نگاهي به كتاب «صنعت فرهنگ» نوشته هاينتس اشتاينرت
اهتمام به نابودي انسان متفكر
محمدحسن ابوالحسني
كتاب «صنعت فرهنگ» نوشته هاينتس اشتاينرت با ترجمه جليل كريمي توسط نشر ني روانه بازار شده است. اين كتاب در حجمي نسبتا كم (303 صفحه) مقدار زيادي اطلاعات درباره مفهوم صنعت فرهنگ و نحوه استفاده از اين مفهوم در تحليلهاي فرهنگي ارائه ميكند. نويسنده به سهمي كه آدورنو و هوركهايمر در تكوين ايدههاي اين كتاب داشتهاند، اعتراف كرده و در بخشهاي زيادي از كتاب به آراي اين دو فيلسوف اشاره ميكند. اين كتاب به ما ميآموزد كه چگونه محصولات صنعت فرهنگ را مورد بررسي انتقادي و بازانديشانه قرار بدهيم و رابطه ميان هنرمند و جامعه را بهتر بفهميم؛ اين كتاب همچنين به ما ميآموزد كه يك اثر هنري را با فضاي اجتماعي و سياسي كه در آن آفريده شده ارتباط بدهيم؛ به عبارت ديگر صنعت فرهنگ به دنبال شناسايي نقش اجتماعي و سياسي آثار هنري است. اين كتاب شامل يك مقدمه و هفت فصل است: 1) ره يافتن به صنعت فرهنگ: تجهيزات مورد نياز، 2) درباره روش: با دقت نگاه كنيد، خوب فكر كنيد و مراقب باشيد كه فريب نخوريد، 3) توليد كالاهاي فرهنگي، 4) مشكل سرگرمي مورد اجماع چيست؟ 5) وضعيتهاي تعلق: تصاحب مخاطب، 6) سياست صنعت فرهنگ، 7) روشنفكران در سوپرماركت: مبهوت.
در امتداد مسير آدورنو
«ديالكتيك روشنگري» يكي از كتابهاي انتقادي مهم در تاريخ معاصر فلسفه است كه روند مدرنيته را به شكل ريشهاي نقد ميكند. اين اثر مشترك ماكس هوركهايمر و تئودور آدورنو، اين ايده را مطرح ميكند كه تاريخ روشنگري و مدرنيته با سلطه پيوند خورده است و خواست روشنگري هيچگاه صرفا به خاطر رهايي و آزادي محض بشر مطرح نشده است. دانشمندان و فيلسوفان مدرن در آرمانشهرهاي خود، دانش را در خدمت قدرت قرار دادهاند تا از اين طريق سرزميني آباد و مترقي شكل بگيرد. در واقع ترقي و پيشرفت توسط عاملي قدرتمند صورت گرفته كه قرباني كردن انسانها را بر خود مجاز ميداند؛ نزد اين عامل قدرتمند، پيشرفت و سلطه به هدفي فينفسه بدل شده كه در مقابل آن، جان انسانها به هيچ بدل ميشود. آدورنو و هوركهايمر، در ديالكتيك روشنگري، به تحليل فرهنگ و هنر معاصر خويش نيز پرداختهاند. آنها معتقدند در قرن بيستم، فرهنگ رويهاي صنعتي پيدا كرده و آثار هنري به محصولات يك صنعت پرسود بدل شدهاند: اين محصولات همرديف و همارزش ساير محصولات، همچون پفك، چيپس، اتومبيل و لباسهاي مدروز و فخرفروشانه در آمده و با ارزش پولي خود سنجيده ميشوند. وقتي آثار هنري با ارزش پولي سنجيده شوند ديگر مضامين و ارزش زيباشناختي آنها به دست فراموشي يا بياعتنايي سپرده ميشود. در قرن بيستم با ظهور صنعت فرهنگ، آثار هنري و ادبي (رمانهاي عامهپسند و كلاسيك، آلبومهاي موسيقي، نقاشيها و مجسمهها) همچون كالا در مقياس وسيع توليد شده و به فروش ميرسند؛ هنر و ادبيات همانقدر در دسترس است كه ساير كالاها و ديگر هيچ اثر هنري، حالت تكينه، منحصربهفرد و قدسي ندارد. برخي افراد ممكن است اين كالايي و دسترسپذير شدن فرهنگ را امري مثبت تلقي كنند كه باعث ميشود فرهنگ در ميان پايينترين طبقات مردم رسوخ كند، اما در مقابل، منتقدان سختگير هنر، اين را نشانهاي از ابتذال هنر ميدانند، نشانهاي از اينكه ديگر هنر نميتواند حرفي جدي و عميق بزند. در گذشته آثار هنري، شيفتگان خود را رهسپار سفري معنوي ميكردند كه طي آن فرد مجبور بود درباره مضامين اثر بينديشد و فرصت آن را مييافت كه با اثر هنري زندگي كند. اما امروزه، از بس كه محصولات صنعت فرهنگ به وفور يافت ميشوند، فرد ديگر حوصله و نيازي به مكث و تامل نمييابد و سعي ميكند با اين آثار، اوقات فراغت خود را پر كرده و سرگرم شود؛ آثار هنري و فرهنگي به وقفههايي ميان ساعات طولاني و طاقتفرساي كار بدل شدهاند. در واقع تفريح و سرگرمي بخشي لاينفك از صنعت فرهنگ است. محصولات صنعت فرهنگ، اوقات خالي مردم را پر كرده و طوري تبليغ ميشوند كه انگار خستگي را از تن مردم به در ميكنند در حالي كه تنها حواس آنها را از شرايط زندگيشان پرت ميكنند. در واقع وانمود ميشود كه محصولات فرهنگي به خوبي اوقات خالي مردم را پر ميكنند و فضايي متفاوت از فضاي كار پديد ميآورند، اما اين محصولات به استمرار بهرهكشي و كار طاقتفرسا ياري ميكنند و فرد را در حصار تنگ امكاناتش زنداني ميكنند. در گذشته، آثار هنري و ادبي معمولا تلاش داشتند تا در پس ظاهر زيباي خود، پيامي اجتماعي، اخلاقي يا مضموني قدسي و هستيشناختي را حمل كنند، اما به نظر ميرسد كه هنرمندان از اين تلاش دست برداشتهاند. امروزه محصولات صنعت فرهنگ صرفا براي تاثربرانگيزي عرضه ميشوند، يعني با برانگيختن احساسات، به مخاطب بيشتر و در نتيجه به طرفداران و سود مالي بيشتر دست مييابند.
صنعت فرهنگ، فرد مستقل و متفكر را نابود ميكند
اشتاينرت در بخشهاي مختلفي از كتاب به كتاب ديالكتيك روشنگري و به خصوص يكي از فصول آن اشاره ميكند: فصل «صنعت فرهنگ: روشنگري به مثابه فريب تودهاي». در واقع بخشي از تلاش اشتاينرت، ارائه شرح و تفسيري گويا بر اين بخش از ديالكتيك روشنگري است. مولف به پيچيدگي و دشوار بودن متون آدورنو اذعان كرده و به او لقب اسكوتينوس (skoteinos به معني تاريكي مطلق) داده است، يعني همان لقبي كه خود آدورنو به هگل داده بود! آدورنو با آثار كلاسيك يوناني و لاتين آشنا بود، مجموعه عظيم «در جستوجوي زمان ازدست رفته» را خوانده بود و نوازنده بود و به زبان موسيقي مسلط بود. اين حجم وسيع دانش و مهارت از آدورنو يك انسان فرهيخته ميسازد كه از وسعت نظري خارقالعاده برخوردار است و از ديدگاهي چندجانبه به موضوع ميپردازد. آدورنو همچون اغلب متخصصان دانشگاهي نيست كه در محدودهاي تنگ و كوچك تخصص دارند. اين وسعت نظر، احتمالا فهم مواضع او را دشوار ميسازد، با اين حال اشتاينرت معتقد است كه خواندن آثار برخي نويسندگان ديگر نيازمند احاطه علمي و فرهنگي مشابهي است؛ مثلا آثار امبرتو اكو نيز واجد اطلاعات فرهنگي زيادي است و با اين حال پرفروش شده است. آثار آدورنو با اينكه به دشوار بودن معروف هستند از آثار كانت و هايدگر دشوارتر نبوده و ظرافت بيشتري دارند. در نهايت اشتاينرت ما را متقاعد ميكند كه ميتوان آثار آدورنو را با كمي حوصله و همزبان شدن با او و كسب اطلاعات فرهنگي و هنري فهميد. ديدگاه آدورنو در ديالكتيك روشنگري مبتني بر اين برداشت است كه فرهنگي كه به شكل صنعتي و انبوه توليد ميشود، عامليت و اراده فردي را از انسان سلب ميكند. تلويزيون و راديو صورتهايي از ارائه محصول فرهنگي هستند كه به شكل يك طرفه اطلاعات را به مخاطب منتقل ميكنند و مخاطب جز نشستن و گوش دادن كار ديگري نميتواند انجام بدهد؛ بنابراين چنين به نظر ميرسد كه راديو و تلويزيون مخاطب را به موجودي منفعل و پذيرا بدل ميكنند كه ديگر توان مقاومت ندارد. آدورنو در ابتدا ميخواست «سرمايهداري انحصاري» را به مثابه شكل غالب سلطه در مقابل «ليبراليسم» قرار بدهد، اما در نهايت «صنعت فرهنگ» را در مقابل «فرد متفكر» قرار داد؛ اشتاينرت در اين مورد چنين ميگويد: «به جاي سرمايهداري انحصاري و ليبراليسم، صنعت فرهنگ و فرد متفكر را داريم. صنعت فرهنگ همچون نهاد خاصي از شكلبندي اجتماعي ظاهر ميشود كه فرد متفكر را مغلوب و نابود ميكند.» به نظر ميرسد كه اهتمام صنعت فرهنگ به نابودي انسان متفكر امروز بيش از قرن قبل به چشم ميخورد؛ فضاي تلويزيون پر است از شبكههايي كه تبليغات را در ميان برنامههاي خود ميگنجانند؛ هر برنامهاي با هر سطح كيفي در اين شبكهها يافت ميشود و اين حس را متبادر ميكند كه تمامي آنها در يك سطح هستند و هيچ تمايزي ميان خوب و بد، اخلاقي و غيراخلاقي و صداقت و فريب نيست. امروزه حتي دولتها به نحو گسترده از ابزارهاي صنعت فرهنگ براي القاي باورها و تلقيهاي مطلوب خويش بهره ميگيرند. صنعت فرهنگ، به لحاظ سياسي به ابزار توجيه و ترغيب شهروندان بدل شده و به لحاظ تجاري آنان را قرباني خواستههاي بيانتها ميكند. «زماني بود كه روزنامهها و برنامههاي راديويي براي گروههاي خاصي از افراد همفكر توليد ميشدند. امروز كه چنين چيزي وجود ندارد، رسانهها با علاقه وافر ميكوشند تركيب خوانندگان يا مخاطبان را درك كنند. با اين حال، اين علاقه از خواست سازگار كردن توليدات رسانهاي با نيازهاي مصرفكننده نشأت نميگيرد. درآمد حاصل از فروش روزنامهها و مجلات اكنون نقش ناچيزي در تجارت رسانهاي ايفا ميكند. در حقيقت در مورد راديو يا تلويزيون هيچ درآمد مستقيمي از مصرفكنندگان به دست نميآيد. در واقع علاقه رسانهها به تركيب مخاطبان از خواست آنها به جلب مشتري براي تبليغات برميخيزد. مخاطب مهم است اما نه به اين سبب كه محصولي خريداري ميكند، بلكه به اين دليل كه خود او را ميتوان فروخت.»
كندوكاوي در تاريخ هنر نو
اشتاينرت در بخشي از كتاب به بررسي تحول تاريخي هنر ميپردازد. او معتقد است در ادوار تاريخي مختلف، رابطه هنرمند با جامعهاش متغير بوده و در هر زماني هنرمند قامت و جلوهاي متفاوت يافته است. او بهطور ويژه به وضعيت هنرمند در عصر مدرن و در 300 سال اخير علاقهمند است. اشتاينرت معتقد است كه در قرون وسطي هنرمند همچون يك صنعتگر بود، اما در اواخر دوران روشنگري الگوي «هنرمند به عنوان نابغه» تثبيت شد و رواج يافت. «نابغه رنجكش مينويسد تا دردي را بيان كند كه به سبب نبوغش در زندگي چشيده است. اين وضعيت، تضادي دراماتيك در پي دارد؛ تضادي برخاسته از تنش ميان ذهنيت و تخيل بلندپرواز او از يك سو و سرشت غيرهنري و هنرستيز محيط او از سوي ديگر؛ اين نوع نابغه هنري كه در سايه يكتايي خود روزگار ميگذراند و اثر هنري توليد ميكند، در مقطع خاصي از تاريخ ظهور كرد: در دهههاي پاياني قرن هجدهم، در اثناي دوره ادبي «توفان و طغيان». هنرمند به مثابه نابغه نقطه مقابل پيشينيان خود، يعني هنرمند/صنعتگر و هنرمند تعليم ديده.» شايد امروز هم ما گمان كنيم كه هنرمندان با الهام و برخورداري از نبوغ وارد فرآيندي روحاني ميشوند كه به خلق اثرشان ميانجامد، اما بايد بدانيم كه اين طرز تلقي زاده شرايط فرهنگي و اجتماعي ويژهاي است. «هنرمند به مثابه نابغه» تصويري از هنرمند است كه در انتهاي عصر روشنگري پديد آمد و توسط هنرمندان قرن نوزدهمي رواج يافت. جامعه بورژوايي نيز با نظر تاييد به اين تصوير نگريست. اشتاينرت معتقد است هنر چهار مرحله يا فاز را در دو، سه قرن اخير گذرانده: مرحله بورژوايي، مرحله آوانگارد، مرحله مدرن، مرحله بازانديشانه. در قرن هفدهم و هجدهم بسياري از هنرمندان به دربار و اشراف وابسته بودند و آثار خود را حمايت شاه يا اشراف عرضه ميكردند. تاييد و حسن نظر اشراف براي هنرمندان مهم بوده و ميتوانست اقبال آنان را افزون كند. اما در اواخر قرن هجدهم هنرمنداني را شاهد هستيم كه وابستگي خود را به دربار كاهش داده و به عموم مردم (كه در آن زمان به معني طبقه متمول بازرگانان و صنعتگران است) روي ميآورند. مثلا هايدن آهنگسازي بود كه وابسته به دربار و مناسبات فئودالي بوده است، اما موتسارت تلاش كرد تا به مخاطبان عمومي يا بورژوايي روي آورد؛ او در عصر گذار از مخاطبان اشرافي به مخاطبان بورژوايي ميزيست. اشتاينرت معتقد است موسيقيدانان با سه ابزار از شر وابستگي مالي خلاص شده و به تدريج استقلال بيشتري به دست آوردند: آهنگسازي خانگي، كنسرت سكولار (غيركليسايي) و جشنواره موسيقي. به عنوان مثال ريشارد واگنر براي كسب استقلال مالي از اشراف، به برگزاري جشنواره بايروت روي آورد. اين جشنواره، اگرچه بدهي بالا آورد و واگنر مدتها مشغول بازپرداخت آنها بود، نوعي گام تبليغاتي و مالي موثر و رو به جلو محسوب ميشد. بهطور كلي در دو قرن اخير هنرمندان با تلاش براي كسب استقلال مالي سعي كردهاند تجربههاي جديدي از زيبايي بيافرينند كه بسياري از آنها همهپسند يا عامهپسند نيست. اگر هنرمند به سود مالي و استقبال مخاطب چشم داشته باشد، بايد اثر خود را با ذائقه آنان هماهنگ كند و به همين خاطر بخشي از درك و برداشت شخصي خود از هنر و زيبايي را طرد كرده و كنار ميگذارد. اما استقلال مالي و استقلال هنرمند از مخاطب، به او براي آفريدن چيزهاي نو و عجيب اختيار ميدهد. يكي از هنرمنداني كه براي استقلال از مخاطب تلاش كرد، آرنولد شونبرگ بود. شونبرگ در واقع مخاطبانش را خود برميگزيد: از طريق جمع كردن مشتريان ثابت از وعدهگاهي خاص تا تشكيل يك گروه مطالعه يا انجمن سري بورژوايي. شونبرگ به گونهاي از هنرمند شكل داد كه از الگوي «عزلتگزيني» پيروي ميكند: «رويگرداني از مردم به عنوان برنامهاي كه براي عموم آنان اجرا ميشود.» نويسنده، آدورنو را نيز موافق و هماهنگ با چنين الگويي ارزيابي ميكند. يعني آدورنو هم، چه به عنوان هنرمند و چه به عنوان منتقد و فيلسوف فرهنگ، موافق عزلتگزيني بود و آن را موثر ميدانست. با اين حال اشتاينرت معتقد است كه اين الگو ديگر ثمربخش نيست و هنرمندان و منتقدان عزلتگزين شايد به اندازه صد سال پيش، اگر به حيطه فخرفروشي قدم نگذارند، مفيد و كارآمد نباشند. به نظر ميرسد اشتاينرت بيشتر با الگوي بازانديشانه براي هنر و نقد هنري موافق است.
يكي از مزاياي كتاب صنعت فرهنگ، بخشهايي تحت عنوان «يادداشتهاي ميداني» است. در اين يادداشتها، مولف تاملات خود را درباره يك اثر هنري يا هنرمند خاص يا پديدهاي فرهنگي بيان كرده است. مثلا او يك يادداشت به فيلمهاي كلينت ايستوود، دو يادداشت به فيلمهاي وودي آلن و يك يادداشت به مرگ پرنسس ديانا اختصاص داده است. 12 يادداشت ميداني عرضه شده، فيلم ديكتاتور چارلي چاپلين و هنرهاي اجرايي هم در اين يادداشتها بررسي شدهاند. اشتاينرت با زباني روان، مقاله صنعت فرهنگ آدورنو را شرح داده، به متني از هوركهايمر به نام «اگوئيسم و جنبش آزاديخواهي: درباره انسانشناسي عصر بورژوايي» پرداخته و تاملاتي درباره آثار هنري عرضه كرده است. مطالعه اين كتاب براي تمامي منتقدان ادبي و هنري و براي علاقهمندان به رابطه هنر و جامعه مفيد است. اشتاينرت به ما ميآموزد كه چگونه نقد آدورنويي را در واقعيت به كار ببنديم.