همکنش انسان با انسان در نمایشنامه مشهور برتولت برشت
«ننه دلاور و فرزندان او» روياروي جنگ
بابک پرهام
«ننه دلاور» مانند بیشتر آثار بزرگ نمایشی درباره سرنوشت است، سرنوشت انسان و مقابله انسان با سرنوشت در آثار برتولت برشت جایگاه ویژهای دارد، او به دنبال کشف و بازنمایی کنش انسانی- با نگاه اومانیستی- در برابر سرنوشت است. آثار برشت پیرامون وضعیت جنگ و تاثیرات آن خلق شدهاند اما ننه دلاور در میان جنگ است، وضعیتی که میتوان آن را برخورد نزدیک و مخرب سرنوشت با انسان دانست، این بار این برهمکنش نه با ابوالهول و دیو و به طور کلی نه در فضای رئالیسم جادویی و اسطورهای بلکه در فضایی ناتورالیستی و از نوع برهمکنش انسان با انسان است.
مادری همراه فرزندانش به راه می افتد تا با تجارتی خرد نانی به شرافتمندی به دست آورد و در این راه انسان در برابر انسان میایستد تا فرزندانش را به دامن جنگ و به کام مرگ بکشاند.
به عقیده برشت جنگ واقعیت روزگار ماست، مادر واقعیت روزگار ماست و باید واقعیت را دید و شناخت. مادر در این راه مبارزه میکند تا زنده بماند و فرزندانش را سلامت عبور بدهد، اما سرنوشت حیلههایی دارد، فرزندی به کام جنگ کشیده میشود، به نظر راهزنان صلح یعنی هرج و مرج، جنگ یعنی نظم و انضباط، در زمان صلح علفهای هرز دور انسان را میگیرد و مردم هرزه بار میآیند. با این اندیشه نادرست راه را بر کاروان میبندند تا نظم را برقرار کرده، انسان را از هرزگی برهانند، ماموران گسترش دهنده این افکار واهی بدبختانی هستند به سیاهبختی فرزندان ننه دلاور، از همان جنس و از همان نوع، هیچ سودی از اشاعه جنگ ندارند، تباهانی هستند که از روی غفلت در این تبلیغات شرکت میکنند.
ننه دلاور برای زنده ماندن مجبور است تجارت کوچک خودش را پیش ببرد، او از خطوط آتش میگذرد تا سگک کمربندی بفروشد و در همین زمان شوم یکی از فرزندانش را از دست میهد، دومی را در زمان چانهزنی بر خونبها از دست میدهد و سومی را هنگامی که برای خرید وسایل و اسباب زندگی جنگ زدهها به شهر رفته است از دست میهد. ننه دلاور که کاسب جنگ است و تلاش میکند درمیان بلبشو جنگ نان خود را آغشته به خون جنگجویان و آدمهای بیچارهای که جنگ آنها را آواره و فقیر کرده است به دست بیاورد، تمام داراییاش یعنی هر سه فرزندش را از دست میدهد و بار دیگر سرنوشت پیروز میشود.
ایلیف فرزند رند و شجاع ننه دلاور، توانایی و زیرکیاش را در غارت میان جنگ به کار میگیرد، سوداگران و غارتگران جنگ را قهرمان مینامند و عمل او را قهرمانانه قلمداد میکنند ولی سرنوشت رنگ عوض میکند و ناگهان او را به جرم غارت دار میزنند و اینگونه از دست میرود. سویسی فرزند دوم امانتدار است و صندوقدار پروتستانهاست و زمانی که اسیر کاتولیکها میشود به دلیل همین وفاداری و امانتداری از دست میرود. به عقیده برشت جنگ میتواند معنای واژگان را تغییر دهد، امر ناپسندی مانند غارتگری یا قتل میتواند در وضعیت جنگی و در زمانی محدود تبدیل به ارزش شود و امانتداری و شرافت ضدارزش قلمداد شود. با این همه شخصیتهای نمایشنامه برشت که از میان مردم عادی انتخاب شدهاند، دارای کشش و تمایلی به ویژگیهای نیک انسانی دارند، مادر برای حفظ خانواده و برای فرزندانش از آسودگی خود میگذرد، حتی از پولی که جمع کرده است، فرزندی برای همرزمهای گرسنهاش آذوقه دست و پا میکند، دیگری در مالی که مال او نیست تصرف نمیکند و دیگری برای نجات کودکی که نمیشناسد زیر آوار میماند. اینگونه است که در نگاه انسانگرایانه برتولت برشت، در جنگ حتی با قلب شدن معانی و واژگان باز هم ارزشها در طولانی مدت جایگاه خودشان را به دست میآورند.
برشت اعتقادی به تعریف انسان برای تمام اعصار ندارد، او بر این عقیده است که انسان را باید در محیط اجتماعی و زمانی خاص و معینی تعریف کرد و قضاوت بر انسان به طور کلی و جامع از نگاه او غلط است. انسان برشتی تا چه اندازه ساخته محیط و موقعیتش است و تا چه اندازه سازنده محیط پیرامونش است؟ به ظاهر ننه دلاور وارد محیطی میشود که در ساختن آن هیچ دخالتی ندارد، جنگ به او تحمیل شده است و در ظاهر در برابر هیولای جنگ کاری از او ساخته نیست. اما در واقع چنین نیست، درست است که جنگ برخلاف تمایل او به وجود آمده اما او آن را میپذیرد و با آن آمیخته میشود و تلاش میکند از آن منتفع شود. به نگاه برشت، همین همسو شدن و همراه شدن و پذیرش جنگ است که آتش جنگ را شعلهور میکند و برای ادامه آن دلیل به وجود میآورد و در اینجا است که مانیفست اصلی برشت شکل میگیرد، موقعیت انسان در اجتماع، برشت بر این عقیده استوار است که رنجدیدگان به دلیل وضعیت محیطی خطاکار میشوند و این قساوت و منفعتطلبی فطری نیست و با حضور انسان در جامعه و کنشگری مناسب، این رنج زدوده میشود و فطرت انسان نیک در جامعه شکل میگیرد و به رستگاری جامعه میانجامد. در صحنه چهارم سرود تسلیم بزرگ ننه دلاور همین بیکنشی یا عدم کنشگری جامعه را نشان میدهد، به این معنا که در ابتدا ننه دلاور برای دادخواهی خودش مصمم است با ورود سرباز جوان مصممتر میشود و به او میگوید:
اگه واقعا میخوای کاری بکنی، اگه تصمیمت به این زودیها عوض نمیشه، با شمشیر برهنه همینجا بمون، چون حرفت حسابه، اما اگه هیجانی شدی، برو به درک.
سرباز که میداند هیجانش از روی مستی است میرود و با خروج او اجتماع کنشگر از هم میپاشد و ننه دلاور هم تنها میماند و شکایتش را پس میگیرد، با اینکه پیش از ورود سرباز دادخواهی داشت و به تنهایی میتوانست کارش را پیش ببرد و دادخواهیاش را مطرح کند با حضور سرباز و تشکیل یک اجتماع پرسشگر و سپس تخریب آن اجتماع امید و هدف ننه دلاور هم از دست میرود و بدون مطرح کردن دادخواستی آنجا را ترک میکند.
در مقابل در صحنه یازدهم برشت نشان میدهد که کنشگری یک نفر به تنهایی میتواند جامعه را یک به یک بیدار کند، سربازی که با بیکنشی مادر و پدرش خیانت به همرزمانش را میپذیرد در جایی که کاترین جوان به عنوان یک غریبه برای نجات کودک بزرگترین کنش اجتماعی خودش را در مقام یک قهرمان خلق میکند تاثیر متقابلی بر سرباز خیانتکار گذاشته او نیز به کمک کاترین میرود و کنش اجتماعی شکل میگیرد.
به طور کلی برشت بسیار امیدوار است که انسان درباره آنچه ضدارزش خوانده میشود به طور انفرادی در جامعه بایستد و این کنش فردی در جامعه تسری یابد و باعث یک کنشگری اجتماعی شود، به ویژه درباره جنگ و نقش مادر در این کنشهای فردی نسبت به جامعه بسیار حساس است، این موضوع به جز در نمایشنامه ننه دلاور، در نمایشنامه دایره گچی قفقازی، مادر و تفنگهای ننه کارار نیز دیده میشود.
جنگ یک بلای آسمانی نیست، محیط انسانی محیطی است اجتماعی و تغییرپذیر که توسط خود انسان خلق میشود و توسط انسان تغییر میکند، برشت اعتقاد دارد که انسان خودش تقدیرش را میسازد و میتواند آن را با آشوبی مانند جنگ بسازد و جامعهاش را چنان دچار فروپاشی اخلاقی کند که به قول اگزیستانسیالیستها هیچ معصومی باقی نماند یا آنکه با گریز از منفعتطلبی فردی در یک کنش جمعی امر ضد ارزشی مانند جنگ را به ارزشی مانند صلح و آبادانی تغییر بدهد.
برشت میداند که انسان در جایگاه خود به عنوان عضوی از جامعه ناچار دچار منفعتطلبی میشود، این خصوصیت فردی در تقابل با افراد دیگر جامعه تبدیل به یک ارزش تصاعدی میگردد، یعنی هر کسی تلاش میکند تا منافع بیشتری از دیگران به دست بیاورد، بدیهی است که این منافع همواره منافع مادی نیستند و منافع غیرمعنوی و اجتماعی نیز شامل این رقابت منحوس میشود مانند کسب شهرت و محبوبیت با خصائل نیکو یا ارزشهایی که در جنگ شکل گرفتهاند، قهرمانی از این دست است. این رقابت در یک همزیستی بیمارگونه تا وضعیت آشوب اجتماعی برای کسب منافع بیشتر پیشرفت میکند، به اندازهای که در ننه دلاور تجارت و سوداگری مادر به تنهایی کافی نیست و هر یک از فرزندان میخواهند از این نمد برای خود کلاهی بسازند و در آتش جنگ هیزمی میاندازند، این تا جایی پیش میرود که خانواده به مثابه کوچکترین اجتماع یک جامعه از هم میپاشد و از بین میرود و گاری که مادر به بهانه حفظ آن در این سوداگری مرگ شرکت کرده است نیز از بین میرود.
به واقع برشت با نمایش یک خانواده و بازنمایی آن به عنوان یک جامعه در جایگاه مذمت جنگ بر میآید و نمایش ننه دلاور و فرزندان او، خامی افراد این جامعه نسبت به دلیل اصلی و پنهان به وجود آمدن آتش جنگ و منفعتطلبی آنها در گداختن این آتش تا جایی که کل اجتماع آنها و داراییشان را بسوزاند را نشان میدهد.