درباره بازگشت جنگزدگان به خانههايشان
اين ويرانه خانه من است
محسن آزموده
قبلا وقتي خبرها و عكسهاي مربوط به بازگشت جنگزدهها به خانه و شهرشان را ميخواندم و ميديدم، احساس خاص و ويژهاي نداشتم. نهايت اينكه سري به نشان تاسف و اندوه تكان ميدادم و با خودم يا به ديگري ميگفتم: كاش زودتر سر و سامان پيدا كنند! اين بار اما تصاوير مردم لبنان كه بعد از آتشبس به كاشانهشان بر ميگشتند، برايم معناي ديگري داشت، چهرههايي غمزده اما مصمم و حتي ميتوانم بگويم خوشحال. خوشحال از اينكه به خانه بر ميگردند، گيرم آن خانه در نتيجه دست تطاول ظالمان و ستمگران نيمهويرانه شده باشد؛ باز ميسازيمش.
قبلا ممكن بود از خودم بپرسم كه اين بندگان خدا چه اصرار دارند كه به آن خرابهها برگردند؟ چرا به جاي ديگري نميروند كه آبادتر است و كمتر در معرض دستاندازي و تجاوز ظالمان؟ حالا اما با تجربه نزديك خودم از دو جنگ در يك سال، آن هم در ميانسالي، زماني كه خواه ناخواه مسووليتهاي زيادي روي دوش آدم سنگيني ميكند، ميفهمم كه اين بازگشت چه معنا و مفهومي دارد و چرا اين آدمها اينچنين محكم و استوار، بدون ذرهاي ترديد به خانهها و محلهها و شهرهايشان باز ميگردند.
انسان مثل خيلي از حيوانات، موجودي خانهساز است و عموما زيرسرپناهي كه آن را خانه ميناميم، زندگي ميكند. خانه تنها چند در و ديوار و پنجره و سقف، ساخته شده از خشت و گل و آهن و فولاد و بتون و برگ درختان نيست. خانه، مفهومي كليدي در تاريخ فكر بشري است و سويهها و دلالتهاي وجودي يا به زبان تخصصيتر هستيشناسانه دارد. انسان در خانه به متن هستي پرتاب ميشود و زندگي تودستي (zuhanden) اش در متن خانه شكوفا ميشود. خانه بخش مهمي- اگر نگوييم مهمترين بخش - از زيست - جهان هر انساني است. خانه بخش مهي از جهان «در- جهان - بودن» انسان را شكل ميدهد. خانه امتداد هستي آدم در جهان است. خانه قرار نيست كاخ نياوران يا عمارت اربابي باشد، يك آلونك خشت و گلي ساده براي كسي كه از خشت خشت آن خاطرههاي دلنشين دارد، ميارزد به صد هزار قصر و برج. مهم اين است كه آدم در خانه چشم به جهان گشوده و ذره ذره خودش و جهان پيرامون را كشف كرده است. خانه جايي است كه مادر در آن است، پدر آنجاست، برادر و خواهر در آن زندگي ميكنند. خانه محل عشق و عشقورزي است.
اين تعابير و جملهها، شايد بيش از اندازه رمانتيك، سانتيمانتال و تكراري به نظر برسد كه هست. همه احتمالا آن را ميدانند. اما دانستن با فهم وجودي و ادراك آنها با پوست و گوشت و استخوان، چيز ديگري است. خانه يك واقعيت وجودي (اگزيستانسيال) براي انسان است و براي فهم وجودي آن بايد به تجربه زيسته مراجعه كرد.
فهم وجودي خانه به مثابه فضايي تودستي و متعلق به «در- جهان - بودن» انسان، در غياب آن يا در فقدان آن امكانپذير است، وقتي كه انسان به هر دليل و علتي، بيخانمان ميشود. مهاجران ناگزير (و حتي مهاجران خودخواسته) و تبعيديان و پناهندگان احتمالا درك عميقتري از خانه دارند، در مقايسه با آدمهايي كه هميشه در متن خانه و كاشانه خود حضور داشتهاند و مثل ماهي در آب، هيچ وقت در خشكي نبودهاند و غياب آب را تجربه نكردهاند.
از اينها مهمتر جنگزدگان هستند، كساني كه نه فقط ناگزير به ترك خانه و كاشانه شدهاند، بلكه خانهشان خراب و ويران هم شده است. اينها غم و اندوهي افزون بر نوستالژي را تجربه ميكنند، مصيبت خانه خرابي. آنها نه فقط بخشي از وجود و هستي خود را از دادهاند، بلكه جاي آن زخمي عميق و ناسور بر تن ذهن و جانشان نشسته كه هر لحظه رنج شان ميدهد. با ديدن و شنيدن هر تصوير و صدايي، ياد خانه ميافتند، خانهاي كه آتش گرفته و سوخته.
دهه شصت، در بحبوحه جنگ 8 ساله و بهويژه بعد از موشك بارانها، وقتي كودكي 7 - 6 ساله بودم، در تلويزيون ميديدم سيل ماشينهايي را كه در نتيجه جنگ به شمال يا شهرستانهاي ديگر سفر ميكنند. حتي يادم هست جنگزدههايي را كه در برخي هتلها و مراكز شهري تهران اسكان داده شدهاند. اما دركي از رنجي كه اين آدمها ميبرند، نداشتم. در جنگ 12 روزه ناگزير شدم 4 - 3 روز پدر و مادرم را به شهرستان ببرم. با كلي اصرار و التماس. نميآمدند. ميگفتند ما خانهمان را ترك نميكنيم. بعد از 4 روز برگشتيم. خودم هم طاقت نداشتم كه دور از خانه بمانم. در جنگ 40 روزه ديگر خانه را ترك نكردم. اين البته افتخار يا فخرفروشي نيست. ميفهمم كساني را كه با چشم گريان و دلي اندوهناك، به هزار و يك دليل و علت موجه، خانه و كشانهشان را به امان خدا ترك كردند. ميخواهم بگويم كه جنگ هر بدي داشت- كه دارد - به من نشان داد كه خانه چيست. حالا دليل چهره مصمم اما مغموم لبنانيها را در بازگشت به خانه ميفهمم، اين ويرانه خانه آنهاست.