• 1405 چهارشنبه 11 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 9297 -
  • 1405 چهارشنبه 26 فروردين

امدادگران؛ روايتگرانِ مياني فاجعه و تروما

حافظه زنده‌ آوارها

جان‌فدايي با روپوش سرخ و سفيد

فائزه فتحي رستمي

جنگ براي عده‌اي در آمار تخريب و بيانيه‌هاي رسمي خلاصه مي‌شود، اما براي كساني كه جزیي‌ترين و ريزترين مسائل زندگي‌شان تحت تاثير جنگ است، مساله از تاثيرات اقتصادي و ماموريت‌هاي اداري فراتر مي‌رود و به روان افراد گره مي‌خورد. جنگ چهل‌ روزه‌اي كه الان چند روزي از آتش‌بسش مي‌گذرد، فقط در ساختار كلان اقتصادي موثر نبود. يكي از گروه‌هايي كه در اين جنگ و هر جنگ ديگري بسيار آسيب مي‌بينند اما كمتر به آنها پرداخته مي‌شود، هلال‌احمر است. در ميان آوارها، گروهي از امدادگران هلال احمر پيش از همه به صحنه رسيدند؛ كساني كه همزمان با جست‌وجوي مجروحان و پيكر قربانيان، بايد بار سنگين اندوه بازماندگان خودشان را نيز تحمل مي‌كردند. روايت‌هاي آنان نشان مي‌دهد كه اين جنگ نه‌تنها ميدان امدادرساني، بلكه ميدان آزمون تاب‌آوري رواني براي امدادگراني بود كه اغلب در سكوت، با زخم‌هاي كمتر ديده شده به خانه بازمي‌گشتند و عده‌اي حتي به خانه بازنگشتند. يكي از امدادگران جنازه كودكي را در كابينت پيدا كرد، ديگري صداي التماس پسر جواني را شنيد كه مادرش زير آوار بانك تخريب شده مانده بود و سومي شب‌ها با كابوس صحنه‌هاي آواربرداري و اجساد قطعه قطعه از خواب مي‌پريد. اينها روايت‌هاي نيروهاي هلال احمر از جنگ چهل ‌روزه است؛ روايتي كه نشان مي‌دهد خط مقدم امداد، همزمان ميدان فشار شديد رواني براي امدادگران بوده است.

در روزهاي جنگ با اعلام ورود جنگنده‌ به كشور، نيروهاي هلال احمر در كنار خودروهاي امدادي در حالت آماده‌باش قرار مي‌گرفتند تا در صورت وقوع انفجار، عمليات امدادرساني را آغاز كنند. «صفايي»، يكي از اعضاي تيم امدادي هلال احمر، در گفت‌وگو با «اعتماد» از سازوكاري مي‌گويد كه براي مواجهه با خطر حملات هوايي در ميان نيروها شكل گرفته بود. به گفته او، امدادگران از كدهاي مشخصي براي اطلاع از ورود جنگنده‌ها استفاده مي‌كردند. «يك كدي داريم به اسم ۱۰–۱۰. وقتي جنگنده وارد كشور مي‌شود، همكاران ما اين كد را اعلام مي‌كنند. در آن لحظه همه كنار خودروهاي عملياتي در حالت آماده‌باش مي‌ايستند و منتظر دستور مي‌شوند. خيلي اوقات حتي اگر شيفت ما براي عمليات نبود، نمي‌توانستيم در مقر بمانيم زيرا ممكن بود به مقر هلال‌احمر حمله شود، همانطور كه بسيار زياد چنين اتفاقي افتاد.»
اين آماده‌باش اما تنها به معناي انتظار نبود. به گفته امدادگران، فاصله ميان وقوع حمله تا حضور آنان در محل حادثه گاهي تنها چند دقيقه بود. صفايي توضيح مي‌دهد كه تيم‌هاي امدادي معمولا در كمتر از چهار دقيقه خود را به محل مي‌رسانند تا عمليات جست‌وجو، آواربرداري و انتقال مصدومان آغاز شود. اما اين سرعت عمل، روي ديگر سكه‌اي است كه فشار شديد جسمي و رواني را به همراه دارد؛ فشاري كه به گفته اعضاي تيم، تنها با آموزش، قابل مديريت است.
عمليات امداد در مناطق جنگ‌زده تنها به توان بدني نياز ندارد، بلكه بسياري از امدادگران مي‌گويند كه مهم‌ترين چالش، مواجهه با صحنه‌هايي است كه هر انساني را به‌طور طبيعي دچار شوك مي‌كند. صفايي مي‌گويد: «هركسي نمي‌تواند با ديدن پيكرهاي تكه‌تكه يا سرهاي جدا شده كار كند. ما آموزش‌هاي زيادي مي‌بينيم؛ از جست‌وجو و آواربرداري گرفته تا انتقال مجروح و كمك‌هاي اوليه. بخش مهمي از اين آموزش‌ها هم مربوط به آمادگي رواني است.» به گفته او، نيروهاي هلال احمر نه‌تنها بايد عمليات امداد را انجام دهند، بلكه در بسياري از موارد با خانواده‌هايي مواجه مي‌شوند كه عزيزان خود را از دست داده‌اند و در وضعيت شديد رواني قرار دارند. در چنين شرايطي امدادگران ناچارند همزمان با كار عملياتي، نقش آرام‌كننده و همراه براي بازماندگان را نيز ايفا كنند.
در ميان روايت‌هاي امدادگران، يكي از تلخ‌ترين تجربه‌ها زماني  رخ مي‌دهد كه امدادگر در ميان قربانيان، يكي از بستگان خود را پيدا كند. صفايي مي‌گويد در مواردي برخي از نيروها هنگام آواربرداري با پيكر يا مجروحيت يكي از اعضاي خانواده خود مواجه شدند، اما با وجود اين شوك، عمليات را متوقف نكردند بلكه اول كار را تمام كردند، گزارش دادند و بعد براي عزيزشان عزاداري كردند.

امداد به موازات پرواز جنگنده‌ها
تقريبا همه امدادگراني كه در عمليات حضور داشتند، از يك تجربه مشترك به عنوان سخت‌ترين لحظه‌هاي كارشان ياد مي‌كنند؛ مواجهه با پيكر كودكان. صفايي مي‌گويد: «بدترين صحنه‌ها براي ما مربوط به كودكان است. در بسياري از آواربرداري‌ها، كودكاني دو تا شش ساله پيدا مي‌كرديم. ديدن اين صحنه‌ها واقعا سخت است.» در بسياري از موارد، خانواده‌هايي بودند كه تنها در چند ثانيه بخش بزرگي از اعضاي خود را از دست داده بودند. امدادگران مي‌گويند اطلاع دادن اين خبر به بازماندگان يكي از دشوارترين بخش‌هاي كارشان است.
به گفته آنان، گاهي در يك خانواده پنج‌نفره، سه نفر جان خود را از دست داده بودند و دو نفر باقي‌مانده بايد با واقعيتي روبرو مي‌شدند كه پذيرش آن بسيار دشوار بود.

روان امدادگران؛ زخمي كه ديده نمي‌شود
در كنار تيم‌هاي امداد و آواربرداري، گروه ديگري نيز در مناطق آسيب‌ديده حضور داشتند؛ تيم «سحر» كه مخفف «سفيران حمايت رواني» است. «مرضيه جلالي»، فرمانده اين تيم، به «اعتماد» توضيح مي‌دهد كه اعضاي تيم سحر تركيبي از مددكاران اجتماعي، امدادگران و روان‌شناسان هستند كه وظيفه اصلي آنها حمايت رواني از آسيب‌ديدگان است. به گفته او، در روزهاي نخست حضور در مناطق حادثه‌ديده، مردم به اين تيم اعتماد نمي‌كردند. بسياري از خانواده‌ها در شوك و خشم بودند و تمايلي به گفت‌وگو نداشتند. او مي‌گفت: «ما تلاش مي‌كرديم به آنها توضيح بدهيم كه براي كمك آمده‌ايم. كم‌كم اعتماد شكل گرفت و مردم شروع كردند از حال و احساساتشان بگويند.» در هر تيم چهار نفره، يك روان‌شناس حضور داشت. اين روان‌شناسان تلاش مي‌كردند با روش‌هاي تخصصي، اضطراب شديد، شوك و خشم بازماندگان را كنترل كنند. جلالي از يكي از صحنه‌هايي مي‌گويد كه هنوز در ذهنش مانده است؛ زني كه يكي از عزيزانش زير آوار مانده بود و در شرايط جسمي خاصي قرار داشت. او مي‌گويد: «آن خانم بيماري خاص داشت. با هيچ‌كس حرف نمي‌زد و فقط فرياد مي‌زد كه عزيزش را از زير آوار بيرون بياورند. يكي از روان‌شناسان تيم با اجازه او كنارش نشست و تلاش كرد با او ارتباط برقرار كند. گفت‌وگو به آرامي شروع شد و به مرور فضاي اعتماد شكل گرفت. روان‌شناس ما حتي از او پرسيد مي‌خواهي ماسكي بدهم كه همسرت بزند؟ همين گفت‌وگوهاي ساده باعث شد آرام‌تر شود. در نهايت آن زن به روان‌شناس تيم وابسته شد و از او مي‌خواست كه كنار او بماند. در شرايطي كه تماس فيزيكي با آسيب‌ديدگان محدود و امدادگران بدون اجازه آسيب‎ديدگان، حق لمس‌شان را ندارند، آن زن حتي از اعضاي تيم خواست او را در آغوش بگيرند؛ نشانه‌اي از نياز شديد به حمايت عاطفي در ميان بحران.»
يكي از وظايف مهم تيم سحر، مراقبت از كودكاني بود كه در ميان بحران گرفتار شده بودند. جلالي مي‌گويد: «بعضي كودكان زير آوار گير كرده بودند و ما تلاش مي‌كرديم با آنها صحبت كنيم يا حتي بازي كنيم تا آرام شوند تا زماني كه خانواده‌شان بيرون آورده شود.» اما اين داستان‌ها پايان خوش نداشت. بسياري از كودكان خانواده خود را از دست داده بودند و پس از پايان عمليات به بستگان ديگر تحويل داده مي‌شدند. در چنين شرايطي، تيم سحر تا پايان عمليات در محل باقي مي‌ماند؛ از لحظه آغاز آواربرداري تا زماني كه آخرين مصدوم يا قرباني از زير آوار خارج شود.»
در كنار حمايت از آسيب‌ديدگان، موضوع ديگري نيز اهميت داشت؛ سلامت روان خود امدادگران. به گفته جلالي، تهران در جريان اين بحران به چند پهنه امدادي تقسيم شده بود و در هر پهنه، روان‌شناس و روانكاو حضور داشت تا در صورت نياز به اعضاي هلال احمر كمك كند. او مي‌گويد: «شنيدن و ديدن آن حجم از رنج و اندوه طبيعي است كه روي روان نيروها تاثير بگذارد. به همين دليل تلاش كرديم براي خود امدادگران هم  حمايت رواني فراهم كنيم.»

داوطلباني كه بدون آموزش  وارد ميدان شدند
در ميان نيروهاي حاضر در عمليات، همه امدادگر حرفه‌اي نبودند. برخي از شهروندان نيز به‌ صورت داوطلبانه به هلال‌احمر پيوستند. «ياسين» يكي از اين داوطلبان است. او مي‌گويد پيش از اين هيچ فعاليتي در هلال احمر نداشته، اما با آغاز جنگ تصميم گرفته براي كمك وارد ميدان شود. او به «اعتماد» مي‌گويد: «شغل من دولتي است، اما وقتي جنگ شروع شد داوطلب شدم. در پهنه شرق تهران شروع به فعاليت كردم.» او از نخستين روزهاي حضورش مي‌گويد: «وقتي از آواربرداري به خانه برگشتم، همسرم فكر كرد زخمي شده‌ام. چون هلال احمر كلاه ايمني به اندازه نداشت كه به همه‌مان بدهد و من كلاه كاسكت سرم بود و وقتي به خانه رسيدم كل كلاه خوني شده بود.» با وجود فشار روحي، او مي‌گويد تصميم گرفت به كار ادامه دهد. او از روزي كه انفجار يك بانك چندين نفر را زير آوار برد مي‌گويد: «پسر جواني را ديدم كه وسط خيابان گريه مي‌كرد و از ناراحتي به سرش مشت مي‌زد. گفت مادرم داخل بانك بود. آن جوان تعريف كرده بود كه مادرش را براي گرفتن پول نقد پيش از نوروز به بانك آورده و خود در ماشين منتظر مانده بود. چند دقيقه بعد انفجار رخ داده و ساختمان بانك فرو ريخته بود. او با داد و التماس از من مي‌خواست كه وارد بانك شوم و مادرش را پيدا كنم. به من مي‌گفت شايد هنوز نفس مي‌كشد. خودش را سرزنش مي‌كرد كه چرا خودش هم همراه مادرش به داخل بانك نرفته بود چرا داخل ماشين منتظر بود.» ياسين مي‌گويد اين جملات مدت‌ها در ذهنش تكرار مي‌شد و گاهي شب‌ها هنگام خواب دوباره به يادش مي‌آمد. نيروهاي هلال‌احمر حتي اگر آموزش هم ديده باشند، اول انسان هستند و ديدن صحنه‌هاي جراحت و جسدهاي قطعه قطعه شده تاثيرات بسيار مخربي بر روان آنها مي‌گذارد.

كابينتي كه به پناهگاه تبديل شد
يكي از امدادگران از صحنه‌اي مي‌گويد كه هنوز پس از گذشت زمان، او را رها نكرده است. در يكي از حملات كه چندين خانه مسكوني آسيب ديده بود، تيم امداد براي جست‌وجوي اجساد وارد ساختمان‌ها شد. در چنين شرايطي، امدادگران بايد همه نقاط خانه را بررسي كنند؛ حتي كمدها و كابينت‌ها را، زيرا ممكن است بچه‌اي از ترس داخل كابينت يا كمد قايم شده باشد. او مي‌گويد: «در كابينتي را باز كردم و با صحنه‌اي به‌شدت دلخراش مواجه شدم؛ جنازه دختربچه‌اي حدود پنج ساله را ديدم كه داخل كابينت قايم شده بود.» او مي‌گويد كه در خانه ديگري قابلمه غذاي پخش شده در آشپزخانه بود و خانمي حدود 40 ساله كه تمام صورتش خوني بود و نمي‌توانست راه برود، خانم با آن وضعيت زير لب مي‌گفت: «من وسايل خانه‌ام را قاشق قاشق جمع كردم، ديگر چطور مي‌توانم وسيله جديدي براي خانه‌ام بخرم.» اصطلاح قاشق قاشق دقيقا چيزي بود كه آن خانم به امدادگر گفته بود. امدادگر هلال احمر مي‌گفت كه در اين مدت سعي به فراموشي اين حرف‌ها داشته است ولي هيچ كدام از اين حرف‌ها از ذهنش پاك نمي‌شود.
فشار كار در بسياري از مواقع آنقدر شديد بود كه برخي امدادگران از خستگي دچار سرگيجه و افت فشار مي‌شدند. يكي از اعضاي تيم مي‌گويد: «چند بار از شدت خستگي سرم زديم. شب‌ها هم بعضي بچه‌ها با داد از خواب مي‌پريدند، چون صحنه‌هايي كه ديده بودند مدام در ذهنشان تكرار مي‌شد.» او اضافه مي‌كند كه ديدن اعضاي بدن جدا شده يا پيكرهاي متلاشي‌شده، بخشي از واقعيت روزمره  عمليات بود كه هيچ‌وقت براي ما عادي نمي‌شد.
در طول اين درگيري‌ها، زيرساخت‌هاي امدادي نيز از آسيب در امان نماندند. به گفته امدادگران، تعدادي از مقرهاي هلال احمر هدف حمله قرار گرفت و شماري از اعضاي اين مجموعه زخمي شدند يا جان ‌باختند. در بسياري از مواقع، امدادگران حتي نمي‌توانستند در مقرهاي خود بمانند و مجبور بودند در خودروها يا نقاط مختلف شهر منتظر آغاز عمليات بعدي باشند. در خيابان‌هاي شهر، ديدن خودروهاي هلال احمر كه در گوشه‌اي پارك شده بودند و نيروهايي كه در آن استراحت كوتاهي مي‌كردند، به تصويري آشنا تبديل شده بود. براي برخي از امدادگران، بازگشت به خانه نيز ساده نبود. يكي از آنها مي‌گويد تازه صاحب فرزند شده و در طول آن چهل روز فرصت كمي براي ديدن خانواده‌اش داشته است اما حتي زماني كه در خانه حضور داشتند، ذهن‌شان همچنان در ميان آوارها باقي مي‌ماند. يكي از آنها مي‌گفت: «وقتي كنار خانواده‌ام بودم، مدام به كودكاني فكر مي‌كردم كه زير آوار مانده بودند. هر روز تعداد زيادي انگشت و دست و پاي قطع شده مي‌ديديم كه بايد آنها را جمع مي‌كرديم براي شناسايي. در چنين شريطي نمي‌توانستم حال خوبي داشته باشم.»
روايت‌هاي امدادگران هلال احمر نشان مي‌دهد كه در بحران‌هاي بزرگ، امدادرساني تنها به معناي بيرون كشيدن مجروحان از زير آوار نيست. اين كار با مواجهه دايمي با مرگ، سوگ و رنج انساني همراه است. در چنين شرايطي، تاب‌آوري رواني امدادگران به اندازه تجهيزات و مهارت‌هاي عملياتي اهميت دارد. تجربه جنگ چهل‌روزه نشان داد كه نيروهاي امدادي نه‌ تنها در خط مقدم كمك‌رساني قرار دارند، بلكه در بسياري از موارد بايد بدون فرصت سوگواري، از كنار تلخ‌ترين صحنه‌ها عبور كنند تا جان ديگري را نجات دهند. در ميان آوار ساختمان‌ها و صداي آژيرها، امدادگران هلال احمر روايتگر بخشي از واقعيتي هستند كه كمتر ديده مي‌شود؛ واقعيتي كه در آن، كمك به ديگران گاهي به معناي حمل زخمي است كه تا مدت‌ها در قلب و مغز باقي مي‌ماند. جنگ چهل‌روزه براي نيروهاي هلال احمر با پايان عمليات‌ها تمام نشد. بسياري از امدادگراني كه در اين مدت ميان آوارها به دنبال نشانه‌اي از زندگي مي‌گشتند، حالا با حافظه‌اي از صحنه‌هايي زندگي مي‌كنند كه به‌سادگي از ذهن پاك نمي‌شود. گزارش‌ها از خسارت ساختمان‌ها و شمار قربانيان معمولا سريع منتشر مي‌شود، اما كمتر به هزينه‌اي پرداخته مي‌شود كه نيروهاي امدادي در سطح رواني و جسمي مي‌پردازند.

 

 

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون