• 1405 چهارشنبه 25 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 6291 -
  • 1405 سه‌شنبه 18 فروردين

من اينجا ريشه در خاكم

غزل حضرتي

فروردين ماه است. هوا مطلوب، آسمان آبي، صداي پرنده‌ها همه جا مي‌آيد. درخت‌ها سبز شده‌اند. اين روزها را بايد مي‌نوشيديم، حظش را مي‌برديم. راه مي‌رفتيم در شهر، كيف مي‌كرديم از نسيم بهاري و باران يكهويي كه سر و صورتمان را مي‌نواخت. بايد دست بچه‌ها را مي‌گرفتيم و هر چند روز يك‌بار مي‌رفتيم پاركي، بوستاني كه بدوند و بازي كنند و صدايشان شهر را پر كند. الان بايد خيابان‌ها شلوغ مي‌بود، همه از تعطيلات برمي‌گشتند و با غرولند شنبه بعد از تعطيلي دو هفته‌اي را شروع مي‌كردند. همه بايد ديد و بازديد اداره‌اي مي‌رفتند و هفته اول را يللي تللي مي‌گذراندند و روزها را مي‌شمردند تا كي فروردين كه طولاني‌ترين ماه سال است، تمام مي‌شود. از الان بايد به فكر سفرهاي ارديبهشت‌شان مي‌بودند. بچه مدرسه‌اي‌ها بايد پيك نوروزي‌شان را تحويل مي‌دادند و شنبه صبح خميازه‌كشان راهي مدرسه مي‌شدند و بعد از ۱۵ روز ديداري با دوستانشان تازه مي‌كردند. زندگي بايد همين شكلي مي‌بود، اما نيست. عيد امسال يكي از بدترين عيدهاي مردم ايران بود. صداي انفجار حتي تا لحظه تحويل سال رهايشان نكرد. با وجود موشك‌باران، نيمچه خريدي كردند، هفت‌سين‌شان را انداختند، نوروز را به هم تبريك گفتند. اما با دل خون، با اشك و بغض. همه زورشان را زدند عيد را براي بچه‌ها مثل هميشه برگزار كنند، اما نشد. بچه‌ها هم ديگر اصراري به اينكه عيد داشته باشند، نداشتند. به پسرها توضيح دادم جنگ شده. آنها مثل بقيه آدم‌ها مي‌دانند اسراييل و امريكا به ايران حمله كرده‌اند. اما دليلش را نمي‌دانند. آنها گيج شده‌اند، اما سعي مي‌كنند خيلي به جنگ فكر نكنند. به آنها اطمينان داده‌ام جايمان امن است، همه ما مراقب خودمان هستيم. اگر هم صدايي نزديك آمد، مي‌توانيم از خودمان مراقبت كنيم. تعطيلات بچه‌ها هنوز ادامه دارد. مدرسه شروع شده، ولي چه شروع شدني. همه ‌چيز آنلاين و سخت است. روز اول نتوانستيم وصل شويم و مدرسه آنلاين را از دست داديم. منتظر مانديم كه مسوول فني مدرسه به كمكمان بيايد و ما را وصل كند. قبلا خيلي حرص مشق و تكاليف ماكان را مي‌خوردم. الان رها كردم همه چيز را. مدرسه‌اي كه در يك ماه و نيم گذشته، هفت روزش را تعطيل بود، ۱۳ روزش را آفلاين بود، بعد هم خورد به تعطيلات و كلا تعطيل شد. حالا هم كه آنلاين شده، دايم قطع مي‌شود. بچه‌ها بيش از يك ماه است كه رنگ و روي خانم‌ و كلاسشان را نديده‌اند. خودم هم آنقدر غرق در خبر هستم كه انرژي براي نشاندن بچه سر مشق‌هاي نوروزي‌اش را نداشتم. همان چند صفحه را هم كل خانواده ياري كردند و انجام داديم. انگار به جايي رسيده‌ام كه شبيه هيچ‌ جا نيست. انگار ديگر درس و تحصيل برايم موضوعي حاشيه‌اي شده وقتي معلوم نيست اين جنگ به كجا مي‌رسد و زندگي‌هايمان كي كامل مي‌رود روي هوا. هر روز يك غافلگيري جديد داريم. شنبه خبر پتروشيمي آمد. پاهايم سست شد. در يك آن به همه ‌چيز فكر كردم؛ به اينكه چقدر طول مي‌كشد دوباره زيرساخت‌هايي مثل پتروشيمي ماهشهر ساخته شود. به زندگي كارگراني كه آنجا كار مي‌كردند، به اينكه اتفاق بعدي چه خواهد بود. قبل از آن خبر انستيتو پاستور آمد. قبل‌تر از آن خبر توفيق دارو آمد. آن وسط‌ها خبر دانشگاه‌ها مي‌آمد و پژوهشكده‌هاي مهمشان كه همه را زده بودند. خانه من يك كيلومتر با يكي از اين دانشگاه‌ها فاصله دارد. اما ديگر نگران خانه‌ام نيستم. اصلا نمي‌دانم ديگر خانه‌ام كجاست. خانه من شايد همين‌ جا باشد؛ روستايي در نزديكي يك شهر كوچك. شايد خانه‌ام بوشهر باشد، شايد هرمز باشد يا خارك، شايد اصفهان باشد، شايد هفتكل خوزستان باشد، شايد اسكله چابهار باشد، شايد عسلويه باشد. خانه من هر جا باشد، درون اين گربه زيباي چند هزار ساله است. ديگر فرقي ندارد برايم. اول‌هاي جنگ استرس مي‌گرفتم نكند حالا كه تهران نيستم نزديك خانه را بزنند و شيشه‌ها بيايد پايين. الان وقتي خانه‌هاي با خاك يكسان شده تهرانپارس و نارمك و جنت‌‌آباد و كرج را مي‌بينم، وقتي تصاوير آدم‌هاي سرتاپا خاكي را مي‌بينم كه ته‌مانده وسايلشان را به دست گرفته‌اند و راهي ناكجاآباد مي‌شوند، شرم سراپاي وجودم را مي‌گيرد كه نگران خانه‌ات هستي؟ زندگيشان رفت، خانواده‌هايشان رفتند، بچه از دست دادند، تو نگران شيشه‌هاي خانه‌ات هستي؟
ديشب موقع خواب سايت هلال‌احمر را باز كردم تا ثبت‌نام كنم. فرم طولاني بود و همه قسمت‌هايش را پر كردم. به اميد اينكه بتوانم گوشه‌اي كمكي باشم. نمي‌دانم كدام قسمت هلال كمك مي‌خواهند. كمبود امدادگر دارند يا پشت صحنه كمك مي‌خواهند. راننده مي‌خواهند، تداركات مي‌خواهند، آشپز مي‌خواهند. اين را مي‌دانم كه من حاضرم هر كاري براي امدادگران و آتش‌نشانان و هر آن كس كه دارد از جان مايه مي‌گذارد براي ايران و مردمش، بكنم. حاضرم بروم كار گِل بكنم، اما گوشه‌اي ننشينم و فقط غصه بخورم و آيه يأس بخوانم.
مي‌خواهم سر تعظيم فرود ‌آورم به انسان‌دوستي، وطن‌پرستي، از جان‌گذشتگي شما امدادگران، آتش‌نشانان، كادر درمان و همه كساني كه در اين ۳۸ روز جنگ، روز و شب نداشتند. از جانشان گذشتند تا هموطنشان زنده بماند. فرم را پر مي‌كنم و گوشي را كناري مي‌گذارم. يكهو ياد شعر فريدون مشيري مي‌افتم و مي‌خوانمش با خود تا چشمانم بسته شوند: «من اينجا ريشه در خاكم/ من اينجا عاشق اين خاك اگر آلوده يا پاكم/ من اينجا تا نفس باقي است مي‌مانم».

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون