خاطرات سفر و حضر ( 259 )
اسماعيل كهرم
هر وقت به خراسان عزيز ميروم، سعي ميكنم يك انگشتر فيروزه با ركاب نقره تهيه كنم اگر هر دو اين اجزا يعني حلقه و سنگ با كيفيت باشند آن وقت شما ضرر نميكنيد. الحق كه سنگهاي نيشابور در جهان بينظيرند. چندي پيش يكي از انگشترهاي بينظيرم به انگشتم بود كه روي نيمكتي در ساحل سانديهگو نشسته بودم مردي از قبل روي نيمكت نشسته بود. نگاهي به انگشتر من كرد و گفت «نيشابور»؟ تلفظ اين مرد عجيب بود و من نفهميدم. گفتم ببخشيد؟ گفت انگشتر ساخت نيشابور است؟ گفتم بله. انگشتر را از دست بيرون آوردم و به او دادم. او انگشتر را در انگشت خود كرد و دوباره از انگشت خارج ساخت و فقط گفت كه او جواهرساز است و توضيح داد كه علاوه بر نيشابور معادن آريزونا هم فيروزه توليد ميكنند ولي با آهي جگرسوز گفت: اما سنگهاي نيشابور كجا و آريزونا كجا؟ دانه فلفل سياه و خال مهرويان سياه/ هر دو جانسوزند اما اين كجا و آن كجا. تعريف او از انگشتر من موجب شد كه قدر انگشترم را بهتر بدانم. آخر سر هم عدد و رقمي پيشنهاد كرد كه من گفتم اگر اينقدر تعريف نكرده بوديد شايد ميدادم! اين انگشتر را خيلي دوست داشتم، علاقهام چند برابر شد. جواهرساز امريكايي با ذرهبين، بين شجرهها (سايههاي تاريك روي فيروزه)، ذرات طلا پيدا كرد و به من نشان داد و قيمت انگشتري من را به افلاك رساند ولي اين تخمين شامل قيمتي كه وي به من پيشنهاد كرد، نميشد. به گفته اين جواهرساز، طلا در معادن فيروزه به ندرت يافت ميشود و انگشتر من از نوادر بود. يك روز هنگام خروج از منزل حس كردم كه اين انگشتر به انگشتم گشاد است و بسيار لق ميزند و فكر كردم كه در بازگشت نخي به حلقه ببندم. ادامه دارد