• 1405 دوشنبه 4 آبان
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
fhk; whnvhj بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 4540 -
  • 1398 پنج‌شنبه 28 آذر

حالا نور خورشيد دم غروب افتاده بود روي النگوهاي پت و پهن زرين‌تاج

هوشنگ‌خان از بنگال آمده

سميه كاظمي حسنوند

 

جنازه را گذاشته بودند وسط اتاق و روي آن يك پارچه ترمه‌اي كشيده بودند. زن‌ها و مردها دور جنازه حلقه زده بودند. بعضي از زن‌ها جيغ مي‌‌زدند و صداي جيغ و زمزمه توي هم مي‌پيچيد. قفس طوطي از سقف آويزان شده بود و طوطي خاكستري بزرگي با منقار سياه توي آن وول مي‌خورد. طوطي گاهي غيژ غيژ صدا مي‌كرد و روي آويز چوبي داخل قفس پا به پا مي‌شد. بالاي سر جنازه يك رحل قرآن بود. زرين‌تاج خانم با صداي بلند گفت:‌ اي خدا...‌اي خدا با من بدبخت چكار داشتي، شوهر بيچاره‌ام!
اين را گفت و گردنش كج شد و سكوت كرد. زني كه كنار دستش نشسته بود به پشت دستش كوبيد و گفت: خدا مرگم بده. از حال و هوش رفت. واسش يه ليوان آب قند بياريد مسلمونا.
عمه خانم لب ورچيد و گفت: باز تياترش شروع شد... جز جيگر...
و باقي حرفش را خورد. پسر نوجواني يك ليوان آب قند را به دست يكي از زن‌ها داد. زن دست انداخت زير سر زرين‌تاج و كمي از آب ليوان را به او خوراند. زرين‌تاج همين كه آب را خورد، ليوان را پس زد و دوباره گفت: ديدي چه خاكي به سرم شد!‌اي خدااا،‌اي خدااا!
عمه خانم سرش را برد توي گوش زني كه كنارش نشسته بود  و چيزي گفت. زرين‌تاج يك رشته مرواريد انداخته بود توي گردنش. صورتش پر از چين و چروك بود. يكي از مردها صدايش را بلند كرد و گفت: شادي روح مرحوم يك فاتحه قرائت كنيد.
جمعيت صلواتي فرستادند. طوطي روي آويز چوبي پا به پا شد و گفت: نزول‌خور... نزول‌خور!
عمه خانم با لبه روسري‌اش شروع به باد زدن خودش كرد. پسر نوجوان داشت توي جمعيت يك پارچ آب مي‌چرخاند. عمه خانم گفت: الهي قربونت برم داداش، چقدر مظلوم بودي.
طوطي توي قفس چرخي زد و دوباره گفت: حرف نزن عنتر... حرف نزن عنتر.
زرين‌تاج گوشه لبش را گزيد و خنده محوي افتاد توي صورتش. سرش را خم كرد و به گل‌هاي قالي خيره شد. پسرك پارچ خالي آب را توي طاقچه گذاشت. بعد پنجره را باز كرد. اتاق روشن‌تر شد. نسيم برگ‌هاي درخت آلو را تكان مي‌داد. زرين‌تاج دوباره گفت: اين مرد فرشته بود. مگه ميذاشت آب توي دل من تكون بخوره.
طوطي دوباره با صداي بلندي گفت: عشق اول و آخر ناهيد... ناهيد... ناهيد.
عمه خانم با زن كنار دستش چيزي پچ‌پچه كرد. زرين‌تاج دوباره گفت:‌اي خدا كاش منو مي‌بردي.
يكي از مردها گفت: خوبيت نداره ميت روي زمين بمونه.
اين را گفت و همراه چند نفر ديگر از اتاق بيرون رفتند. عمه خانم با زنجموره گفت: خان داداشم... خان داداشم از بس حرص و جوش خورد، از دست رفت. از دست همين زن... از دست همين زن.
و‌ به زرين‌تاج اشاره كرد.
زرين‌تاج دستش را به كمرش زد و گفت: خوبه خوبه! از دست من؟ غلط‌هاي اضافي. عفريته.
طوطي با منقار پرهاي خاكستريش را خاراند و گفت: خفه... خفه... حناق گرفته.
زرين‌تاج به طوطي اشاره كرد و گفت: اين لال شده ديگه چي ميگه؟
طوطي هم حرفش را تكرار كرد و گفت: اين لال شده چي ميگه... اين لال شده چي ميگه.
عمه خانم چشم دراند و گفت: از دست تو، از دست تو و اين‌همه چسان فسان. جون خان داداشم كه از سنگ خارا نبود. حالا دراز به دراز رو به قبله افتاده.
اين را گفت و شروع كرد به گريه. طوطي دوباره توي قفس چرخي زد و گفت: عشق اول و آخر ناهيد... عشق اول و آخر ناهيد.
عمه خانم در حالي كه گريه مي‌كرد، گفت: وااا... ناهيد ديگه كيه؟ اونم عشق  اول و آخر.
حالا همه داشتند توي اتاق حرف مي‌زدند. باد كمي جاندار شده بود و خنكي دم غروب را توي اتاق مي‌چرخاند. مگس سمجي روي پارچه‌ ترمه مي‌نشست و بعد از چند لحظه بلند مي‌شد. عمه‌خانم آهي كشيد و گفت: خان داداش بدبختم! اگه از سر تنهايي نبود كه نمي‌رفت اين جانور رو رفيق خودش كنه. از صبح تا شب توي حجره‌اش با هوشنگ‌خان دمخور بود.
زرين‌تاج توي جايش جابه‌جا شد و گفت: هوشنگ‌خان رو يكي از دوستاي آقا نوري از بنگال واسش آورده بود.
صداي مردي از حياط به گوش مي‌رسيد كه داشت مي‌گفت: شادي روح تازه درگذشته فاتحه...
صداي بلندگوي سبزي‌فروشي از كوچه هم بلند شده بود.
-آهاي خونه‌دار و بچه‌دار زنبيل و بردار و بيا... خورشتي و خوردن.
عمه خانم با دستمال آب دماغش را گرفت و گفت: الهي بميرم واسه داداشم.
حالا نور خورشيد دم غروب افتاده بود روي النگوهاي پت و پهن زرين‌تاج و لكه‌هاي زرد رنگي افتاده بود روي سقف اتاق و با هر تكان دستش، لكه‌ها هم تكان مي‌خوردند. هنوز صداي مرد سبزي فروش بلند‌بلند به گوش مي‌رسيد.
-خورشتي، خوردن، آشي، كوكويي، پلويي... خونه‌دار و بچه‌دار، زنبيل و بردار و بيا...
گاهي بلندگويش سوت مي‌كشيد. عمه خانم گفت: بي‌صاحاب مونده. سرمون رفت.
طوطي سرش را چند بار تكان داد و گفت: بي‌صاحاب... بي‌صاحاب...
عمه خانم رو كرد به پسرك نوجوان و گفت: پسر جون اين پنجره رو ببند. صداي اين انكرالاصوات رو نشنويم.
پسرك به طرف پنجره رفت و همين كه مي‌خواست پنجره را ببندد، زرين‌تاج گفت: نبند... نبند... ده، بيست نفر آدم توي اين اتاقه. يك ميت روي زمين مونده. نبند.
پسرك هاج و واج مانده بود و نمي‌دانست چكار كند. عمه خانم لب ورچيد و گفت: خوبه والا! يه ميت دراز به دراز افتاده، خانم همچين چسان فسان كرده انگاري اومده عروسي.
زرين‌تاج گفت: تا كور شود هر آنكه نتواند ديد.
طوطي غيژ غيژ كرد و گفت: از همتون متنفرم... از همتون متنفرم.
عمه خانم گفت:‌اي بدبخت خان داداشم. هوشنگ خان... هوشنگ خان اگه تو نبودي خان داداشم زودتر از اينا دق‌مرگ شده بود توي اين خونه درندشت. داداش اجاق كورم.
زرين تاج زير چشمي عمه خانم را نگاه كرد. مرد ميانسالي گفت: آقايون خانوم‌ها بفرماييد داخل حياط تا وسيله اياب ذهاب برسه. بفرماييد... بفرماييد.
زن‌ها و مردها بلند شدند و از اتاق بيرون رفتند. كم‌كم اتاق خالي شد. زرين‌تاج بالاي سر جنازه نشسته بود و عمه خانم پايين پايش.
عمه خانم از پنجره چشمش افتاد به پسرك نوجوان كه داشت بين جمعيت داخل حياط آب پخش مي‌كرد. صدايش را بلند كرد و گفت: پسر جون يه چيكه آب هم بده دست من پيرزن... گلوم خشك شده والا.
زرين‌تاج  با دست چندبار مگس سمج را از روي پارچه ترمه پراند. مردي وارد اتاق شد. كت رنگ و رو رفته‌اي پوشيده بود. مرد ايستاد و نگاهش روي جنازه ماسيد. عمه خانم گفت: چيه پدر جان، كاري داري؟
طوطي گفت: صدي پنج، صدي ده...
زرين‌تاج دوباره مگس را پراند و گفت: اين طوطي زبون‌‌‌دراز ديگه شورش رو در آورده. لال بشي هي!
طوطي توي قفس چرخي زد و گفت: لال شو... لال شو...
مرد دست كرد توي جيب‌اش و چند ورقه بيرون آورد و گفت: با آقا نوري كار دارم.
عمه خانم لبش را گزيد و گفت: وااا... بلا به دور.
بعد بغض كرد و گفت: ايناها... داداشم از دست رفت!
و با دست به جنازه زير پارچه ترمه اشاره كرد. مرد پا به پا شد و گفت: چك من برگشت خورده. پاس نشده. آقا نوري حكم جلبم رو گرفته.  حالا اومدم...
 زرين‌تاج نگذاشت مرد ادامه حرفش را بزند، و گفت: پس اون روز كه با گردن كج مي‌آمديد و دست آقا رو مي‌بوسيديد تا صنار سه شي ازش بگيريد... خرتون كه از پل گذشت حاجي حاجي مكه؟
طوطي گفت: حاجي... حاجي...
مرد انگار پاهايش شل شد و روي زمين نشست و گفت: من پنج سر عائله دارم. يك ساله كه اصل پول رو برگردوندم. باقي چك‌ها سود پوله.
زرين‌تاج گفت: هر چي بهش مي‌گفتم آدميزاده شير خام خورده است. به هر كس و ناكسي پول نده. مگه به خرجش مي‌رفت. دلش نازك بود...
مرد خودش را جمع و جور كرد و گفت: خانوم جون يك ساله كه من اصل پول رو بهش برگردوندم. والا به حضرت عباس. يه ماشين لكنته زير پام بود، باهاش نون زن و بچه‌ام رو مي‌دادم. فروختمش كه پول آقا نوري رو بدم. بفرما اينم مدرك...
و كاغذهاي تا شده را به طرف زرين تاج دراز كرد. زرين‌تاج گفت: مگه نمي‌بيني يه ميت روي زمينه؟ صداي عمه خانم بلند شد:‌ اي داداش اجاق كورم...
از توي حياط همهمه به گوش مي‌رسيد. مرد دوباره گفت: بفرما اينم سند.
زرين‌تاج گفت: خوبه... خوبه... حالا واسه ما سند و مدرك رو مي‌كنه. پاشو عمو... پاشو خدا روزيتو يه جا ديگه حواله كنه.
مرد مي‌خواست چيزي بگويد. عمه خانم نگذاشت و گفت: حالا حرف حسابت چيه؟
مرد كمي من‌من كرد و گفت: اومدم يه چند روزي مهلت بگيرم.
زرين‌تاج گفت: مگه نمي‌بيني آقا نوري...
و هق‌هق شروع به گريه كرد. مرد با كاغذهاي توي دستش بازي مي‌كرد، گفت: به پير به پيغمبر، دو سه روزي مهلت ميخوام. گرفتارم. وگرنه بي‌وقت نميومدم.
زرين‌تاج گفت: ما گوشمون پره از اين حرف‌ها. عيالوارم... دخترم جهيزيه مي‌خواد... صاب خونه اسباب و اثاثيه‌م رو ريخته توي كوچه... اينا همش تياتره.
مرد سري تكان داد و گفت: من كه نگفتم پول رو نميدم... چند روز مهلت ميخوام.
طوطي گفت: صدي پنج، صدي ده.
زرين‌تاج توي سرش زد و شروع به داد و هوار كرد و گفت: ايها‌الناس به فريادم برسيد... روز روشن و مال مردم خوري...
عمه خانم گفت: خدا به دور. اين زنيكه زده به سرش... داداش بدبختم گير چه عفريته‌اي افتاده بود.
مرد زل زد به زرين‌تاج و گفت: مال مردم خور هفت جد و آبادته. همين شوهر نزول خورته...
زرين‌تاج بلند شد و گفت: ميري يا زنگ بزنم به پليس؟
طوطي گفت: صدي پنج... صدي ده...
مرد به طرف قفس طوطي رفت و توي راه گفت: تو ديگه خفه شو.
بعد قفس را برداشت و محكم به زمين كوبيد. قفس به زمين خورد و كمانه كرد و بعد به جنازه زير پارچه ترمه خورد.
طوطي در حالي كه جيغ جيغ مي‌كرد، گفت: صدي به پنج، صدي به ده.
عمه خانم از جا پريد و گفت: خدا مرگم بده. جنازه تكون خورد.
ناگهان جنازه توي جايش نشست. هنوز پارچه ترمه روي سرش بود. هوشنگ خان كه توي قفس چپ شده بود، مي‌گفت: حناق گرفته... حناق گرفته.
زرين تاج غش كرد. عمه خانم و مرد از اتاق فرار كردند. آقا نوري پارچه ترمه را كنار زد و به هوشنگ خان خيره شد.

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون
وب گردی
سرگذشت دومان سهند؛ از تالیف کتاب‌های اقتصادی تا مشاوره سرمایه‌گذاری رقابت فینالیست‌های تورنمنت گیمینگ همراه اول بر سر جایزه میلیاردی دیبا کارت؛ یک سال در مسیر توسعه خدمات اعتباری قدردانی وزیر میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی از بانك ملت/ تاكید بر تقویت همكاری ها در حوزه زیرساخت های صنعت گردشگری سرویس «چک الکترونیک» در بانک دی راه‌اندازی شد اولین پردیس هوش مصنوعی و فناوری های مالی كشور با سرمایه گذاری بانك ملت در دانشگاه تهران تاسیس می شود ارائه خدمت حساب وكالتی در بانك ملت برای خرید خودروهای وارداتی از طریق سامانه اتونوین توسعه آموزش دیجیتال و مسئولیت اجتماعی همراه اول؛ از توزیع سیم‌کارت نوجوان تا بورسیه ۱۰ هزار دانش‌آموز محروم از تحصیل در «آی‌نو» علائم سرطان مغز استخوان در آزمایش خون چیست؟ بانک ملت بیشترین تسهیلات ازدواج و فرزندآوری را در بین بانک های کشور پرداخت کرد/ اعطای ۳۵.۴ همت تسهیلات طی ۶ ماه به ۱۵۶ هزار متقاضی