان آرام گرفته‌ بودند. در اين ميان تنها براي خالي نبودن عريضه، برادر زنش فيلمي را توي دستگاه گذاشت و گفت: «آخر اين فيلم يه صحنه هست كه مردك زنش رو مي‌كشد توي آب و هر دوتاشان با هم خفه مي‌شوند. واقعا محشره.»
مرد فيلم را تا آخر ديد. آخر فيلم اما تنها آب بود كه به ماسه‌هاي نرم ساحل مي‌خورد و روي ساحل هم نام توليدكنندگان فيلم نوشته مي‌شد. مرد مي‌دانست كه 10 دقيقه پيش از اين، صحنه‌اي كه برادر زنش با آن علاقه تعريف كرده بود، اتفاق افتاده و آخر فيلم تنها آبي بوده كه به سطح ماسه‌ها... نمي‌تواند دقيقا بفهمد كه چه اتفاقي افتاد. زن براي خداحافظي حتي با او دست هم نداد اما به مردي كه آمده بود دنبالش، سلام گفت و... .
همان موقع كه پدربزرگ روي صندلي داشت چرت مي‌زد.
ورقه ديگري برداشت و رويش چند تا علامت كشيد: + x - %
اينها هم به طرز احمقانه‌اي معناي‌شان را ندارند، يعني دارند مي‌شوند: + x - % به زبان مردم. وقتي معلم‌شان گفته بود + چيزي است كه چيزي را به چيزي ملحق مي‌كند، دقيقا نفهميده بود معني‌اش چيست. به نظرش + يعني +. يا اين x، حداكثر مي‌تواند مردي باشد كه فرياد مي‌زند نه اينكه چيزي را چند برابر چيز ديگري كند. نمي‌فهميد. اگر چيزي يا كسي بخواهد چيزي را بيشتر يا كمتر از چيز ديگري كند يا چند برابرش كند بايد چه كار كند. يعني بايد بنويسد چيزي+ يا - چيزي مي‌شود چيزي ديگر؟ اما اين‌طور نيست، جواب صحيح اين نيست. درستش مي‌شود دو به علاوه دو مي‌شود چهار نه اينكه دو + دو = چهار. اما % دقيقا شكل زن است موقع خداحافظي...
بلند شد و دوباره سمت تراس رفت. از آن بالا همه‌چيز منظم بود، تا حدي هم سيماني. مي‌ديد كه شهر را ساختمان‌هاي آجري، سنگي، شيشه‌اي و بسياري چيزهاي ديگر ساخته‌اند و اين يعني كه شهر سيماني نيست، اما چرا همه مي‌گويند هست؟
اين‌گونه شايد بتوان كسي را كه روي ديوار نوشته «من» باور كرد. به هر حال ديگر «من» جزوي از منظره‌اي ‌است كه مي‌توانم هر روز به آن نگاه كنم و از ديدن آن احساسي متفاوت از احساس‌هايي كه داشته‌ام، داشته باشم.
از پنجره بيرون را نگاه مي‌كنم. بالاي سطح سيماني ديوار، باغ سرسبزي‌ است كه مرد و زني درون آن، پشت ميزي چوبي و كهنه نشسته‌اند و دارند با هم چيزي مي‌خورند. نور چراغ‌برقي كه بالاي سرشان روشن است باعث شده تا حشرات دايما به سمت‌شان بيايند. مرد هم از اينكه مجبور است هر چند لحظه يك‌بار با دستمالش حشرات را از خود دور كند، عصبي به نظر مي‌رسد. آنها را بارها و بارها ديده‌ام كه در باغ مي‌نشينند و با هم صحبت مي‌كنند.
زن فنجان چايي براي خود مي‌ريزد و به مرد خيره مي‌شود. انگار درباره امر مهمي صحبت كرده‌اند و حالا خسته از آن ‌همه كشمكش‌ و حرف، نياز دارند تا سكوت كنند. بي‌آنكه حرفي بزنند به هم نگاه مي‌كنند. مرد تا چند لحظه پيش‌تر از اين دايما به اطراف اشاره مي‌كرد و همچنان كه با دستمال حشرات را مي‌پراند حرف مي‌زد. گاهي هم با حركاتي تند و عصبي از جا بلند مي‌شد و قدمي مي‌زد. اما مرد حالا ديگر ساكتِ ساكت است. زن برمي‌خيزد و روي مرد خم مي‌شود. بعد هم‌چنان كه مرد را نگاه مي‌كند توي سياهي پشت درخت‌ها ناپديد مي‌شود. مرد روي صندلي لم مي‌دهد. اندكي عصبي است، شايد. با خودش مي‌انديشد كه چرا زنش دوست دارد ديوار‌هاي باغ را به رنگ روشن درآورد. هاه. اين كار ديوانگي است. رنگ روشن يعني استرسي هميشگي كه نكند آدم‌هاي بيكاره بيايند رويش يادگاري بنويسند. هاه. اگر او هم آن خط‌خطي آبي رنگ را ديده بود ديگر دلش رنگ روشن نمي‌خواست. مسخره است. اصلا چرا كسي بايد روي ديوار چيز بنويسد. هاه. احمقانه است.
مرد به ياد تكه گچي افتاده كه كنار ديوار افتاده بود و او با اكراه بر داشته تا به زن نشانش دهد. زير لب فحش مي‌دهد و دستش را توي جيبش فرو مي‌كند. فكر مي‌كند كه اين همه آدم اگر بخواهند روي ديوار چيزي بنويسند چه خواهد شد؟ مي‌خندد. حتما مي‌شود يك امثال‌الحكم توي شهر راه انداخت. آن‌وقت اگر بخواهي معني اسب را بفهمي بايد به دفتر املاك زنگ بزني و با صدايي كه نشناسدت بپرسي: «ببخشيد آقا روبه‌روي دفتر شما معني كلمه اسب نوشته شده، مي‌شود از روي ديوار برايم بخوانيدش.» هاه. حتما بايد موقع مسواك زدن هم منتظر كسي باشي كه زنگ بزند و معني ماه را بپرسد. هاه. مسخره است.
مي‌روم سمت تخت‌خواب و رويش دراز مي‌كشم. از اينجا فقط كافي‌است سرم را بلند كنم تا «من» را ببينم، از توي قاب پنجره، زير نور چراغ...
به پايين نگاه مي‌كند. احتمالا همه آن‌چيزها كه او نقطه مي‌بيندشان چيز‌ها و كساني هستند كه دارند به كارهاي روزانه‌شان مي‌رسند و گاهي هم توي خيابان به هم تنه مي‌زنند. يكي به ديگري تنه مي‌زند و ديگري سرش را لحظه‌اي كج مي‌كند و بعد به سرعت دور مي‌شود... بعد انگار صدايي شنيده باشد سر برمي‌گرداند. صداي پاي مردي است كه دارد وارد تراس مي‌شود. بي‌آنكه حرفي بزند، مي‌بيند كه مرد تكه گچي در دست دارد. لحظه‌اي نگاهش مي‌كند و بعد گچ را از آن بالا ول مي‌كند پايين. گچ همان‌طوركه دور مي‌شود بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود. همچنان كه بزرگ مي‌شود اندازه يك گاو مي‌شود، يك گاو آبي روشن، بعد يك اتوبوس آبي روشن، بعد يك باغ وسيع، يك قاره، اقيانوس، كره زمين آبي، همه‌چيز آبي روشن مي‌شود و از خواب مي‌پرم...
صبح شده. مي‌روم سمت پنجره. روي ديوار سيماني كنار «من» چيزي هست كه شوكه مي‌كندم. كسي كنار «من» روي ديوار نوشته است: «؟»

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون
وب گردی
سرگذشت دومان سهند؛ از تالیف کتاب‌های اقتصادی تا مشاوره سرمایه‌گذاری رقابت فینالیست‌های تورنمنت گیمینگ همراه اول بر سر جایزه میلیاردی دیبا کارت؛ یک سال در مسیر توسعه خدمات اعتباری قدردانی وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی از بانك ملت/ تاكید بر تقویت همكاری ها در حوزه زیرساخت های صنعت گردشگری سرویس «چک الکترونیک» در بانک دی راه‌اندازی شد اولین پردیس هوش مصنوعی و فناوری های مالی كشور با سرمایه گذاری بانك ملت در دانشگاه تهران تاسیس می شود ارائه خدمت حساب وكالتی در بانك ملت برای خرید خودروهای وارداتی از طریق سامانه اتونوین توسعه آموزش دیجیتال و مسئولیت اجتماعی همراه اول؛ از توزیع سیم‌کارت نوجوان تا بورسیه ۱۰ هزار دانش‌آموز محروم از تحصیل در «آی‌نو» علائم سرطان مغز استخوان در آزمایش خون چیست؟ بانک ملت بیشترین تسهیلات ازدواج و فرزندآوری را در بین بانک های کشور پرداخت کرد/ اعطای ۳۵.۴ همت تسهیلات طی ۶ ماه به ۱۵۶ هزار متقاضی