قلبي براي وطن براي ايران
نازنين متيننيا
سي و پنج روز بعد از شروع جنگ به تحريريه برگشتم. حوالي بعدازظهر جمعه، خيابان ستارخان شبيه يك جمعه معمولي در حوالي تعطيلات نوروز است. رستوران معروف روبهروي خيابان روزنامه، مثل هر سال صف است و تنها چيزي كه در حافظه تصويريام تغيير كرده، پايههاي پلي است كه قرار است ساخته شود و مردم را از شر ترافيك و چراغ راهنماي عجيب و غريب توحيد نجات دهد. باور نكردني است ولي در همين سي و پنج روز، سازههاي پل جلوتر آمدهاند و تصويرش مشخصتر شده كه قرار است از كجا به كجا برسد و چطور ناگهان خيابان ستارخان را وصل ميكند به چمران. ساختن ادامه دارد. مثل ساختماني كه سر خيابان خانهام است و در اين تعطيلات رفتم و وقتي بعد از سه هفته بازگشتم، ديدم كه يك طبقه به طبقاتش اضافه شده و حالا هر روز از پنجره خانه آمارش را ميگيرم و ميبينم كه كارگرها تلاش ميكنند بدون كوباندن تيرآهن و ترق و تورق صدا دادن، كار را ادامه دهند و سازه بالا برود و بشود ساختماني و خانههايي براي كساني. عجيب است توي اين اوضاع. شما بروي اين را براي مردمي در جهان ديگر بدون شناخت از ايران و ايراني، تعريف كني كه وسط جنگ، ساختن ادامه دارد، احتمالا خيلي تعجب كند و بخواهد بداند ما چطور مردماني هستيم كه حتي در جنگ هم دست از زندگي برنميداريم. راستش را بخواهيد براي من هم عجيب است؛ همين مني كه خودش هم عادت به ساختن دارد و دارد توي اين جنگ زندگياش را ميكند؛ سركار ميرود، دوستانش را ميبيند، ورزش ميكند و هنوز اميدوار است. مثل بقيه. مثل آنهايي كه سيزده بدر رفتند زير آن پل زيبا نشستند و در لحظه رسيدن موشكها، سرشار از خواست و اراده زندگي بودند. مثل مردماني كه حاضر نشدند خانه و زندگي را رها كنند يا مهمتر از آن، خوراك جنگزدگي بدهند به خبرنگارها و عكاسهاي خارجي لب مرز و چادرهاي پناهنده ايراني بسازند. كمي قبل از جنگ ميگفتند تركيه دارد فلان ميكند و بهمان كه اگر جنگ شد، ايرانيها نروند لب مرز پناهنده شوند. تا تركيه بيايد تكان بخورد جنگ شد. ايرانيها كجا رفتند؟ ماندند. امارات ويزاي اقامت ايرانيهايي كه در ايران بودند را كنسل كرد. ايرانيهايي كه اقامت داشتند و بالاخره اگر ميخواستند بروند راههايي باز بود كه بروند، نرفتند و ماندند. عجيبتر اينكه بعضيها برميگردند. غزل دوستم با مادرش و دو بچه كوچك استانبول بود كه جنگ شد. در تماسهاي تلفني ميخواست كه برگردد. هر روز نگران و بغضي ميگفت: نميدانم چطوري دو بچه و مادرم را با زانو درد به دندان بكشم و با اين قطار وان به تهران بيايم. ميگفتم: فعلا بيخيال شو، نيا. ولي بيخيال نشد. نگفت و يك هو يك روزي زنگ زد كه رشتم، فلان روز برگشتم. چه دارد اين خاك كه آدم را ميكشد سمت خودش؟ نميدانم. ولي وقتي ميشنوم كه جعفر پناهي برگشته به ايران، تعجب نميكنم. بيشتر از آنهايي متعجبم كه نيستند و حالا نسخه هم ميپيچند كه چشم و گوش بستهاند و وطن را خراب شدهاي ميدانند كه هيچ چيز خوبي نداشته و اشكال ندارد حتي زيرساختهايش خراب شود، بهترش را ميسازند لابد. نه كاري با سياست دارم و نه چه شدهها. در منتهياليه همه چيز و همه صداها، چيزي مثل وطن، تكرارنشدني و ناب است. يك خانه و يك خاك است. ايراني باشي و غير از ايران، چيز ديگري بخواهي عجيب است. عجيب است كه پاي هذيانهاي مردي بنشيني كه جهان را به مرز جنون رسانده و در اين جهان مجنون، ايران را به بازگشت به «عصر حجر» تهديد ميكند و عصباني نشوي و هورا بكشي براي اين ديوانگي؟ عجيب است كه چشم ببندي به خاك و بهانه پيدا كني براي پلي كه قرار بود افتخار ملي باشد و حالا فرو ريخته يا نگران كارگران و كارمندان فولاد مباركه نباشي كه تعطيل شده و حالا تامين اجتماعي بايد حقوق بيكاري بدهد به كساني كه از اين خاك هستند و در اين زندگي، جز زندگي، جرم ديگري ندارند؟ نميدانم چه شده كه اين صداها را ميشنويم اما ميدانم، آنجايي كه خاك خط قرمز ميشود، چيزي به نام بهانه، وجود ندارد. نميتواني بهانه بياوري كه نديدي يا نميخواستي، چون اگر بهانهاي بود، همه آنهايي كه در تاريخ اين خاك نامشان به عزت و احترام آمده، وطنپرستاني بزرگ بودند با دلسوزي و عشق عميق به ميهن. آنهايي كه در قصهها، دل ما به حضورشان خوش بود براي جنگ با اهريمن، كلمه ناروا نثار اين خاك نكردند كه هر چه بوده، همه درستي و پاكي و عشق بوده. توي شاهنامه، قهرمانها از عشقشان به خاك پيدا ميشوند و توي تاريخ، مرداني مثل اميركبير و محمدعلي فروغي، با عشق به سازندگي و صلح روايت ميشوند. ايراني باشي، همه اينهايي كه حالا دارم مينويسم را حداقل يك بار شنيدهاي. حداقل يكبار توي روايتهاي تاريخي از ته دل به مردان و زناني كه ايستادهاند و براي خاك ماندهاند و نه بهانههاي ديگر، افتخار كردهاي. چه داريم جز همين هويت ملي؟ هيچ. مرزهاي مشخص و تماميت ارضي، تنها دارايي ما در اين جهان مجنون است. در اين روزگاري كه دو ديوانه دست در دست هم، براي كشتن چراغ آمدهاند و سادهانگارانه است اگر همه چيز را به ديگري ربط دهيم و شانه بالا بيندازيم كه به ما چه. كه بزنند. خراب كنند و چيزي نگذارند كه به نام ايران بماند. مگر ميشود؟ نميشود. نميشود اين جور ساكت ماند و براي مجانين بمب به دست هورا كشيد. اين سرزمين پاي خون زنان و مردان بزرگي در دل تاريخ مانده كه به ما رسيده. مسووليت تاريخي ما، ماندن است. ساختن است. مراقبت كردن است. تاريخ در اين لحظه ما را قضاوت ميكند اگر از درد وطن، رويگردان باشيم، سر بچرخانيم و نبينيم كه دارد چه ميشود و كاري نكنيم. اين خاك با دستان اجدادي به ما رسيده كه تنها اميدشان، خرد و قلب وسيع ما براي نگهدارياش و سپردن به نسلهاي بعدي در دل تاريخ است. ما وظيفهاي جز نگهداري نداريم و نگهداري از دل عشقي عميق به خاك، زندگي و هويت ملي ميآيد. مثل همانهايي كه ماندهاند، همانهايي كه بيواسطه از ترس باز ميگردند، همانهايي كه در امتداد جنگ به زندگي ادامه ميدهند، راهي جز در آغوش گرفتن وطن به سهم خود نداريم. تاريخ ما را ميخواند، بيواسطه زير ذرهبين ميگذارد و بايد شرم كنيم اگر روزگاري، نسلهاي بعدي از ما بپرسند كه چطور جنون ويرانهسازي مجنونان جهان را نديديد و در سكوت يا بدتر از آن خوشحالي، براي وطني كه در جنگ بود، عشقي محافظ، سازنده و عميق نداشتيد.