• 1405 چهارشنبه 11 شهريور
روزنامه در یک نگاه
امکانات
روزنامه در یک نگاه دریافت همه صفحات
تبلیغات
بانک سپه fhk; whnvhj ایرانول بانک ملی بیمه ملت

30 شماره آخر

  • شماره 9297 -
  • 1405 چهارشنبه 26 فروردين

نبرد سايه‌ها در تاريك‌خانه ديپلماسي

علی ودایع

تقابل ايران و ايالات‌متحده در فضاي پسانشست اسلام‌آباد، زير چتر اتمسفر باروت خاورميانه آغشته به نفت و خون در نقطه «فرسايش سخت» ادامه دارد. در اين برزخ و تعليق استراتژيك، تداخل شديد سيگنال‌هاي جنگ و صلح، امكان محاسبه كنش و واكنش متغيرها را با چالش مواجه كرده است. فراتر از اين غبار، شواهد نشان مي‌دهد كه طرفين آگاهانه در حال گذار از پارادايم مشخصي هستند؛ جايي كه بشكه‌هاي باروت، نه براي انفجار، بلكه براي فرم‌دهي به يك «توافق در لبه پرتگاه» چيده شده‌اند. در اين پارادايم جديد، ديپلماسي ديگر زبان مفاهمه نيست، بلكه نوعي «تهاجم استراتژيك» است كه در آن، كلمات نقش گلوله‌هاي مشقي را بازي مي‌كنند تا راه براي شليك نهايي (يا معامله نهايي) باز شود. «دونالد ترامپ» و«جي دي ونس» مي‌خواهند «تصور برخورد» را زودتر از «واقعيت برخورد» در ذهن تهران ايجاد كنند اما آنها با يك «بازيگر سرسخت» مواجه هستند. بازي با جنگ و صلح، مذاكره و توافق يا حتي محاصره همگي متغيرهاي تابع يك معادله كلان هستند.  در اين بازي لبه پرتگاه، آيا «تاريك‌خانه ديپلماسي» مسيري براي عبور از منطقه خاكستري خواهد گشود يا خود به اتاق انتظار براي يك تقابل گريزناپذير و از سرگيري «برخورد» تبديل خواهد شد؟
بازي ادراك-  در پارادايم كلاسيك، «ابهام» يك دارايي استراتژيك و نقابي براي پنهان كردن نيت‌ها بود؛ اما در اتمسفر پسانشست اسلام‌آباد، واشنگتن با زوج «ترامپ-ونس» از اين پوسته عبور كرده است. آنچه امروز تحت عنوان «محاصره دريايي» يا تهديدهاي بي‌پرواي «سزار موطلايي» مشاهده مي‌كنيم، نه يك جنون گذرا، كه يك «شفاف‌سازي تهاجمي» براي فلج كردن سيستم عصبي تهران است. در اين دكترين، كاخ سفيد ديگر به دنبال «شك رقيب» نيست؛ آنها به دنبال «يقين رقيب» هستند. يقين به اين گزاره كه «شليك قطعي است، مگر اينكه معامله‌اي رخ دهد.» اين يك جراحي ادراكي سخت است كه در آن، هدف نه انهدام فيزيكي ناوگان، بلكه انهدام «اراده‌ مقاومت» پيش از وقوع نخستين برخورد است. در اين ميان، اگرچه «ديپلماسي روي بشكه‌هاي باروت» همچنان ادامه دارد اما در عمل ماهيت و فرم متفاوتي به خود گرفته است. 

در اين فرم جديد، ديپلماسي ديگر فرآيندي براي خاموش كردن فتيله‌ها يا تفاهم‌هاي اخلاقي نيست، بلكه ماموريت اصلي آن، مديريت دقيق «ترس از انفجار» است. ديپلماسي در اين تاريك‌خانه، نه يك صلح‌طلب، كه يك «تكنسين مواد منفجره» است كه با تكيه بر فشار ميدان، به دنبال گرفتن امضايي پاي قراردادي است كه در شرايط عادي، «امضاناپذير» و «فراتر از خطوط قرمز» مي‌نمود. در اين معادله تهران و واشنگتن هر كدام بازي ويژه خود را با طرح «معماواره‌هاي امنيتي» دنبال مي‌كنند.  اينجا، پارازيت‌هاي عمدي و تداخل سيگنال‌ها (ميان تهديدهاي ترامپ و پالس‌هاي ونس)، نه يك خطاي محاسباتي، بلكه موتور پيشران نبرد ادراكي هستند تا تهران را در وضعيت «فرسايش ذهني» نگاه دارند. مدل رفتاري متوازن تهران به شكل سنتي و دست ايران روي سلاح ژئوپليتيكي هرمز و سناريوي «صلح براي همه، جنگ براي همه» يك رويكرد ويژه است. در دنياي عريان رئاليسم تهاجمي، كسي برنده است كه بتواند «كابوس برخورد» را پيش از خود برخورد، به واقعيت گريزناپذير ذهن رقيب تبديل كند.
انتظار براي راند دوم- برخلاف تحليل‌هاي تقليل‌گرايانه كه نشست اسلام‌آباد را يك شكست ارتباطي توصيف مي‌كنند؛  ما با يك «بن‌بست برنامه‌ريزي‌ شده»   (Planned Deadlock) روبه‌رو بوديم. بن‌بست همواره به معناي پايان نيست، بلكه گاهي يك «ايستگاه اجباري» است تا طرفين بتوانند وزن جديد خود را در ميدان بازخواني كنند. شايد بتوانيم بگوييم كه رسانه‌ها نتوانستند درك درستي از مصاف ديپلماتيك ايران و امريكا در فضاي «آتش‌بس موقت» ارايه كنند. واشنگتن با آگاهي از شكاف‌هاي پرنشدني، اسلام‌آباد را به يك «تله‌ زمان» تبديل كرد. هدف از اين نشست، نه رسيدن به توافق، بلكه «تثبيت بن‌بست» بود تا پس از آن، پروژه‌ «شفاف‌سازي تهديد» و تكيه بر «ديپلماسي قايق توپ‌دار» مشروعيت پيدا كند. در حقيقت، بن‌بست اسلام‌آباد سوخت لازم براي موتور محاصره دريايي را فراهم كرد؛ پيامي به جهان كه «ديپلماسي به انتهاي راه رسيده و حالا نوبت قايق‌هاي توپ‌دار است.» در اين ميان، «تداخل سيگنالي» ميان خشونت كلامي ترامپ و تمايل ظاهري «ونس» به مذاكره، قطعات يك پازل واحد براي مديريت ادراك در تهران هستند. اين پارازيت‌هاي عمدي، بن‌بست را «معلق» نگه مي‌دارند تا حريف در وضعيت نه جنگ و نه صلح، دچار «خطاي محاسباتي ناشي از خستگي» شود. در تاريك‌خانه‌ ديپلماسي، بن‌بست اسلام‌آباد همان نقطه‌اي است كه در آن «كلمات» به نفع «موقعيت‌هاي ميداني» عقب‌نشيني كردند. تكرار خطاي محاسباتي ترامپ اينجاست كه تهران هنوز هدفي ارزان است و در نهايت تسليم خواهد شد.
بنابراين، آنچه در اسلام‌آباد رخ داد، يك حادثه نبود؛ يك «آرايش جنگي در لباس ديپلماسي» بود تا طرفين با عبور از ابهام‌هاي كاذب، براي نخستين‌بار با «واقعيت سخت قدرت» روبه‌رو شوند. اكنون، بن‌بست اسلام‌آباد نه يك ديوار، بلكه سكويي است كه ايران و امريكا «خطوط قرمز» را مبتني بر «منافع استراتژيك» و احتمالا «انعطاف تاكتيكي» را براي يكديگر ترسيم كردند.
دوقطبي در قلب واشنگتن - در حالي كه در «تاريك‌خانه ديپلماسي»، كلمات ميان تهران و واشنگتن با بوي باروت مبادله مي‌شوند، انديشكده‌هاي امريكايي در حال تئوريزه كردن خروج  از «منطقه خاكستري» هستند اما نگاه‌ها در امريكا درگير دوقطبي شده است.  
الف -  اميدواري جنگ‌طلبان:  از منظر اتاق‌هاي فكر نزديك به جمهوري‌خواهان، دكترين ترامپ-ونس برخلاف دوره‌ نخست، ديگر به دنبال يك «عكس يادگاري» يا توافقي نمادين نيست. آنها به دنبال «پايان بازداري ايران» از طريق يك ديپلماسي تهاجمي هستند كه پشتوانه‌ آن، محاصره فيزيكي شريان‌هاي حياتي است. انديشكده‌هايي نظير «موسسه مطالعات جنگ» ISW بر اين باورند كه بن‌بست اسلام‌آباد، پيش‌درآمدي براي آغاز عمليات «فرسايش تدريجي» است. در اين سناريو، هدف نه يك جنگ تمام‌عيار، بلكه انهدام نقطه‌اي ظرفيت‌هاي هسته‌اي و موشكي تحت پوشش «دفاع پيش‌دستانه» است تا ايران در مذاكرات احتمالي، هيچ برگ برنده‌اي براي چانه‌زني نداشته باشد. همزمان برآورد «مركز مطالعات استراتژيك و بين‌المللي» CSIS مدعي است كه محاصره‌ دريايي، ابزاري براي فشار اقتصادي سخت است. آنها معتقدند فشار محاصره درنهايت منجر به يك «گسست ادراكي» ميان حاكميت و بدنه اجتماعي مي‌شود كه خروجي آن، تسليم بدون قيد و شرط در پاي ميز مذاكره خواهد بود. 
ب- نگراني لايه‌هاي نخبگاني: در مقابل نگاه جمهوري‌خواهان و انديشكده‌هاي تندرو كه محاصره دريايي را «ابزار پيروزي» مي‌بينند، دموكرات‌ها آن را «بنزين بر آتش منطقه خاكستري» توصيف مي‌كنند. در قلب واشنگتن، نخبگان سايه در جبهه دموكرات‌ها بر اين باورند كه «ديپلماسي باروت»، بيش از آنكه راهگشا باشد، ايران را به سمت اتخاذ «گزينه‌هاي آخرالزماني» سوق مي‌دهد. آنها هشدار مي‌دهند كه تاريك‌خانه ديپلماسي ترامپ، فاقد «اعتبار حقوقي» است و همين مساله، هرگونه توافق احتمالي را به يك آتش‌بس لرزان تبديل خواهد كرد.
 شوراي آتلانتيك معتقد است كه اقدامات مرد ديوانه، نه تنها ايران را به عقب نمي‌راند، بلكه «تابوهاي امنيتي» خليج‌فارس را براي هميشه مي‌شكند. آتلانتيك هشدار مي‌دهد كه شفاف‌سازي تهديد (محاصره دريايي) يك قمار خطرناك است كه مي‌تواند به جاي تسليم، منجر به «انفجار ناخواسته» شود. از نگاه آنها، ونس در اسلام‌آباد به جاي مذاكره، در حال ابلاغ «فرمان تسليم» بود كه در فرهنگ استراتژيك تهران، پاسخي جز «مقاومت تهاجمي» نخواهد داشت. نزديكان به دموكرات‌ها در بروكينگز و چهره‌هايي مانند «سوزان مالوني» بر «هزينه‌هاي انساني و اقتصادي» تمركز دارند. آنها استدلال مي‌كنند كه ونس با وجود ژست «پليس خوب»، فاقد ابزارهاي ديپلماتيك واقعي است. از نظر بروكينگز، دولت ترامپ در حال تخريب «زيرساخت‌هاي ديپلماسي» است و اين باعث مي‌شود كه حتي در صورت تمايل طرفين، هيچ «تضمين معتبري» براي صلح پايدار وجود نداشته باشد. آنها نگرانند كه اين بن‌بست، ايران را به سمت دكترين هسته‌اي غيرقابل‌بازگشت سوق دهد. همزمان، تحليلگران بنياد كارنگي معتقدند كه تيم ترامپ دچار «غروراستراتژيك» شده است.  بنياد كارنگي معتقد است اين تصور كه مي‌توان با محاصره دريايي، ايران را به «تاريك‌خانه» كشاند و امضاي تسليم گرفت، يك سوءمحاسبه بزرگ از «تاب‌آوري ملي ايران» است.  ازسوي ديگر، در لايه‌هاي واقع‌گرايانه‌تر مثل تحليل‌هاي «شوراي روابط خارجي» CFR، اعتقاد بر اين است كه ترامپ از «ديپلماسي قايق توپ‌دار» براي رسيدن به يك «صلح مسلح» استفاده مي‌كند. تحليلگران CFR مانند «ريچارد هاس» يا «استيون كوك» معتقدند نشست اسلام‌آباد ثابت كرد كه ساختار قدرت در ايران با فشار كلامي يا نشست‌هاي نمايشي فرو نمي‌پاشد. از نظر آنها، تقابل پسانشست بايد بر «مهار هوشمند» متمركز باشد. آنها به ترامپ توصيه مي‌كنند كه به جاي روياپردازي براي يك «فروپاشي سريع» به دنبال يك «تعادل دردناك» باشد؛ يعني وضعيتي كه در آن ايران نه آن‌قدر قدرتمند باشد كه نظم منطقه را بر هم بزند و نه آن‌قدر تحت فشار كه دست به انتحار هسته‌اي يا منطقه‌اي بزند. نگاه شوراي روابط خارجي امريكا به تقابل فعلي، نگاهي «مديريتي» است. آنها معتقدند هدف از فشارها در پسانشست اسلام‌آباد نبايد آغاز جنگ باشد، بلكه بايد كشاندن ايران به پاي ميزي باشد كه در آن «واقعيت‌هاي جديد قدرت» (ازجمله نفوذ منطقه‌اي و برنامه موشكي) نقد شود. آنها محاصره دريايي را نه به عنوان مقدمه جنگ، بلكه به عنوان يك «اهرم چانه‌زني خشن» مي‌بينند تا تهران را متقاعد كنند كه نظم پسانشست اسلام‌آباد، ديگر نظم سابق نيست.
محدوديت‌هاي سخت ترامپ -  واقعيت اينجاست كه با نگاهي عميق‌تر به زيرساخت‌هاي قدرت متوجه مي‌شويم كه قايق‌هاي توپ‌دار امريكا روي دريايي از «محدوديت‌هاي صلب» شناور هستند. واشنگتن درحالي از «محاصره كامل» و «تخريب ساختاري» سخن مي‌گويد كه در عمل، دستانش در بند زنجيرهاي ژئوپليتيك و اقتصادي گرفتار است. ۱. تله‌ انرژي و تورم: ترامپ به خوبي مي‌داند كه هرگونه جرقه در خليج‌فارس كه منجر به توقف جريان انرژي شود، قيمت نفت را به اعدادي فراتر از 200 دلار مي‌رساند كه مي‌تواند اقتصاد متزلزل پسابحران امريكا را به زانو درآورد. براي دولتي كه بقاي سياسي‌اش به «قدرت خريد مردم امريكا» گره خورده، جنگ در هرمز نه يك گزينه، بلكه يك «خودكشي اقتصادي» است.
۲. فرسودگي استراتژيك و متحدان لرزان: برخلاف دوره‌ نخست، متحدان منطقه‌اي واشنگتن ديگر ميلي به قمار بر سر امنيت خود ندارند. آنها دريافته‌اند كه در نبرد ميان «فيل‌ها»، اين «چمنزار منطقه» است كه لگدمال مي‌شود. محدوديت امريكا در جلب اجماع جهاني براي يك تقابل نظامي تمام‌عيار، «محاصره دريايي» را از يك تهديد وجودي به يك «نمايش پرهزينه» تقليل مي‌دهد.
۳. بن‌بست لجستيك و هزينه‌ نبرد نامتقارن: بدنه كارشناسان پنتاگون به خوبي از هزينه‌ نبرد با بازيگري كه «منطقه خاكستري» را خانه‌ خود مي‌داند، آگاه است. اراده‌ ونس براي مذاكره، بيش از آنكه ناشي از «حسن‌نيت» باشد، برآمده از اين درك واقع‌گرايانه است كه امريكا توان مديريت يك «جنگ فرسايشي چندجبهه‌اي» را ندارد. در اين ميان ناگفته نماند كه ماجراي عزل ژنرال‌هاي چهارستاره به دليل مخالفت با جنگ عليه ايران و اختلافات با «پيت هگست» هنوز در وزارت جنگ امريكا وجود دارد.  بنابراين، نبرد ادراكي ترامپ، تلاشي است براي پنهان كردن اين محدوديت‌هاي سخت. آنها به دنبال آن هستند كه پيش از آنكه «ناتواني ساختاري»شان در ميدان عمل افشا شود، در تاريك‌خانه ديپلماسي به يك «معامله تحميلي» دست يابند. در حقيقت، محاصره دريايي بيش از آنكه «مقدمه‌ جنگ» باشد، «آخرين تلاش يك قدرت در حال فرسايش» براي حفظ پرستيژ هژمونيك است.
الزام به يك توافق-  امريكا در «تاريك‌خانه‌ ديپلماسي» به همان اندازه نيازمند توافق است كه ايران؛ با اين تفاوت كه واشنگتن با صداي بلندتري بلوف مي‌زند تا ضعف بنيادين خود در «مديريت پساانفجار» را مخابره نكند.مضافا اينكه زمان عليه مرد ديوانه است. خاورميانه ديگر نه با منطق «ديپلماسي كلاسيك» قابل فهم است و نه با «ابهام استراتژيك» قابل مديريت؛ بلكه بايد نبرد سايه‌ها را رمز گشايي كرد. ما به شكلي گريزناپذير به قلب «نبرد ادراكي در تاريك‌خانه‌ ديپلماسي» پرتاب شده‌ايم. در اين اتمسفر بدخيم، واشنگتن با آرايش «قايق‌هاي توپ‌دار»، در تلاش است تا «واقعيت قدرت» را پيش از اعمال آن، به «باور تسليم» در ذهن رقيب تبديل كند و ايران سرسختانه سلاح ژئوپليتيكي خود را حفظ كرده است. در اين معادله، بنا به گفته «جان مرشايمر» تهران توانست با «تاب‌آوري سخت در مقابل فشار سخت» موازنه وحشت را حفظ كند.
بايد دقت داشت كه اين بازي لبه‌ پرتگاه، شمشيري دو لبه است. اگرچه ترامپ و ونس با شفاف‌سازي تهديد و مديريت پارازيت‌هاي عمدي، به دنبال فلج كردن سيستم عصبي تهران هستند، اما واقعيت‌هاي صلب ژئوپليتيك و محدوديت‌هاي ساختاري امريكا، «تاريك‌خانه‌ ديپلماسي» را به ميداني براي يك «قمار دوطرفه» تبديل كرده است. در اين فضا، ديپلماسي ديگر نه براي صلح، بلكه براي فرم‌دهي به يك «توازن وحشت جديد» است كه روي بشكه‌هاي باروت بنا شده است.
تاريك‌خانه جايي است كه در آن «ادراك حريف از قدرت شما» مهم‌تر از خود «قدرت شما» است. در نبرد سايه‌ها، طرفين با ارسال سيگنال‌هاي متناقض و پارازيت‌هاي عمدي، سعي مي‌كنند دستگاه محاسباتي رقيب را دچار «فرسايش تحليلي» كنند. كسي برنده است كه بتواند حريف را متقاعد كند كه هزينه مقاومت، بسيار بيشتر از سود تسليم است، بدون آنكه حتي يك گلوله شليك كرده باشد. پرسش بنيادين اما همچنان در افق غبارآلود منطقه باقي است: در اين نبرد ادراكي سخت، آيا تهران و واشنگتن موفق خواهند شد «واقعيت برخورد» را به يك «معامله صلب» تبديل كنند يا تاريك‌خانه ديپلماسي، خود به جرقه‌اي بدل خواهد شد كه بشكه‌هاي باروت خاورميانه را براي هميشه منفجر مي‌كند؟
كارشناس روابط بين‌الملل

ارسال دیدگاه شما

ورود به حساب کاربری
ایجاد حساب کاربری
عنوان صفحه‌ها
کارتون
کارتون